« Terrorisme…Réalités, causes et mystifications idéologiques »

Avec l’ouverture du procès concernant les attentats du 13 novembre en France, et le 20è anniversaire du 11 septembre 2001, la question du terrorisme est en ce moment, et fortement, dans les médias, dans les mémoires, dans les émotions… ce qui est normal. Mais est-elle suffisamment dans les analyses, dans les interrogations et les débats nécessaires ? Certainement pas. Pourtant, lutter contre cette violence criminelle mondialisée devrait imposer d’aller au fond des enjeux sociaux, économiques, politiques, stratégiques, historiques… Ce livre, sorti en 2019, aborde en particulier les questions de la définition du terrorisme, de ses causes (parce qu’il y a des causes, n’en déplaise à Manuel Valls et à quelques autres), et de ses instrumentalisations idéologiques. A lire ou à relire pour mieux appréhender les enjeux, pour aller au-delà des apparences, des « fakes news » ou infox, et des mensonges.

A commander (172 pages – 12 euros) en librairie, ou aller sur le site des éditions du Croquant :

https://editions-croquant.org/

Afghanistan: de quelle défaite parle-t-on ? افغانستان: سخن از کدام شکست است؟

Cet article tente de donner de premières hypothèses sur le sens des événements d’Afghanistan. Il est évidemment trop tôt pour traiter de leurs conséquences, mais il est vraiment nécessaire, dans le flot médiatique actuel, de proposer un début d’analyse. Ce texte vise à comprendre les aspects géopolitiques essentiels. Il ne cherche pas à être exhaustif. Il est loin de l’être. Il essaie de suggérer quelques questions et quelques pistes pour l’avenir (1).

Je publie ci-dessous, pour celles et ceux qui en auront usage, la traduction de cet article en langue persane (le farsi) qui est une des deux langues officielles en Afghanistan. Le farsi parlé en Afghanistan est appelé le dari.

Je dois cette traduction à un ami iranien, Bernard Arefi que je remercie vivement.

افغانستان: سخن از کدام شکست است؟

ژاک فات*

برگردان بهروز عارفی

22 اوت 2021

در این نوشته تلاش می کنیم به نخستین فرضیه ها درباره رویداهای افغانستان بپردازیم. هنوز برای تحلیل پیامدها خیلی زود است، اما واقعا ضروری است که در میان انبوه سردرگمی رسانه ای کنونی، سرخطِ تحلیل را بگشاییم. در این نوشته، کوشش می کنیم به جنبه های اساسیِ ژئوپولیتیکی اشاره کنیم. طبیعتاً این متن، فراگیر نیست. چنین هدفی هم ندارد. منظور طرح چند پرسش و راهیابی برای آینده است1.

همان گونه که می بینیم، 20 سال پس از «جنگ با تروریسم» که جورج والکِر بوش در پیِ حمله های تروریستی در 11 سپتامبر 2001 علیه طالبان و القاعده به راه انداخت، افغانستان، در چند روز به دست طالبان سقوط کرد (واژه سقوط بسیار معنی دار است). در برابر پیشروی برق آسای روزهای اخیر، نیروهای افغان یا فروریختند و یا بدون جنگ، تسلیم شدند. تشدید حمله های هوائی آمریکا چیزی را در محل تغییر نداد. طالبان هنگامی وارد کابل شدند که نیروهای واشینگتن هنوز در آن شهر بودند. طالبان ورودی های فرودگاه را کنترل می کنند و در نتیجه دسترسی به آن برای کسانی که می خواهند افغانستان را ترک کنند، نامعلوم و پرمخاطره است. هزاران افغانی برای فرار از کشور به آنجا روی می آورند. بایدن در مقابل این فروپاشی گفت که قادر نیست نتیجه نهایی این عملیات را تضمین کند.

در هرجی و مرجی وصف ناپذیر، سیاست عقب نشینی که بایدن فرمانش را صادر کرد و دولت آمریکا راه و روش آن و نیز تقویم آن را معین کرد، باوجود تقویت قابل ملاحظه ی نیروهای آمریکا از سوی پنتاگون (از 2500 تا 6000 سرباز) جهت تضمین امنیت، این عقب نشینی یک شکست کامل است. آمریکا حتی نیروهایی در قطر و کویت مستقر کرد. اما، ایالات متحده کنترل اوضاع را از دست داده است. این امر، به نوبه خود، برای بزرگترین قدرت نظامی جهان اهانت آمیز است. چرا که بیست سال پیش، جورج دبلیو بوش از جاه طلبیِ قدرتی با گستردگی بین المللی صحبت کرد2 و اینکه هیچ چیزی نمی تواند این وضعیت را برهم زند. چهل و سومین رئیس جمهور آمریکا اظهار داشت «جنگ ما علیه تروریسم با القاعده شروع می شود ولی با آن متوقف نخواهد شد. این جنگ تا زمانی که همه گروه های تروریستی را در جهان یافته، دستگیر کرده و شکست دهیم» ادامه خواهد یافت. این بلندپروازی که با شروعِ جنگی جهانی با تروریسم به نام ارزش های امریکا، به نام ملتی «استثنایی» و «صاحبِ تقدیر»، به نام مسیحایی دموکراتیک آغازشد، امروز – ودر واقع از مدت ها پیش- دور از دسترس است. این ایده برخاسته از مبالغه ای دراز مدت است که برای ایالات متحده و نیز منحدانش بسیار گران تمام شده است. اما، این دروغ که آشکارا در رسانه ها نیز بازتاب یافته است، بی دلیل نبود: تثبیت حضور سلطه گرانه ی آمریکا در جهان و به ویژه در منطقه ای که منافع استراتژیکی و حوزه های نفوذ بسیاری به هم می‌رسند.

آرشیو امنیت ملی (آمریکا)3در 19 اوت مجموعه ای از اسناد تاریخی را منتشر کرد که از رده بندی سری خارج شده بود. این اسناد نشان می‌دهد که «به مدت نزدیک به بیست سال، دولت آمریکا تا چه حدی مردم آمریکا را در مورد پیشرفت ها در افغانستان فریب داد. در حالی که همزمان، واقعیت های آزاردهنده درباره ی شکست های جاری را با سرپوشِ محرمانه مخفی می کردند…» درنتیجه، واشینگتن درباره ی توهم و دروغ بافی برپایه ی اسطوره های ایدئولوژیکی بنیادگذار ایالات متحده و همچنین در مورد واقعیت تناسب قوا شکست خورده است…

پیروزی طالبان همراه با تصویرهای دهشتناک، تراژدی انسانی و پرسش های بی شمار درباره ی آینده، به عنوانِ یک رویداد بااهمیت تلقی می شود. با لحظه ی بهت آور و تاریخ دراماتیک روبرو هستیم. ولی اگر اوضاع چنین ابعادی پیدا کرده، به ویژه به سبب مفهوم سیاسی اساسی آن است. به هر حال، این پیروزی و پیامدهای آن درسی کلی تر و هشداری است ازجمله برای فرانسه که مجبوراست برای سازگاری و شکلی از عقب نشینی در جنگ ساحل آفریقا و کش و قوس های آن آماده شود.

عقب نشینی از افغانستان که جو بایدن به رغم دودلی های موجود در بین جمهوری خواهان و نیز در میان نظامیان، تصمیم آن را گرفت و بدان متعهد شد، در واقع طرحی است که بسیار پیش از آن ریخته و پرداخته شده بود. ابتدا، در سال 2012، باراک اوباما تصمیم گرفت تا نخستین گروه از سربازان امریکائی را بازگرداند. با این وجود، او مجبور شد که در تقویم بازگشت سربازان تجدید نظر کند و حتی به خاطر وخامت اوضاع، نیروهای جدیدی به افغانستان گسیل دارد. این انطباق جدید موجب بروز تردیدهای طولانی بین دو خواست شد یعنی بین عقب نشینی که کم کم تحمیل می شد و آنچه که در آن زمان برای پاسخ به ضروریات ایمنی «الزامی» به نظر می آمد.

سپس، دونالد ترامپ بود که متعهد شد به «این جنگ بی پایان» پایان دهد و «حداکثر تا سال 2021» نیروها رابرگرداند. او در فوریه 2020 در دوحه با طالبان بر سر توافقی برای خروج نیروها در تاریخ یادشده مذاکره کرد و پیش از انتخابات ریاست جمهوری نوامبر 2020، به این فرایند شتاب داد. استقبال مردم از چنین عقب نشینی آن چنان زیاد بود که تابوی گفتگوی مستقیم با دشمنی که تا دیروز غیرقابل معاشرت ارزیابی می شد، شکست. گفتگو بر سر خروج نیروهای آمریکایی تا پایان مه 2020 در مقابل تعهد طالبان برای تامین امنیت و مذاکره مستقیم با حکومت کابل انجام شد. اما خشونت ها تا میزان بالاتری ادامه یافت، اختلاف ها تداوم یافته و چشم انداز خروج کامل با مقاومت هایی در کنگره و پنتاگون [وزارت دفاع] روبرو شد.

سرانجام، جوبایدن تصمیم گرفت تا کار را تمام کند. از آن پس، او بود که با انتقادهای تُند جمهوری خواهان، دونالد ترامپ و برخی از متحدان آمریکا (از جمله آالمان و بریتانیا) و نیز چند رسانه روبرو شد که این تصمیم را «فاجعه کامل» خواندند، امری که در عمل ایالات متحده را بی اعتبار می کند. روزنامه « وال استریت جورنال » بیانات بایدن را «ننگین»، «تسلیم» و «دغل کاری» نامید. این واقعیتی است که استفاده از نیروهای نظامی چنان در ذات اصلی نقش آمریکا و هویتِ امپریالیستی ایالات متحده ثبت شده که هر گُزینشِ دیگری ، غیرعادی و نسنجیده تلقی می شود. این نکته را اوباما خوب به یاد دارد، چون او که نپذیرفت در سال 2013 سوریه را بمباران کند، به شدت مورد سرزنش قرار گرفت و از جمله در فرانسه. در نتیجه‌ی از دست دادن کنترل، بلبشوی امنیتی، نکوهش ملی… بدون تردید روز 15 اوت آثار عمیقی در حافظه ی سیاسی آمریکا برجاخواهد گذاشت. اما باید فراتر از آن را نگریست.

شکست تاریخی

عقب نشینی آمریکا و فروپاشی رژیم وابسته به واشینگتنِ افغانستان، ابتدا برای ایالات متحده یک شکست تاریخی است: شکست جنگ آمریکا با تروریسم، شکستِ «دولت سازی»4 در حالی که کلِ سیاست خارجی ایالات متحده و مجموعه ی جنگ های آن ها به نام دموکراسی به مثابه کسبِ حقانیتِ نهایی و حقانیت شیوه کار، هدایت شده است. با این وجود، نباید به رغم شدت تصویرها، میان سقوط کابل در 2021 و سقوط سایگون در 1975، شباهت قائل شد.

در ویتنام، با نماد کسب اسقلال یک ملت در موقعیت سخت و دهشتناک جنگ سرد روبرو بودیم. تحقق هدفی که لازم و عادلانه بود که در پایان یک جنگ آزادی بخش طولانی، به دست آمد. بدین ترتیب، مردم یک کشور در نظم نوینی جایگاه خود را می یافت تا دولتی مستقل ایجاد کند. در افغانستان، با بیانِ فروپاشی و درماندگی روبرو هستیم. فروپاشی یک رژیم بدون حقانیت زیر فشار اسلامِ سیاسیِ مسلح. درماندگی دراز مدت یک منطق قدرت مسلط در منطقه ای که رقابت ها و تقسیم حوزه های نفوذ، بی وقفه، وضعیت بین المللی درگیری های استراتژیکی، ناامنی دائمی و بی ثباتی تروریستی را رقم می زنند.

مسلماً در افغانستان، ایالات متحده با دومین شکست تاریخی حود پس از ویتنام مواجه است. اما، معنای این دو شکست یکی نیست. امروز، برای مردم افغانستان، «تحقق لازم و عادلانه» وجود ندارد. برعکس، قدمی تازه در وضعیتی متفاوت، در فاجعه ای سیاسی، اجتماعی، ایدئولوژیکی و امنیتی می گذارند… نباید به تبلیغات حساب شده ی «میانه رویِ» برخی رهبران طالبان، برای مثال در مورد حقوق زنان وقعی گذاشت. ذبیح الله مجاهد، سخنگوی طالبان تلاش کرد درباره نیت های قدرت جدید اطمینان دهد. او گفت «ما می خواهیم بر پایه ی اصول دیپلماتیک و احترام با همه کشورهای جهان رابطه داشته باشیم. ما می خواهیم اقتصاد خوبی داشته باشیم. ما بازرگانی می خواهیم، ما دیپلماسی خوب می خواهیم …». بااین وجود، وحشیگری سرکوب، پیگردِ مخالفان سیاسی و قتل ها نگرانی های برحق و تردیدهای زیاد ایجاد کرده، هرچند هنوز با خشونت های بی حد و اندازه ی طالبان سال های دهه 1990 فاصله داریم.

یادآوری کنیم که مجله پژوهشی The Intercept (که اسناد National Security Agency را منتشر کرده بود که ادوارد اِسنودِن از سال 2013 برملاکرد)، در 18 اوت فاش کرد که طالبان به مجموعه ی مشخصاتِ بیومتریک آمریکایی ها دست یافته اند. این مشخصات هویتی بیومتری می تواند به شناسایی افغان هائی کمک کند که برای نیروهای ائتلاف زیر رهبری واشینگتن کار کرده بودند. به نوشته ی این مجله، کار پیچیده شناسایی افراد از طریق این روش تشخیص هویت تکنولوژیکی می تواند با کمک ISI «سازمان مخفی اطلاعاتی» عمده ی پاکستان انجام گیرد … این سازمان دائماً به دو دوده بازی کردن سیاسی شهرت دارد.

می توان نسبت به سازوکارهای منفیِ ممکن و هراسناکی نگران بود (باید هم!) که طالبان می توانند به راه اندازند: تشویقی برای اسلامیسم سیاسی و جهادیسم، فرصتی برای القاعده (متحد نزدیک طالبان)، انحطاط فزاینده ی نقش دولت های خلیج فارس. به خاطر داریم که عربستان سعودی و امارات متحده عربی، در کنار پاکستان تنها کشورهایی بودند که رژیم طالبان (در قدرت از 1996 تا 2001) را به رسمیت شناختند. اکنون، این دومین «امارت اسلامی افغانستان» از چه حمایتی برخوردار خواهد شد؟ بین پشتیبانی کامل و طرد، بحث و جدل سیاسی-رسانه ای ممکن است داغ باشد. اما، آیا مسئله هنوز به این گونه مطرح می شود؟

در زمینه طرح سوال ها، شایسته است که موضع گیری ها و گزینش های چین و روسیه را که عموماً به پشتیبانی از طالبان شهرت دارند، مورد بررسی قرار دهیم. واقعیت بسیار پیچیده تر است، خواهیم دید، اما انتخابِ پکن و مسکو آشکارا، رویه ی مثبت نسبت به افغانستان پساآمریکا و رژیمِ در حال استقرار است. شکست ایالات متحده که به طور کلی تر، شکست قدرت های غربی و ناتو نیز است، فضای برد و باخت (و مسئله های جدید) را باز می کند. این اوضاع فرصت های استراتژیکی و اقتصادی فراهم می کند. این وضع امکان می دهد تا شکل بندی منطقه ای جدیدی را در نظر گرفت.

چین و روسیه چه می خواهند

در این وضعیت دگرگون شده، چین و روسیه، همزمان رقیب و مکمل یکدیگرند. رقابت میان این دو، واقعی است. هر کدام چارچوب و راهکار منطقه ای و چندجانبه ی مناسب با منافع خود طرح می کنند. این دو بازیگر، میدان نفوذ و قدرت خاص خود را دارند. اما، در منطقه ای که تاریخ را ، هم میراث شوروی دیروز و هم بلندپروازی های چینِ پیروزمند امروز تعیین می کند ، این میدان ها را می توان کاملاً روی هم گذاشت. با این همه، اکنون مشارکت چین/روسیه از این رقابت رنج نمی برد. پکن و مسکو می توانند مشترکاً یا به موازاتِ هم، از موقعیت ژئوپولیتیکی افغانستان که از یوغ قدرت امریکا آزاد می شود و منطقه ای که می تواند بیشتر قابل دسترسی باشد، بهره ببرد. شکست آمریکا، از نظر استراتژیکی سنگین خواهد بود. اکنون، چین و روسیه می خواهند آشکارا تندتر به پیش روند تا بتوانند از ضعف هژمونی آمریکا و خرابی چشمگیر اعتبار آن کشور، بهره برداری کنند.

روسیه روی مناسبات با جمهوری های پیشینِ شوروی در آسیای مرکزی حساب می کند. این کشور نسبت به گفتگوهای در جریان میان واشینگتن و مقامات کشورهای مجاورِ افغانستان جهت یافتن شرایطی برای استقرار مجدد نیروهای آمریکا در منطقه نگران است. سرگئی لاوروف وزیر امورخارجه روسیه اظهار داشته که حضور نظامیان مسلحِ بیگانه در هرکدام از این کشورها که عضو «سازمان پیمان امنیت جمعی»5 هستند، به توافق همه ی اعضای این سازمان نیاز دارد. او افزود که استقرار پایگاه های نظامی جدید به امنیت در آسیای مرکزی کمکی نخواهد کرد. گویا در نشست سران در ژنو (16 ژوئن 2020) میان بایدن و پوتین، برسرِ این موضوع تبادل نظر شده است.

از سوی دیگر، روسیه، تاجیکستان و ازبکستان در 10 اوت امسال رزمایش نظامی مشترکی در ولایت ختلون در تاجیکستان و در 20 کیلومتری مرز افغانستان را به انجام رساندند. یک هفته بعد، در 17 اوت در شرایطی که اوضاع افغانستان به سرعت در حالِ فروپاشی بود، نیروهای روسیه یک رزمایش یک ماهه را در تاجیکستان آغاز کردند. روسیه پایگاه های دفاعی اش رامستحکم تر می کرد.

روز 9 اوت، چین و روسیه رزمایش بزرگی را در ایالت خودمختار چینیِ نینگسیا (با شرکت بیش از ده هزار سرباز، زره پوش و هواپیما) شروع کردند. برای نخستین بار، در این مانور نظامی، از سیستم فرماندهی مشترک و حضور نظامیان روسی در میان فرماندهان چینی استفاده شد. هدف از این آمادگی مشترک، بررسی وضعیت ثبات، امنیت و ضدتروریسم در آسیای مرکزی بود. جَدَل چشمگیری در تلویزیون آمریکائی سی اِن اِن در گرفت که بر تفاوت هدف های میان پکن و مسکو تأکید داشت، در حالی که یکی از هدف های این رزمایش ها، نشان دادن سطح همکاری امنیتی و مشارکت استراتژیکی چین-روسیه در اوضاع تنش های رو به فزون با واشینگتن بود.

پس، دست اندازیِ نگران کننده ی طالبان بر افغانستان یک « بازی بزرگ » استراتژیکی جاه طلبانه و تناسب قوا در سطح ملی و بین المللی است. و این « بازی بزرگ » نیز به نوبه ی خود با سهم سیاسی دیپلماتیک جهت جستجوی شرایط و چارچوب همکاری در نظمِ نوینِ منطقه ای همراه است. چین و روسیه روابط خود با طالبان را حفظ و تحکیم می کنند. نه پکن، و نه مسکو نمی خواهند موقعیت خوب خود را از دست بدهند. سفیر روسیه در کابل به تماس های رسمی ادامه می دهد. این سفارت، همچون سفارت پکن باز خواهد ماند.

در ماه ژوئیه، یک هیئت طالبان به ریاست ملا عبدالغنی برادر، فرد شماره 2 طالبان در مسکو با زمیر کابولُف فرستاده ویژه روسیه برای افغانستان ملاقات کرد. سپس این هیئت به چین رفت و در تیانجین با وانگ یی وزیر امورخارجه چین در فضایی مملو از تعارفات دیپلماتیک دیدار کرد. از نگاه روسیه ممکن است شناسایی رژیم جدید رخ دهد، ولی رسماً به منش طالبان مشروط شده است، یعنی به نگرش آن ها درباره چندمسئله، به ویژه در زمینه ی امنیت و تروریسم. این امر همچنین بستگی دارد که تا چه حد تشویق و ترغیب درباره ی گفتگوی سیاسی فراگیر داخلی مفید واقع شود تا بتواند به مناقشه طولانی افغانی ها پایان دهد. گفتمان چینی ها بسیار مشابه آن است. وانگ یی به مذاکره بین افغانی فراخوانده تا به یک مصالحه برسند. در واقعیت، این زبان رسمی موضع بسیاری در جهان است: از جمله شورای امنیت، اتحادیه اروپا، ناتو، فرانسه یا ترکیه. البته این کار به شرایطی مشابه به ویژه در مورد لزوم وجود حکومتی که نماینده مردم و فراگیر باشد، نیز بستگی دارد. از طالبان خواسته اند که به تعهدات خود احترام گذارند. ارزیابی اعتبار گفتمان طالبان برای آینده بسیار دشوار است. با این وجود، باید اهمیت حمایت روسیه و چین را از طالبان خوب ارزیابی کرد. به این معنی که باید اهمیت پاسخ طالبان به درخواست مکرر مسکو و پکن درباره برخی از مسئله ها و از جمله مسئله امنیتی را سنجید.

به ویژه، چین (مانند روسیه) به برخورد طالبان نسبت به تهدید تروریستی اهمیت بسیار قائل است. چین دارای 76 کیلومتر مرز مشترک با افغانستان است و این مرز با گزینگیانگ مجاور است. چینی ها نسبت به فعالیت های گروه جدایی طلب «حزب اسلامی شرق ترکستان» (ETIM) نگران هستند. این جنبش اسلامیِ ترکستان شرقی سازمانی است که عناصر فعالِ ازبک و اویغور را دربر می گیرد و گفته می شود که چندین سوءقصد مرگبار در چین مرتکب شده است. وانگ یی اظهار داشت «ما امیدواریم که طالبان افغان به روشنی با سازمان های تروریستی قطع رابطه کنند و از جمله با همین حزب ETIM و با جدیت و به طور موثر با آن ها مبارزه کنند تا مانع ها را از سر راه بردارند، نقشی مثبت ایفا کرده و شرایط لازم برای امنیت، ثبات، توسعه و همکاری در منطقه را فراهم آورند.».

چین مانند روسیه درپیِ مدیریتِ اوضاع با استفاده از چارچوب های نهادینه ای چندجانبه، مثل «سازمان همکاری شانگهای»6 است که دولت روسیه نیز در آن عضویت دارد. پکن باروحیه ی ضمنیِ مشارکت در ثبات و «بازسازی صلح آمیز» افغانستان، برای گروهِ امور افغانستانِ در این « سازمان » ارزش قائل است. در این رهگذر، از 12 تا 16 ژوئیه گذشته، وانگ یی از ترکمنستان، تاجیکستان و ازبکستان دیدار کرد. آخرسر، پکن جهت کمک به این بازساری، گسترش «راهرو اقتصادی چین-پاکستان»7 را تا افغانستان پیشنهاد کرده است.

از مبالغه تا تحقیر

گرچه هم سوئی چین و روسیه فارغ از رقابت نیست، اما می خواهد در پیکربندیِ جدید منطقه ای پس از شکست آمریکا جایی باز کند. این رویکردجدیدی را که نمایان شده، باید سنجید. ابتدا، باید شکست استراتژیکی ایالات متحده را در نظر گرفته و از آن بهره گیری کرد. یِنس اِستولِنبِرگ، دبیرکل ناتو در کنفرانس مطبوعاتی در 20 اوت، نشان داد که سَمت و سوی رویدادها را خوب درک کرده است. او اظهار داشت: «آمریکا و اروپای شمالی باید به همراهی با یکدیگر در درون ناتو ادامه دهند. رویدادهای جاری افغانستان چیزی را تغییر نمی دهد. وابستگی تناسب قوای کلیِ جهانی، عملکرد تهاجمی روسیه و تثبیت چین موجب شده که حفظ یک پیوند فراآتلانتیکی اهمیت بیشتری پیدا کند».

پس از ریاست جمهوری اندوه بار دونالد ترامپ، جو بایدن خود را برای بازسازی اعتبارِ بین المللی بر زمینه ی سلطه ی بازیافته و قدرتِ برتر آمریکا در شکل های «کلاسیک تر» آماده می کرد. شکست استراتژیکیِ اخیر همراه با بدبختیِ بِلبشو و ناتوانی جهت کنترل اوضاع… برای زمانی نامعلوم اعتبارِ ایالات متحده و توانایی واقعی آن ها را در سدکردن چین برباد داد. همان گونه که روزنامه مشهور واشینگتن پست نوشت، ایالات متحده از مبالغه به تحقیر رسید. خطایی برای چین و روسیه خواهد بودکه فراموش کنند که همان گونه که معروف است، تاریخ به یک شکل دوبار تکرار نمی شود. آخرسر، بلندپروازی روس ها و به ویژه چینی ها به طور ضمنی در تقویمِ دوگانه ای یادداشت می شود.

ابتدا، چنانچه دیدیم، ثبات و امنیت همچون دل نگرانی های مشخص، فوری و مُقَدَّم می باشند. نباید به این نگرانی کم بها داد. این حساسیت ها در نگرشی جای می گیرند که به عنوان بدیلِ کامل شمرده می شوند. این بدیل ها موجب پایان مناقشه افغانی و تأمینِ شرایط توسعه ی اقتصادی می شود. آیا این بینشی اراده گرا و اغراق آمیز است؟ امروز، تصور این که چه پیش خواهد آمد، غیرممکن است. به هیچ وجه نمی توان بخت چنین بدیل ها، مخاطره های جنگ داخلی، بی ثباتی ها و بحران های احتمالی، مقاومت سیاسی و اجتماعی داخلی در برابر رژیم طالبان را پیش بینی کرد… آینده بسیار ناروشن است.

مسئله دوم، کاربست یک استراتژی است که پایه های یک همکاری، بهره برداری از منابع و ثروت های زیرزمینی افغانستان، ایجاد زیرساختارها را میسر سازد و برای چین، به روشنی خواست پیوستن به این چشم انداز در طرح های جهانی Belt and Road Initiative [جاده ابریشم جدید] است. یادآوری می کنند که افغانستان اکنون از منابع انرژی، ثروت های معدنی مهم و حتی عناصر «خاک های نادر» که در تکنولوژی های پیشرفته مصرف دارد، برخوردار است: نظیر مس، آهن، طلا، جیوه، لیتیوم، کبالت، هیدروکربورها… به دلیل بدیهیِ ناامنی و مناقشه ی بی پایان، این ثروت ها در مرحله ی عدم امکان بهره برداری قرار دارند که برای مدتی دراز مانع از به راه انداختن طرح های بزرگ شده است.

آشکار است که خروج افغانستان، دولت در انحطاط از وضعیت تاریخی جنگی برای ورود آن در استراتژیِ طرح های اقتصادی و صنعتی، گسستی عظیم یعنی تغییر الگوی سیاسی ملی و بین المللی را الزامی می کند. بلندپروازی ای به این عظمت، چالشی بزرگ است. نخست، به این خاطر که با یکی از فقیرترین کشورهای جهان روبرو هستیم. و نه فقط. آیا چین می تواند از راه اقتصادی به آنچه آمریکا نتوانست با زور انجام دهد، برسد؟ … قطعی نیست که در وضعیت کنونی، با فاجعه ی مالی و بحران انسانی که تهدید می کند، باوجود تحریم های آمریکا و صندوق جهانی پول، ناروشنی ها درباره کمک های بانک جهانی، تنش های رو به فزون و رویارویی های قدرت ها امکان داشت تا به سادگی بتوان چنین دیدگاهی را پیاده کرد. تازه، این به معنی فراموش کردن بسیاری از مشکلات دیگر است. آخرسر، ضروری است که شرایط سیاسی داخلی نیز مساعد باشد. آیا شورشیانِ ایدئولوژیکیِ مسلحِ نخسین امارت اسلامی افغانستان، در سال های دهه 1990، قادر خواهند بود به طور کلی خود را به مسئولان سیاسی ، اداری، اجتماعی و دیپلماتیک با هدفِ استراتژی ملی و پیشرفت کلی بدل کنند؟ آنان مجبورند که حکومت کنند… اگر اکنون، منش سیاسی طالبان بیانِ خواست انطباق با اوضاع جدید و برتن کردن (یا نکردنِ) جامه ی مسئولیت … باشد، آیا قالبِ ایدئولوژیکی طالبان کاملاً تغییر کرده است؟ در این باره، تردید وجود دارد. ولی این پرسش را باید طرح کرد.

ستیز با نظمی که بر قدرت متکی است

هنوز یک به یک مسئله‌ی اساسی پیرامون درس اصلیِ نمادِ 15 اوت 2021 پاسخ داده نشده است. شکست آمریکا عبارت است از نمایش روشنگرِ بحرانی که اندیشه ی استراتژیکی مسلط می نامند و برپایه ی تثبیت قدرت و اِعمال زور متکی است. انتخاب نوعِ دفاع، گزینش سیاست خارجی، گزینش های برنامه های اقتصادی، پژوهشی … به این معنی است که انتخاب تعیین کننده ی سرمایه داری غربی و به ویژه ایالات متحده با این اندیشه ی استراتژیکی استوار و بنیاد شده و از آن حقانیت یافته است . اندیشه ای که سلسه مراتب قدرت ها، شکل بندی و تناقض های نظم بین المللی را تعیین می کند.

هر آنچه که از پایان قرن نوزدهم با روحیه و کاوُشی سخت برای یافتن بدیلی برای جنگ8 بناشده، با درجات مختلف و در نگرشی از چندجانبه گرائی، برابری در حقوق و مطابقت با قانون بین المللی، مسئولیتِ جمعی و امنیت جمعی… جای گرفته است. از این قبیل است: تأسیس سازمان ملل متحد، ممنوعیت استفاده از زور، کنترل تسلیحات و پیمان های خلعِ سلاح، راه حل مسالمت آمیز برای پایان دادن به کشمکش ها…مجموعه ی این متن های قضائی و سیاسی که در جستجوی وسیله ی مناسب برای پیشگیری از جنگ و مهار کردن نیرو تحت تاثیر منطق ها و قدرت ها، در حال متلاشی شدن هستند، یعنی با روحیه ی این اندیشه کهنه ی استراتژیکی مسلط که اکنون تلاش دارد بیش از پیش حود را تحمیل کند.

شکست ایالات متحده در افغانستان، حاکی از بن بستِ وحشتناکِ نظم بین المللی کنونی و برداشت استراتژیکیِ سلطه جویی که این نظم را آماده می کند، است. با بن بستِ عمده ی نوعی نگرش به جهان و روابط بین المللی و بهره برداری از منابع در گستاخی و بی مسئولیتی کامل روبرو هستیم. این پدیده در رده ی چالش های وجودیِ کلیِ دوران ماست.

به یقین به جنگ طولانی افغانستان و سرانجامِ آن نیازمند نبودیم – البته اگر واقعاً سرانجام باشد…- تا این بُن بَست تاریخی را به عنوان داو کلیِ امنیت و صلح برای خلق ها ارزیابی کنیم. اما، قدرت، کاربردِ زوری که همراه آن است، چنان در آدابِ سیاسی و اجتماعی [Social] (برای این که نگوئیم جامعه گی [Sociétale]) وارد شده اند، که شایسته است هربار که ممکن است، تاکید کنیم که قدرت نه یک نوع سمت و سوی مشترک جهانشمول و نه ثابتِ ملزومِ رفتارهای اجتماعی است.

مسلم است که قدرت پارامتری است اجتماعی و سیاسی که در دراز مدت مُهر ِخود را بر تاریخ می گذارد. به ویژه سرمایه داری بی وقفه از آن تغذیه کرده است. اما این یک پارامتر اتفاقی ونفرت انگیز است… و هرگز امروز به میزان کافی به عنوان اساسِ این امر مسئله ساز راهبری بین المللی مورد اعتراض قرار نگرفته است. چگونه می توان تصور کرد (یا بهتر بگوئیم، ما را مجبور به باور کنند) که امکان دارد از راه زور و جنگ، بتوان نهادها، دموکراسی، شرایط امنیت، ماندگاری اقتصادی و اجتماعی … را در دولتی ایجاد کرد که در درون آن بخش بسیار چشمگیری از جمعیت (36 درصد امروز) در زیر خط فقر و در ناتوانی پاسخگوئی به نیازهای اصلی خود به سر می برند؟

این مجموعه ی قضائی و سیاسی که اساساً در نیمه دوم قرن بیستم و با چشم انداز یک معماریِ هماهنگ با حقوق و مسئولیت جمعی ساخته شده، نسبی بودن مفهوم قدرت را نشان می دهد. کسب مالکیت و پیشرفت های متمدنانه برای رسیدن به نظم بین المللی متفاوت ممکن است.

نمی توان گفت – حتما نمی توان- که چین و روسیه عملکرد و برداشت های استراتژیکیِ بیگانه بامنطق قدرت ها و استفاده از زور دارند. واضح است که امروزه، این مُدل، روش بازیگران اصلی جهانی (به جز سازمان ملل متحد) است. حتی برای آنانی مثل اتحادیه اروپا که از این گفتمان استفاده می کنند، بی آنکه ابزار آن را داشته باشند، یک مدل است. بااین وجود، چند تفاوت وجود دارد. آیا کفایت خواهد کرد؟

مناقشه ی طولانیِ افغانستان، جنگی است با هزینه ی 2260 میلیارد دلار. دولت ورشکسته است. 83 میلیارد دلار برای آموزش ارتشی هزینه شده که در چند روز از هم پاشید. 100 هزار غیرنظامی و نیز 70 هزار ارتشی و پلیس افغان کشته شدند و بیش از 4000 سرباز غربی نیز در حالی که آنان را ناتو در یک ائتلاف از 31 کشور … بسیج کرده بود. پس، نتیجه 20 سال نبرد، قربانی و ویرانی است… در واقعیت، ابتدا برای مردم افغان، 40 سال اشغالِ بیگانه و رنج های فراوان. زیرا باید مداخله ی شوروی و پیامدهای تراژیک آن را نیز در ارزیابی گنجاند، ولی همچنین جنگ داخلی پس از آن را نیز باید درنظر گرفت. احتمالاً این جنگ به پایان خواهد رسید. امیدواریم که چنین باشد. اما، همه چیز امکان دارد. پس از چهل سال تباهی، شاید دشوار بتوان ، آری شاید… بدتر از این عمل کرد.

22 اوت 2021

* ژاک فات، Jacques FATH مسئول پیشین امور بین المللی حزب کمونیست فرانسه است و دارای تألیفات متعدد در زمینه امور بین المللی است.

لینک اصلی مقاله:

https://jacquesfath.international/

1 – منابع اصلی برای تهیه این مقاله: presse, instituts et médias français, euronews, Reuters, The New York Times, The Washington Post, Politico, les sites Défense One, Military Times, OTAN, Rand Corporation, International Institute for Strategic Studies (IISS), Council on Foreign Relations (CFR), National Security Archive, The Intercept, Global Times, South China Morning Post, RT-France, Sputniknews

2 – سخنرانی بوش در نشست مشترک کنگره، پنجشنبه 20 سپتامبر 2001.

3 –  https://nsarchive.gwu.edu/briefing-book/afghanistan/2021-08-19/afghanistan-2020-20-year-war-20-documents

NSA نهاد پژوهشی و غیردولتی مستقلی است که در دانشگاه جورج واشینگتن دارای یک کتابخانه است. این نهاد اسناد خارج شده طبقه بندی را بر پایه ی قانون های امریکا درباره آزادی و اطلاعات منتشر می کند.

4 – در متن فرانسه از اصطلاح «State building» استفاده شده است که می توان ایجاد یک دولت ترجمه کرد. اما مفهومِ ایدئولوژیکی آنبیشتر به معنای استقرار «حکومت»ی لیبرال به زور در ثباتی است که زیر سلطه ی غرب به دست امده است.

5 – این یک سازمان سیاسی-نظامی (بافعالیت محدود) بین دولت هاست.که در اکتبر 2002 تاسیس شده و شامل ارمنستان، بیلاروسیه، کازاخستان، قرقیزستان، روسیه و تاجیکستان است.

6 – سازمان همکاری شانگهای سازمانی اقتصادی-سیاسی بین دولتی است که 8 کشور (چین، هند، کازاخستان، قرقیزستان، روسیه، پاکستان، تاجیکستان و ازبکستان) در ان عضو هستند؛ 4 دولت به عنوان ناظر (افغانستان، بیِلاروسیه، ایران و مغولستان) و 6 کشور شریکِ گفتگو (ارمنستان، آذربایجان، کامبوج، سریلانکا و ترکیه) شرکت دارند.

7 – این راهرو مجموعه ای از طرح های اقتصادی، انرژی و زیرساختاری است که هدف آن مدرنیزاسیون و تحکیم اقتصاد پاکستان در چارچوب Belt and Road initiative و جاده ابریشم جدید است.

8 – به کتاب زیر مراجعه کنید: « Chaos. La Crise de l’ordre international libéral. La France et l’Europe dans l’ordre américain », Jacques FATH, Edition du Croquant, 2020, Pages 89 à 95.

Afghanistan : de quelle défaite parle-t-on ?

Cet article tente de donner de premières hypothèses sur le sens des événements d’Afghanistan. Il est évidemment trop tôt pour traiter de leurs conséquences, mais il est vraiment nécessaire, dans le flot médiatique actuel, de proposer un début d’analyse. Ce texte vise à comprendre les aspects géopolitiques essentiels. Il ne cherche pas à être exhaustif. Il est loin de l’être. Il essaie de suggérer quelques questions et quelques pistes pour l’avenir (1).

Ainsi, 20 après la « guerre contre la terreur » déclenchée par George Walker Bush contre les Talibans et Al-Qaïda, suite à l’attaque terroriste du 11 septembre 2001, l’Afghanistan, en quelques jours, est tombée (le verbe est adapté) aux mains des Talibans. Devant l’avancée fulgurante de ces derniers les forces afghanes se sont effondrées ou bien se sont rendues sans combattre. L’intensification des frappes aériennes américaines n’a rien changé sur le terrain. Les Talibans sont entrés dans Kaboul alors que les troupes de Washington y sont encore. Ils contrôlent l’accès à l’aéroport rendant aléatoire et risqué l’accès de celles et ceux qui veulent quitter l’Afghanistan. Des milliers d’Afghans se précipitent pour fuir le pays. Devant la débâcle, Biden affirme ne pas pouvoir garantir l’issue finale des opérations.

Dans un chaos indescriptible, la politique de retrait ordonné voulu par Biden, avec des modalités et un calendrier fixé, est un échec total alors même que le Pentagone a sérieusement renforcé son dispositif (de 2500 à quelque 6000 soldats) afin de garantir la tenue du retrait dans la sécurité. Des forces sont même positionnées au Koweit et au Qatar. Mais les États-Unis ont perdu le contrôle de la situation. C’est un outrage en soi pour la plus grande puissance militaire du monde qui annonçait 20 ans plus tôt par la voix de G.W. Bush (2) une ambition de puissance d’une ampleur internationale, et que rien ne devait entraver. « Notre guerre contre le terrorisme – avait déclaré ce 43ème Présidentcommence avec Al-Qaïda, mais elle ne s’arrêtera pas là. Cela ne prendra pas fin tant que tous les groupes terroristes de portée mondiale n’auront pas été trouvés, arrêtés et vaincus ». Cette ambition d’une guerre mondiale contre le terrorisme au nom des valeurs américaines, au nom d’une nation considérée comme exceptionnelle et prédestinée, au nom d’un messianisme démocratique, se révèle aujourd’hui – depuis longtemps en réalité – hors de portée. Elle apparaît comme la traduction d’une démesure qui aura duré et coûté cher aux États-Unis, et à leurs alliés aussi. Mais ce mensonge, dont l’évidence perce aujourd’hui dans les médias, avait aussi ses raisons : affirmer une présence hégémonique américaine dans le monde, et en particulier dans une région où se croisent tant d’intérêts stratégiques et de zones d’influence.

La National Security Archive (3) publie d’ailleurs le 19 août un ensemble de documents historiques déclassifiés qui démontre à quel point « le gouvernement américain, sous quatre présidents, a induit le peuple américain en erreur pendant près de deux décennies quant aux progrès en Afghanistan, tout en cachant les faits gênants sur les échecs en cours dans des canaux confidentiels… » Washington aura donc perdu à la fois sur l’illusion et les mensonges entretenus sur la base des mythes idéologiques fondateurs des États-Unis, et sur la réalité des rapports de forces…

La victoire talibane sonne comme un événement majeur avec ce qu’il faut d’images brutales, de tragédies humaines et de lourdes interrogations sur l’avenir. C’est un moment de sidération et d’histoire dramatique. Mais s’il prend cette dimension-là c’est surtout par sa signification politique essentielle. Cette victoire et ses conséquences constituent en tous les cas une leçon plus générale et un avertissement, notamment pour la France obligée elle aussi de préparer une adaptation et une forme de retrait dans sa guerre et son enlisement au Sahel.

Le retrait d’Afghanistan décidé et engagé par Joe Biden, malgré des réticences républicaines et au sein des armées, est en vérité un projet envisagé, souhaité et annoncé bien avant. D’abord par Barak Obama qui décida les premiers retours de soldats dès 2012. Il se sentit cependant obligé d’en modifier le calendrier jusqu’à envoyer des renforts devant l’aggravation de la situation. Ces ajustements traduisirent une valse hésitation durable entre une volonté de désengagement qui commence à s’imposer, et ce qui fut considéré alors comme une « obligation » de répondre à des contraintes sécuritaires immédiates.

C’est Donald Trump, ensuite, qui s’engagea à terminer les « guerres sans fin », et à retirer les troupes d’Afghanistan à l’horizon 2021 « au plus tard ». En février 2020, à Doha, il négocia un accord avec les Talibans pour pouvoir y parvenir, et accélérer le processus avant les présidentielles de novembre 2020. Le soutien populaire à un tel retrait des troupes était tel que le tabou d’une négociation avec l’ennemi infréquentable d’hier n’était plus d’actualité. Un accord fut acté. C’était un échange entre un retrait complet des forces américaines devant être effectif en mai 2021, contre des garanties sécuritaires et l’engagement des Talibans à des négociations directes avec le gouvernement afghan. Mais la violence resta à un très haut niveau, des désaccords persistèrent et la perspective d’un retrait total suscita des résistances au Congrès et au Pentagone.

C’est Joe Biden qui, finalement, décida d’en finir. C’est lui qui devra désormais assumer les vives critiques des Républicains, de Donald Trump, de certains alliés (dont l’Allemagne et le Royaume-Uni) et de quelques médias… au nom du « désastre total » qui, de fait, décrédibilise les États-Unis. Le Wall Street Journal qualifiera les déclarations faites par Biden de « honteuses », de « capitulation » et de « malhonnêteté ». Il est vrai que l’usage de la force est tellement inscrit dans l’essence même du rôle américain et dans l’identité impérialiste des États-Unis que tout autre choix apparaît comme une anomalie et une inconséquence. Obama s’en souvient qui fut copieusement tancé, y compris en France, pour n’avoir pas choisi de bombarder la Syrie en 2013. Perte de contrôle, chaos sécuritaire, réprobation nationale… Nul doute que le 15 août 2021 laissera des traces profondes dans la mémoire politique américaine. Mais il faut voir au-delà.

Un échec historique

Le retrait des États-Unis et l’effondrement du régime afghan sous dépendance de Washington, constituent pour les États-Unis, et d’abord pour eux, un échec historique : échec de la guerre américaine contre la terreur, échec du « state building » (4), alors que toute la politique étrangère des États-Unis et l’ensemble de leurs guerres furent conduites au nom de la démocratie comme légitimation des finalités et des modalités de l’action entreprise. Malgré la force des images, pourtant, il ne suffit pas de rapprocher la chute de Kaboul en 2021 et celle de Saïgon en 1975.

Au Vietnam, ce fut le symbole de l’accession d’une nation à l’indépendance dans le difficile et brutal contexte de la Guerre froide. Ce fut un accomplissement nécessaire et juste au bout d’une longue guerre de libération. Un peuple prenait ainsi sa place dans un nouvel ordre pour construire un État indépendant. En Afghanistan, c’est l’expression d’un effondrement et d’un épuisement. Effondrement d’un régime sans légitimité sous la pression d’un islamisme politique armé. Épuisement dans la durée d’une logique de puissance hégémonique dans une région où les rivalités et le partage des zones d’influence ne cessent de définir un contexte international de confrontations stratégiques, d’insécurité permanente et de déstabilisation terroriste.

Certes, en Afghanistan, les États-Unis subissent leur deuxième défaite historique après celle du Vietnam. Mais le sens de la défaite n’est donc pas le même. Aujourd’hui, pour le peuple afghan, il n’y a pas « d’accomplissement nécessaire et juste ». Il y a, en revanche, un nouveau pas dans un contexte différent, dans un désastre politique, sociétal, idéologique et sécuritaire… Quelles que soient les annonces calculées de « modération » de certains dirigeants talibans, concernant par exemple les droits des femmes. Le porte-parole des Talibans, Zabihullah Mujahid, a tenté de rassurer sur les intentions du nouveau pouvoir. « Nous voulons des relations avec tous les pays du monde – dit-il – sur la base des principes diplomatiques et du respect. Nous voulons une bonne économie. Nous voulons du commerce, nous voulons une bonne diplomatie… » Pourtant, la brutalité de la répression, la traque d’opposants politiques et des assassinats suscitent des inquiétudes légitimes et des doutes, même si l’on est encore loin de la grande violence talibane des années 90.

Notons au passage que le magazine d’investigation The Intercept (qui avait publié les documents de la National Security Agency révélés par Edward Snowden à partir de 2013) a annoncé le 18 août dernier que les Talibans ont saisi des dispositifs biométriques américains pouvant servir à identifier les Afghans ayant collaboré avec les forces de la coalition sous direction de Washington. Selon The Intercept, le travail complexe d’identifications personnelles à partir de ces dispositifs technologiques pourrait éventuellement être effectué avec une aide de l’ISI, principal service de renseignement pakistanais… accusé régulièrement de double jeu politique.

On peut s’inquiéter (il le faut) des dynamiques négatives possibles et redoutées que la victoire des Talibans pourrait enclencher : un encouragement pour l’islamisme politique et le djihadisme, une opportunité pour Al Qaïda (allié proche des Talibans), une dégénérescence accentuée du rôle des États du Golfe. On se souvient en effet que l’Arabie saoudite et les Émirats Arabes Unis, au côté du Pakistan, furent les seuls États à reconnaître le régime taliban installé de 1996 à 2001. Quels appuis du même type ce deuxième « Émirat Islamique d’Afghanistan » obtiendra-t-il aujourd’hui ? Entre le soutien total et la mise au ban, le débat politico-médiatique pourrait être vif. Mais les problèmes se posent-ils encore de cette façon ?

Dans cet ordre de questionnements, il convient de regarder de près les positionnements et les choix de la Chine et de la Russie, qualifiés en général de soutien aux Talibans. La réalité est nettement plus complexe, nous allons le voir, mais le choix de Pékin et de Moscou est à l’évidence celui d’une attitude positive vis à vis d’un Afghanistan post-américain et du régime en train de s’installer. La défaite des États-Unis, qui est aussi plus généralement une défaite des puissances occidentales et de l’OTAN, ouvre un espace d’enjeux (et de nouveaux problèmes). Elle dégage des opportunités stratégiques et économiques. Elle permet d’envisager une autre configuration régionale.

Ce que veulent la Chine et la Russie

Dans ce contexte bouleversé, la Chine et la Russie se trouvent à la fois en rivalité et en complémentarité. Entre les deux, la concurrence est réelle. Chacun propose les cadres et la démarche régionale et multilatérale les plus adaptés à ses intérêts. Ces deux acteurs ont leurs propres champs d’influence et de pouvoirs. Mais ces champs se superposent largement dans une région dont l’histoire se définit à la fois par les héritages de l’URSS d’hier, et les ambitions d’une Chine conquérante aujourd’hui. Le partenariat Chine / Russie, cependant, ne souffre pas vraiment, actuellement, de cette rivalité. Pékin et Moscou peuvent profiter en commun ou en parallèle de la valeur géopolitique d’un Afghanistan qui se libère de la puissance américaine, et d’une région qui pourrait s’annoncer plus accessible. La défaite américaine promet d’être stratégiquement lourde. La Chine et la Russie souhaitent manifestement aller vite afin, dès maintenant, de pouvoir tirer partie de l’affaiblissement de l’hégémon américain et de la singulière détérioration de sa crédibilité.

La Russie s’appuie sur ses liens avec les anciennes Républiques soviétiques d’Asie centrale. Elle se préoccupe des pourparlers engagés par Washington avec les autorités de pays voisins de l’Afghanistan pour obtenir les conditions d’un redéploiement régional de forces américaines. Sergey Lavrov, Ministre des Affaires étrangères russe, a déclaré que la présence militaire d’armées étrangères dans un de ces pays, membres de l’Organisation du Traité de Sécurité Collective (5) requiert l’approbation de l’ensemble de cette organisation. Tout en soulignant que l’installation de nouvelles bases militaires ne serviraient pas la sécurité en Asie centrale . Cette question aurait fait l’objet d’un échange lors du sommet de Genève (16 juin 2021) entre Biden et Poutine.

La Russie, le Tadjikistan et l’Ouzbékistan ont d’ailleurs terminé des manœuvres conjointes le 10 août dans la province tadjik de Khalthon, à quelque 20 kilomètres de la frontière afghane. Une semaine plus tard, le 17 août, alors que la situation de dégrade à grande vitesse en Afghanistan, des forces russes commençaient un mois d’exercices au Tadjikistan où Moscou renforce sa base de défense.

La Chine et la Russie, le 9 août, ont commencé dans la province chinoise autonome de Ningxia Hui, de grandes manœuvres (plus de 10 000 soldats, des blindés et des avions) avec, pour la première fois, un système de commandement commun et l’intégration de troupes russes dans des formations chinoises. L’objectif de cette préparation commune relevait des enjeux de stabilité, de sécurité et de contre-terrorisme en Asie centrale. Elle fit l’objet d’une polémique significative avec la Chaîne américaine CNN qui insista sur la différence des objectifs entre Pékin et Moscou, alors que ces manœuvres avaient notamment pour but de montrer le niveau de la coopération sécuritaire et du partenariat stratégique sino-russe, dans un contexte de tensions montantes avec Washington.

La mainmise inquiétante des Talibans sur l’Afghanistan est donc aussi un « grand jeu » stratégique des ambitions et des rapports de forces sur les plans national et international. Et ce « grand jeu » comporte aussi sa part politique et diplomatique avec la recherche des conditions et des cadres de la coopération dans un nouvel ordre régional. La Chine et la Russie entretiennent et renforcent leurs liens avec les talibans. Ni Pékin, ni Moscou ne veut être en reste. L’ambassade russe à Kaboul assurait un contact officiel qui se poursuit. Cette ambassade, comme celle de la Chine resteront ouvertes.

Au mois de juillet, une délégation conduite par le numéro 2 des Talibans, le Mollah Abdul Ghani Baradar, fut reçu à Moscou par l’envoyé spécial du Kremlin pour l’Afghanistan, Zamir Kabulov. La délégation se rendit ensuite en Chine, à Tianjin, où le Ministre des affaires étrangère chinois, Wang Yi, l’accueillit avec une attention diplomatique toute particulière. Pour les Russes, une reconnaissance du nouveau régime pourrait suivre, mais elle officiellement conditionnée par les « agissements » des Talibans, c’est à dire par leur attitude sur plusieurs questions touchant en particulier à la sécurité et au terrorisme, mais aussi aux encouragements qui seront donnés à un dialogue politique inclusif interne afin d’en finir avec le long conflit afghan. Le discours chinois est très semblable. Wang Yi a appelé à des négociations intra-afghanes afin d’aboutir à une réconciliation. Ce langage officiel est en réalité très partagé dans le monde : le Conseil de Sécurité, l’Union européenne, l’OTAN, la France ou la Turquie… ont aussi posé des conditions de ce type touchant en particulier à la nécessité d’un gouvernement représentatif et inclusif, et appelant les Talibans à respecter leurs propres engagements. Il est évidemment difficile d’évaluer pour demain la crédibilité de tels discours. Il faut cependant mesurer l’intérêt que représente l’appui de la Russie et de la Chine pour les Talibans. Ce qui veut dire mesurer l’importance des réponses que ces derniers apporteront aux demandes insistantes de Moscou et de Pékin sur certaines questions, en particulier celles liées à la sécurité.

La Chine, en particulier (et comme la Russie), accorde un intérêt spécifique quant au traitement de la menace terroriste par les Talibans. Elle dispose de 76 km de frontière commune avec l’Afghanistan, et cette frontière jouxte le Xinjiang. Les chinois se montrent préoccupés par les activités du groupe séparatiste et djihadiste East Turkestan Islamic Party (ETIM). Ce Mouvement islamique du Turkestan oriental est une organisation comprenant des éléments actifs ouzbeks et ouïghours, réputés avoir commis plusieurs attentas meurtriers en Chine. « Nous espérons, a souligné Wang Yi, que les Talibans afghans vont clairement rompre avec les organisations terroristes, y compris l’ETIM, les combattre résolument et effectivement afin de lever les obstacles, jouer un rôle positif et créer les conditions nécessaires à la sécurité, la stabilité, le développement et la coopération dans la région ».

Comme la Russie, la Chine cherche à gérer la situation en utilisant des cadres institutionnels multilatéraux, par exemple l’Organisation de Coopération de ShanghaÏ (OCS) (6), dont la Russie est aussi un État membre. Pékin valorise le Groupe de contact Afghanistan de l’OCS dans un esprit explicite de contribution à la stabilité et à une « reconstruction pacifique » de l’Afghanistan. Wang Yi, entre le 12 et le 16 juillet, a ainsi effectué une visite au Turkménistan, au Tadjikistan, en Ouzbékistan. Pékin propose enfin d’élargir à l’Afghanistan ce qu’on appelle le Corridor économique Chine-Pakistan (7), afin d’aider à cette reconstruction.

De l’hubris à l’humiliation

Même si elle n’est pas dénuée de concurrence, la convergence sino-russe tend à s’imposer pour installer une nouvelle configuration régionale après la défaite américaine. Il faut le mesurer, c’est une tout autre approche qui se présente. D’abord pour acter la défaite stratégique des États-Unis et en tirer les bénéfices. Dans une conférence de presse tenue le 20 août le Secrétaire général de l’OTAN, Jens Stoltenberg, montra qu’il avait bien compris le sens des événements : « l’Amérique du Nord et l’Europe, dit-il, doivent continuer à se tenir ensemble, au sein de l’OTAN. Les événements en cours en Afghanistan ne change rien à cela. Le déplacement du rapport des forces global, les actions agressives de la Russie et l’affirmation de la Chine font qu’il est encore plus important de conserver un lien transatlantique solide ».

Après le consternant mandat de Donald Trump, Joe Biden se préparait à la reconstruction d’une crédibilité internationale sur les options d’une hégémonie retrouvée et d’un impérium US dans des conceptions plus « classiques ». L’échec stratégique qui vient d’être enregistré, avec la terrible disgrâce du chaos et de l’incapacité à contrôler la situation… ont sabordé pour un temps indéfini la fiabilité des États-Unis et leur capacité réelle à « endiguer » la Chine. Comme dit le grand quotidien The Washington Post les États-Unis sont passés de l’hubris à l’humiliation. La Chine et la Russie auraient tort d’oublier que l’histoire, comme on dit, ne repasse pas deux fois les plats. Enfin, les ambitions russes et surtout chinoises s’inscrivent explicitement dans un double agenda.

Premièrement, nous venons de le voir, c’est la stabilité et la sécurité comme préoccupation concrète, immédiate et prioritaire. Cette préoccupation ne peut être sous-estimée. Elle s’inscrit, en effet, dans une vision conçue comme une alternative complète. Celle-ci suppose une fin du long conflit afghan et l’installation des conditions d’un développement économique. S’agit-il d’une vision volontariste et (elle aussi) démesurée ? Il est impossible aujourd’hui d’imaginer ce qui va se passer. On ne peut guère mesurer les chances d’une telle alternative, les risques de guerre civile, les déstabilisations et les crises possibles, les résistances politiques et sociales internes au régime des Talibans… La suite est très incertaine.

Deuxièmement, c’est la mise en place d’une stratégie permettant les bases d’une coopération, de l’exploitation des ressources et des richesses du sous-sol afghan, la construction d’infrastructures, et pour la Chine, très explicitement, la volonté d’intégrer de telles perspectives dans les projets mondiaux de la Belt and Road Initiative (BRI). L’Afghanistan, rappelle-t-on aujourd’hui, disposerait de ressources énergétiques, de richesses minières importantes et même de « terres rares » utilisées dans les hautes technologies : cuivre, fer, or, mercure, lithium, cobalt, hydrocarbures… Ces richesses sont restées au stade inerte de potentialités inexploitées en raison, naturellement, de l’insécurité et du conflit persistant, qui auront donc bloqué pour longtemps n’importe quel grand projet.

Évidemment, sortir l’Afghanistan, État déliquescent, du contexte historique de la guerre pour l’insérer dans une stratégie de grands projets économiques et industriels constitue une rupture majeure, un changement de paradigme politique national et international. Une ambition de cette portée est un défi énorme. D’abord parce qu’il s’agit d’un des pays les plus pauvres du monde. Mais pas seulement. La Chine peut-elle réussir par l’économie ce que les États-Unis ne pouvaient réaliser par la force ?.. Il n’est pas sûr que le contexte actuel, la catastrophe financière et la crise humanitaire qui menacent, les sanctions américaines et celles du FMI, les interrogations sur les aides de la Banque mondiale, les tensions montantes et les confrontations de puissances puissent permettre aisément la réalisation d’une telle vision. C’est le moins que l’on puisse dire. Enfin, il faudrait aussi que les conditions politiques internes soient favorables. Est-ce que les insurgés idéologiques armés du premier émirat islamique d’Afghanistan, dans les années 90, pourront globalement se muer en responsables politiques, administratifs, sociaux, diplomatiques dans une visée de stratégie nationale et de progrès global ? Il leur faudra bien gouverner… Si l’attitude politique talibane traduit actuellement une volonté de s’adapter à une situation nouvelle et à se faire une certaine (ou incertaine) respectabilité… la matrice idéologique des Talibans a-t-elle vraiment changé ? On peut en douter. La question se doit d’être posée.

Contester un ordre fondé sur la puissance

Il reste encore une question essentielle autour de la leçon principale à tirer de la signification du 15 août 2021. La défaite américaine constitue une démonstration éclairante de la crise de ce qu’on appelle la pensée stratégique dominante, fondée sur l’affirmation de la puissance et sur l’exercice de la force. Les choix de défense, les choix de politique étrangère, les choix pour l’économie, pour la recherche… c’est à dire les choix décisifs du capitalisme occidental et des États-Unis en particulier sont prioritairement établis, structurés, légitimés sur cette pensée stratégique qui détermine la hiérarchie des puissances, la configuration et les contradictions d’un ordre international.

Tout se qui s’est construit dans un esprit et une recherche difficile d’alternative à la guerre depuis la fin du 19ème siècle (8) s’est intégré, à des degrés divers, dans une vision de multilatéralisme, d’égalité en droit et de légalité internationale, de responsabilité collective et de sécurité collective… La création de l’ONU, l’interdiction du recours à la force, le contrôle des armements et les accords de désarmement, la solution politique des conflits… tout ce corpus juridique et politique qui cherche des dispositifs pertinents pour prévenir la guerre et domestiquer la force est en train de se décomposer sous l’effet des logiques de puissances, c’est à dire dans l’esprit de cette vieille pensée stratégique dominante qui tend à s’imposer de plus en plus actuellement.

La défaite des États-Unis en Afghanistan montre l’impasse terrible de l’ordre international actuel et de l’approche stratégique dominante qui le conditionne. C’est l’impasse majeure d’une certaine façon de concevoir le monde et les relations internationales et d’exploiter ses ressources dans le cynisme et l’irresponsabilité. Cela s’inscrit dans les défis globaux existentiels de notre période.

On avait certainement pas besoin de la longue guerre d’Afghanistan et de ce dénouement – si c’est un dénouement … – pour mesurer cette impasse historique en tant qu’enjeu global de sécurité et de paix pour les peuples. Mais la puissance, et l’usage de la force qui l’accompagne, sont tellement entrés dans les mœurs politiques et sociales, pour ne pas dire sociétales, qu’il vaut la peine de souligner, chaque fois que cela est possible, que la puissance ne constitue ni une sorte de sens commun universel, ni un invariant obligé des comportements sociaux.

Certes, la puissance est un paramètre social et politique qui marque l’histoire dans la longue durée. Le capitalisme, en particulier, n’a cessé de s’en nourrir. Mais c’est un paramètre contingent et contestable…et jamais assez contesté aujourd’hui comme fondement problématique des conduites internationales. Comment peut-on imaginer (ou bien nous faire croire) possible de (re)construire par la force et par la guerre des institutions, une démocratie, des conditions de sécurité, une viabilité économique et sociale… dans un État au sein duquel une partie très significative des gens (36 % aujourd’hui) vivent au dessous du seuil de pauvreté et dans l’incapacité à répondre à leurs besoins fondamentaux ?

Ce corpus juridique et politique, construit essentiellement dans la deuxième partie du 20ème siècle dans la visée d’une architecture de droit et de responsabilité collective, montre la relativité de la notion de puissance. Des acquisitions et des progrès de portée civilisationnelle, pour un ordre international différent, sont possibles.

On ne peut pas dire – certainement pas – que la Chine et la Russie auraient des pratiques et des approches stratégiques étrangères aux logiques de puissances et à l’usage de la force. A l’évidence, ce modèle est aujourd’hui celui de tous les principaux acteurs mondiaux (hors Nations-Unies). Il constitue même un modèle pour ceux qui en tiennent le discours sans en avoir les moyens, comme l’Union européenne. Il y a cependant quelques différences. Suffiront-elles ?

Le long conflit d’Afghanistan, c’est une guerre de 2260 milliards de dollars. C’est un État failli. C’est 83 milliards de dollars pour la formation d’une armée qui s’est évanouie en quelques jours. C’est 100 000 civils, mais aussi 70 000 militaires et policiers afghans tués, et plus de 4000 soldats occidentaux alors qu’ils étaient embarqués par l’OTAN et dans une coalition de 31 pays… C’est donc 20 ans de combats, de victimes et de destructions… C’est en réalité, d’abord pour le peuple afghan, 40 ans d’occupations étrangères et de lourdes épreuves puisqu’il faut compter avec l’intervention soviétique et ses conséquences tragiques, mais aussi avec la guerre civile qui prit la suite. C’est cela qui pourrait se terminer. On aimerait y croire. Mais tout est possible. Après 40 années de naufrage, il sera peut-être, oui, peut-être… difficile de faire pire. (22 août 2021)

NOTES

1) Principales sources utilisées pour cet article : presse, instituts et médias français, euronews, Reuters, The New York Times, The Washington Post, Politico, les sites Défense One, Military Times, OTAN, Rand Corporation, International Institute for Strategic Studies (IISS), Council on Foreign Relations (CFR), National Security Archive, The Intercept, Global Times, South China Morning Post, RT-France, Sputniknews.

2) Discours du Président Bush lors d’une session conjointe du Congrès, jeudi 20 septembre 2001.

3) https://nsarchive.gwu.edu/briefing-book/afghanistan/2021-08-19/afghanistan-2020-20-year-war-20-documents The National Security Archive (NSA) est un institut de recherche non gouvernemental indépendant et une bibliothèque situé à l’Université George Washington, à Washington DC. Elle publie des documents déclassifiés en fonction de la loi américaine sur la liberté de l’information.

4) L’expression « state building » peut se traduire par reconstruction d’un État. Mais sa signification idéologique désigne plutôt l’installation par la force d’une « gouvernance » libérale dans une stabilité sous domination occidentale.

5) Il s’agit d’une organisation intergouvernementale à vocation politico-militaire (peu active) fondée en octobre 2002 et regroupant l’Arménie, la Biélorussie, le Kazakhstan, le Kirghizistan, la Russie et le Tadjikistan.

6) L’Organisation de Coopération de Shanghai est une organisation intergouvernementale politique et économique d’Asie. Elle comprend 8 pays membres (Chine, Inde, Kazakhstan,Kirghizistan, Russie, Pakistan, Tadjikistan, Ouzbékistan) ; 4 pays observateurs (Afghanistan, Biélorussie, Iran, Mongolie), et 6 partenaires de dialogue (Arménie, Azerbaïdjan, Cambodge, Sri Lanka, Turquie).

7) Ce Corridor est un ensemble de projets économiques, énergétiques et d’infrastructures visant à la modernisation et au renforcement de l’économie pakistanaise dans le cadre de la Belt and Road Initiative (BRI) ou nouvelles routes de la soie.

8) Voir « Chaos. La Crise de l’ordre international libéral. La France et l’Europe dans l’ordre américain », J. Fath, éditions du Croquant, 2020, pages 89 à 95.

Arabie saoudite : Mélanie, domestique malgache, forcée à la prostitution et enterrée à la pelleteuse.

L’ ARABIE SAOUDITE : LE SEUL RÉGIME AU MONDE QUI SE PERMET DE PRENDRE UN PREMIER MINISTRE EN OTAGE, QUI PEUT DÉCOUPER UN JOURNALISTE EN MORCEAUX… ET QUI ENTERRE LES DOMESTIQUES A LA PELLETEUSE.

AU MOYEN-ORIENT, C’EST LE LE MEILLEUR AMI DE LA FRANCE ET DES PUISSANCES OCCIDENTALES….

Texte : Fatma Ben Hamad 05/04/2021 – Une enquête de France 24 et de Les Observateurs

https://observers.france24.com/fr/moyen-orient/20210405-arabie-saoudite-migrant-malgache-prostitution

Comme des centaines d’autres Malgaches, Mélanie, 22 ans, avait émigré en Arabie saoudite pour y travailler comme aide domestique. Le 15 mars, une vidéo montrant l’enterrement de la jeune femme, le corps recouvert à l’aide d’une pelleteuse, dans un cimetière non-musulman dans l’est du pays a choqué à Madagsacar, où les rites d’inhumation sont sacrés. Des associations dénoncent un trafic humain meurtrier des travailleuses d’Afrique de l’Est dans ce pays du Golfe.

Le 15 mars, une association franco-malgache a alerté notre rédaction à propos de cette vidéo, filmée le 11 mars à Al-Jubail, ville de la côte est saoudienne. On y voit une inhumation se déroulant au cimetière de Jubai, l’un des rares cimetières non-musulman du pays.

La vidéo, qui dure à peine une minute, a été tournée par l’une des femmes malgaches qui assistaient à l’enterrement. Sur un terrain de sable visiblement désert, une pelleteuse rabat de la terre sur le corps de Mélanie, enveloppée dans un kafan blanc, le tissu dans lequel est enveloppée la dépouille dans le rite islamique. On entend des cris de douleur de l’une des femmes malgaches, qui porte une abaya noire, tandis que celle qui filme tente de la calmer. Mélanie était travailleuse domestique, arrivée dans le pays en 2018. Elle est décédée de manière violente après qu’elle se soit échappée du logement de son employeur à Dammam (est).

Mélanie a prévenu ses amies que si elle ne rentrait pas ce soir-là, elle serait morte…

C’est l’association franco-malgache AZIG, qui apporte une aide administrative et psychologique aux travailleuses malgaches et africaines dans les pays considérés comme dangereux pour les travailleurs étrangers, qui a alerté la rédaction des Observateurs sur cette vidéo. Comme beaucoup de travailleuses malgaches dans les pays du Golfe, Mélanie était en contact avec Carrozza Heliarisoa, la coordinatrice de l’association basée en France.

Depuis 2019, elle aide à rapatrier des travailleuses domestiques du Koweït, d’Oman ou d’Arabie saoudite. Elle considère que Mélanie, qui s’est tournée vers la prostitution après s’être échappée de chez son employeur, est décédée dans des circonstances douteuses. Elle relate les évènements comme rapportés par des amies de la jeune femme:

Le jour où Mélanie a été tuée, un client l’avait appelée et a loué une chambre d’hôtel, il a dit être seul, mais lorsqu’elle l’a rejoint, il y avait plusieurs autres personnes. Mélanie a prévenu ses amies que si elle ne rentrait pas de ce rendez-vous, elle serait morte.

Elle avait une importante somme d’argent sur elle. Lorsque le rendez-vous s’est terminé, ils l’ont égorgée et ont certainement pris son argent. Son amie a reçu une photo extrêmement choquante, où on voit son corps mutilé et ensanglanté gisant sur un drap, avec un message : “Tenez, votre amie est morte”.

Ensuite, le corps a été retrouvé dans la brousse de Dammam en octobre 2020. J’ai prévenu l’ambassade malgache à Riyad, mais personne ne s’est mobilisé et son corps est resté dans la nature pendant deux ou trois mois. À ce moment-là, en octobre, l’aéroport de Riyad était fermé et environ 85 femmes malgaches avaient besoin de partir d’Arabie saoudite après avoir rompu leur contrat. Ce n’est que là que l’ambassade a récupéré son corps. La famille m’a donné une dérogation pour rapatrier sa dépouille.

Mélanie a finalement été enterrée sans cercueil. C’est intolérable. À Madagascar, les morts sont très respectés : les funérailles doivent se passer selon des rites très précis.

Elles touchent 400 à 500€ par client selon la couleur de peau de la fille : plus elle est claire, mieux elle est payée…

En 2019, une fille que j’étais censée rapatrier a été retrouvée enterrée là-bas. Dammam est un hub de prostitution. Il y a beaucoup de femmes malgaches qui sont proxénètes, elles travaillent souvent avec des proxénètes kényans et éthiopiens sur place. Les jeunes femmes envoient de l’argent à leur famille mais par le biais du proxénète qui n’envoie jamais la somme complète.

Il arrive que ces jeunes femmes soient tuées par leur propre chef, si elles ont gagné assez d’argent pour pouvoir se permettre de s’affranchir de leur proxénète. Selon les informations que nous avons pu collecter, c’est probablement ce qui est arrivé à Mélanie. Et la famille n’est pas au courant de ce qui se passe dans la vie de leur fille.

Beaucoup de femmes embauchées comme domestiques sont malmenées et ne supportent plus ce rythme et s’enfuient. Elles se retrouvent sans papiers, et des proxénètes les recrutent, souvent dans une maison reculée où elles elles sont gardées avec des armes a feu. Elles touchent 400 à 500 € par client selon la couleur de peau de la fille : plus elle est claire, mieux elle est payée.

Les filles recrutées ont entre 16 et 25 ans, quand elles partent de Madagascar elles mentent sur leur âge. Ces filles sont seules, si nous en tant qu’associations ne sommes pas là, c’est fini pour elles. J’ai déjà du intervenir par téléphone pour calmer des jeunes femmes qui voulaient se suicider.

Il y aussi des patrons qui les tabassent, les tuent et les enterrent quelque part, mais on n’a pas de moyen de vérifier. Combien de filles malgaches ont disparu ? Où sont leurs patrons, qu’en disent-ils ?

En 2013, Madagascar a mis en place un décret suspendant la migration des travailleuses malgaches vers les pays du Golfe, notamment le Koweït, le Liban et l’Arabie saoudite, classée parmi les dix pires pays au monde pour les travailleurs et les travailleuses par l’indice de la confédération syndicale internationale (CSI) des droits dans le monde en 2019. Pourtant le pays compte plus de 10 millions de travailleurs migrants, soit presque un tiers de la population nationale, parmi lesquels 1,3 millions de femmes, dont près de 80 % sont travailleuses domestiques.

Le royaume wahhabite a émis en 2009 une loi de lutte contre la traite humaine, qui punit ce délit d’une peine d’emprisonnement pouvant aller jusqu’à 15 ans et d’une amende jusqu’à d’un million de riyals (226 779 euros).

Pourtant, des plaintes pour trafic humain sont rarement déposées et les enquêtes rarement menées à bout, estime Rima Kalush, coordinatrice au centre de recherche Migrants Rights, qui recense les abus des droits des travailleurs migrants dans les pays du Conseil de coopération du Golfe (CCG) et tente de leur apporter de l’aide humanitaire et juridique.

Nos réseaux sont plus étendus au Bahreïn, au Koweït ou au Qatar, donc ce n’est pas évident d’apporter de l’aide aux travailleuses en Arabie Saoudite par exemple. Parfois, dans un geste désespéré, nous lançons des appels à l’aide sur les réseaux sociaux, mais cela porte rarement ses fruits. Nous tentons aussi de contacter les ambassades. Nous savons par exemple que plusieurs ambassades africaines n’ont pas d’attaché qui s’occupe de la diaspora, donc nous essayons de voir qui nous connaissons sur place, de cette communauté, qui peut aider immédiatement.

En général, les travailleuses domestiques sont exclues des réformes du travail car pour le gouvernement, elles ne font pas “activement” partie du système de travail, donc personne ne priorise leur intérêt. Cela s’explique par l’importance pour les citoyens saoudiens d’avoir une main d’œuvre abordable. Car les services publics saoudiens (notamment la garde d’enfants) sont médiocres voire inexistants et ces travailleurs permettent aux citoyens de profiter d’un luxe et de garder le contrôle dessus.

Il existe des refuges pour celles qui s’échappent de chez leur employeur, mais très peu de pays du CCG en ont : le Bahreïn ou le Koweït par exemple, mais pas les Émirats arabes unis. Même quand c’est le cas, il faut être accompagnée d’un local pour porter plainte et accélérer les procédures. Souvent, après une plainte pour maltraitance, les autorités tentent une médiation entre les deux parties. Mais les travailleuses qui fuient leurs employeurs sont souvent traumatisées par leur expérience et perdues face à la bureaucratie complexe et veulent simplement quitter le pays.

Les travailleuses n’ont pas le choix de l’employeur, et ne peuvent pas rentrer dans leurs pays…

Me Taha Hadji est un avocat saoudien spécialisé dans les droits de l’Homme. Il milite pour les droits de plusieurs centaines de travailleurs et travailleuses migrants dans son pays, malgré de nombreuses restrictions légales, comme l’impossibilité de s’organiser dans des associations ou des syndicats. Il rappelle que les étrangers sont soumis au système de la kafala, un “parrainage” qui prévoit que leur passeport soit confisqué par leur “parrain”, ce qui rend toute fuite ou plainte impossible. Des réformes de ce système sont entrées en vigueur le 14 mars dernier, mais c’est sans espoir pour les travailleurs les plus vulnérables:

Ces nouvelles lois ne protègent pas ces travailleuses : elles n’ont pas le choix de l’employeur, ni ne peuvent rentrer dans leurs pays d’origine.

Les travailleuses domestiques logent souvent chez leur employeur et toute leur vie se passe derrière des portes closes, et on ne sait pas ce qui peut leur arriver. Beaucoup de cas d’abus sexuel, de torture physique et de maltraitance en témoignent.

Beaucoup de travailleuses s’échappent de chez leur employeur et finissent par recourir à la prostitution ou à la mendicité. Après leur fuite, elles sont obligées d’être sous la houlette d’une personne tierce pour pouvoir travailler. Là, le chantage devient plus sévère. C’est à partir de là qu’une personne entre dans des cercles vicieux et dangereux : maltraitance, addiction, trafic sexuel… Et ne peut pas se diriger vers des institutions gouvernementales de peur d’être rendue à son kafil et potentiellement d’être incarcérée.

Une enquête de France 24 et Les Observateurs

Hommage à Jacques Couland

J’apprends aujourd’hui, 29 juin 2021, le décès de Jacques Couland, intervenu le 8 mai dernier. Jacques était un universitaire reconnu et un spécialiste éminent du Monde arabe. J’avais eu le plaisir, au cours des années 80, et plus tard encore, de travailler avec lui dans le cadre du Secteur de politique extérieure du PCF. Je veux lui rendre hommage, et je publie ci-dessous sa biographie telle qu’elle apparaît dans le Maitron. Jacques était un homme de très grandes qualités, avec une élégance morale et politique et toujours beaucoup de hauteur de vue. On ne l’oubliera pas.

Né le 26 janvier 1928 à Toulon (Var) ; professeur, universitaire spécialiste du monde arabe ; secrétaire de la fédération des Basses-Alpes [Alpes-de-Haute-Provence] de l’Union progressiste ; militant communiste des Basses-Alpes et de Paris.

Son père, officier d’artillerie coloniale, décéda au front, le 18 mai 1940 ; sa mère, issue d’une famille française d’Algérie d’origine espagnole, devint la déléguée des Alpes-Maritimes d’un mouvement de veuves de guerre. Jacques Couland reçut les premiers sacrements catholiques. Aîné de trois enfants, pupille de la Nation, élève du lycée français de Beyrouth, des Frères maristes de Damas, du Petit collège catholique du Caousou à Toulouse (Haute-Garonne), il effectua sa scolarité secondaire au lycée Lamoricière à Oran, à l’école militaire préparatoire d’Hammam-Rhigha (1943-1945) en Algérie, au prytanée militaire de La Flèche (Sarthe) en 1945-1946, puis à Vence (Alpes-Maritimes). Bachelier (1947), il commença en 1948 à préparer une licence de philosophie à la Faculté des Lettres d’Aix-en-Provence (1952). Maître d’internat de 1948 à 1953 dans des établissements de l’académie d’Aix (Grasse, Brignoles, Aix), il fit partie en 1951-1952 de la commission de travail des maîtres d’internat dans la section académique (S3) du Syndicat national de l’enseignement secondaire.

Couland entretenait alors des contacts étroits avec les milieux littéraires et artistiques régionaux (Cahiers du Sud notamment). Par la suite, il conserva un grand intérêt pour la démarche esthétique. Membre du bureau départemental du Mouvement de la paix (1953-1955) à Digne, il était le secrétaire de la fédération bas-alpine de l’Union progressiste en 1954. Très tôt partisan de l’indépendance des peuples coloniaux, hostile à la politique gouvernementale en Algérie, il adhéra au Parti communiste français à Digne en février 1955.

Licencié ès lettres (1952), Jacques Couland devint adjoint d’enseignement à Digne (Basses-Alpes), à Mont-de-Marsan (Landes) de 1953 à 1956, puis au Lycée Louis-Le-Grand à Paris (1956-1975). Dès son arrivée à Paris, il suivit des cours pour la licence d’Arabe à l’École des Langues orientales, puis comme auditeur libre à l’Institut des Études Islamiques. Secrétaire adjoint de la cellule communiste de son lycée, puis membre du comité de la section communiste du Ve arrondissement (1957), il entra au secrétariat collectif de la section (fin de l’été 1958), puis de l’arrondissement (premier secrétaire de 1959 à 1962). Il suivit les cours de l’école centrale du PCF en juillet 1961.

Jacques Couland s’était marié civilement en mars 1957 à Paris (Ve arr.) avec Diana Duporges, née le 23 février 1929 à Paris (VIIIe arr.), communiste, alors sténo-dactylo, plus tard secrétaire d’administration universitaire. Ils habitaient le VIe arr. puis Arcueil (Val-de-Marne). Son épouse milita activement dans le Mouvement de la paix dans le Ve arr., puis à l’Association des locataires et à l’Union des femmes françaises à Arcueil.

Jacques Couland entra au comité de la fédération communiste de Paris en mai 1959. Il ne fut pas réélu lors de la conférence fédérale de 1962. En effet, Raymond Guyot lui avait proposé, ce qu’il avait accepté en octobre 1961, de le mettre à la disposition de la section de politique extérieure du comité central. En raison de ses responsabilités locales, cette décision ne prit pas immédiatement effet. À partir de la fin de l’été 1962, il exerça des responsabilités dans le secrétariat du Centre d’études et de recherches marxistes tout en continuant ses recherches sur le monde arabe dont il était devenu un des meilleurs connaisseurs du PCF. Il participa à partir du printemps 1962 à la section de politique extérieure, qui avait besoin de mieux connaître la réalité des pays de langue arabe, et plus largement des pays étrangers, pour ne pas être dépendant des analyses initiées par le Parti communiste d’Union soviétique. En charge des collectifs « Maghreb et Moyen-Orient », il fut membre du bureau de cette section de 1962 jusqu’à sa disparition en 2000. Dans ce cadre, Jacques Couland participa à la rédaction d’un ouvrage pour un programme cubain (1964), au comité de rédaction de Démocratie nouvelle (1963-1968), aux diverses productions communistes sur les questions du monde arabe, de la Palestine. Il représenta la section auprès du collectif « énergie » de la section économique. Intervenant dans les écoles du PCF et dans de nombreuses conférences et colloques internationaux, il prenait part aussi aux analyses de Mouvement de la paix, au Groupe de recherche et d’action pour le règlement du problème palestinien, à l’association France-Palestine, au comité de défense du peuple irakien notamment.

Docteur de troisième cycle en histoire à la Sorbonne (1968), Couland préparait une thèse d’État qu’il soutint sous la forme d’une habilitation à la direction de recherches en 1988 à l’Université de Paris VIII. Chargé de cours au Centre universitaire de Vincennes à partir de 1969 en Études arabes et en histoire, il devint assistant (1975), maître-assistant (1976), puis maître de conférences à l’Université de Paris VIII où il fut directeur du département d’arabe (1984-1985), membre du conseil d’Université (1976-1979) élu sur la liste du Syndicat national de l’enseignement supérieur. Il figurait comme directeur de recherches doctorales dans diverses formations des universités parisiennes et du Centre national de la recherche scientifique jusqu’à sa retraite en 1993.

Jusqu’au transfert de l’Université de Vincennes à Saint-Denis (1980), Jacques Couland resta membre du comité de la section communiste du XIIe arrondissement à laquelle appartenaient les cellules de l’Université de Vincennes. Il faisait partie de la commission des relations avec les milieux croyants du comité central du PCF depuis les années 1980, du conseil de rédaction des Cahiers d’Histoire à partir de 1986 et du comité de rédaction de La Pensée à partir de 2000.

POUR CITER CET ARTICLE : https://maitron.fr/spip.php?article20843 – notice COULAND Jacques, Louis par Jacques Girault, version mise en ligne le 25 octobre 2008, dernière modification le 24 novembre 2008

USA: sur le budget défense 2022…

Le 28 mai dernier, le Ministère de la défense des États-Unis (Department of Défense – DoD) a rendu publique sa proposition de budget défense pour l’année fiscale 2022. Il demande au Congrès 715 milliards de dollars (Mds $) pour l’exercice 2022 du Pentagone. Il faut ajouter à cela un montant de 38 milliards de dollars, hors Pentagone, pour des programmes liés à la défense, notamment au Ministère de l’énergie, et plus précisément pour la National Nuclear Security Administration, agence semi-autonome du Ministère de l’énergie chargée de la gestion des armes nucléaires. Et pour d’autres agences. Ce qui porte le total des dépenses de défense à 753 milliards de dollars.

Cette proposition de budget enregistre une hausse qualifiée de « faible » ou « modérée », de 1,7 milliards $. Avec un tel budget, les États-Unis conservent cependant des dépenses militaires à un niveau supérieur à celui de l’ensemble réuni des 10 plus grandes armées du monde.

La demande de financement de l’Administration Biden, compte tenu de l’inflation, équivaudrait à une légère diminution pour le Pentagone. Il faut aussi la comparer au projet envisagé hier par l’Administration Trump. Celle-ci se montait à 722 milliards $.

Il faut noter que ce budget intervient alors que l’Administration Biden a décidé un retrait d’Afghanistan, et manifesté (après Obama et Trump) une volonté de ne plus accorder au Moyen-Orient l’investissement stratégique majeur que les États-Unis lui a accordé durant des décennies. Mais on ne peut mesurer aujourd’hui ni la capacité réelle à réaliser (totalement) ces objectifs, ni leurs effets réels sur les dépenses de défense.

Des réactions d’opposition se sont immédiatement manifestées chez les Républicains du Congrès. Certains ont qualifié la proposition de « totalement inadéquate ». Le sénateur de l’Oklahoma, Jim Inhofe, membre important de la Commission des services de la défense du Sénat, et le Représentant de l’Alabama à la Chambre des représentants, Mike Rogers, qui a le même type de responsabilité, ont ainsi déclaré dans une déclaration commune, « qu’un budget comme celui-ci envoie à la Chine et à nos autres adversaires potentiels, un mauvais signal, que nous ne sommes pas disposés à faire ce qu’il faut pour nous défendre et défendre nos alliés et partenaires ».

Cette proposition de budget pour la défense, soit 1700 pages de tableaux, graphiques et textes, traduit aussi les nouvelles orientations annoncées par Biden : volonté de travailler avec les alliés, réinvestissement dans la diplomatie et l’aide internationale, notamment l’aide multilatérale, l’aide à la sécurité internationale (contrôle des stupéfiants, formation militaire, opérations de « maintien de la paix).

A noter : 5,1 Mds $ alloués à « l’initiative de dissuasion » dans le Pacifique créée contre la Chine, dans une stratégie pour l’Indo-Pacifique, avec des financement pour des systèmes de missiles, des satellites, des radars…

Voici quelques détails sur la distribution des fonds :

– 27,7 Mds $ pour la modernisation nucléaire

– 52,4 pour « la force létale aérienne » dont 85 F-35, avions ravitailleurs, hélicoptères…

– 34,6 pour les forces navales, y compris un nouveau sous-marin lanceur de missiles balistiques, un porte-avions…

– 12,3 pour les forces terrestres dont 3799 véhicules tactiques légers

– 20,6 pour les système spatiaux

– 10,4 pour la cyberdéfense

– 133,1 pour la préparation des forces

Cette proposition de projet de budget pour la défense 2022 comprend plus de 112 Mds $ pour la recherche, le développement et les tests d’évaluation (RDT-E), soit une augmentation d’environ 5 % par rapport à 2021. C’est la demande de RDT-E la plus élevée jamais enregistrée. Cela concerne en particulier l’hypersonique, l’intelligence artificielle, la robotique et les capacités en matière d’autonomie, la micro-électronique, le spatial, le cybernétique, le soldat augmenté. La volonté exprimée est de développer ces « capacités critiques » pour les futures opérations de combat, afin de concurrencer la Chine.

Calendrier :

1) printemps/été 2021 : débats au Congrès

2) été/automne 2021 :

– Les Commissions des crédits des 2 chambres du Congrès travaillent sur le projet de loi pour l’exercice 2022.

– Chambre des représentants et Sénat adoptent leur version et négocient les différends

3) novembre/décembre 2021 : la Chambre et le Sénat travaillent à une version finale

4) décembre 2021 : promulgation du projet de loi

JF. 30 05 2021

Leçons politiques, et risques du détournement d’avions…

Une opération inacceptable. Qui est Roman Protassevitch ? N’ayons pas la mémoire courte et sélective. Le détournement d’avions : exception ou manifestation de la dégradation inquiétante des relations internationales ?

Le Président de la Biélorussie, Alexander Loukachenko, n’est guère crédible – comment pourrait-il l’être ? – lorsqu’il certifie que le droit international n’a pas été violé le dimanche 23 mai dans le « déroutement » sur Minsk d’un Boeing de la Ryanair. A bord de cet avion l’opposant Roman Protassevitch avait pris place depuis Athènes pour se rendre à Vilnius. Protassevitch fût effectivement arrêté à l’aéroport de Minsk… confirmant que tel était bien l’objectif. Sauf excessive naïveté, nul ne peut croire à la fable de l’alerte à la bombe visant l’appareil. Ce fut un détournement à des fins de politique intérieure biélorusse.

Protassevitch : un drôle de paroissien…

La presse et les médias ont d’ailleurs donné des détails qui accréditent l’intention véritable de cette inacceptable et scandaleuse opération. On aurait apprécié que l’attention médiatique ainsi accordée quant aux faits eux-mêmes puisse s’élargir à la personnalité pour le moins controversée de Roman Protassevitch. Celui-ci, en effet, est accusé avec insistance et avec quelques photos compromettantes à la clé (diffusées sur les « réseaux sociaux »), d’être ou d’avoir été un activiste aux sympathie néonazies, associé au Bataillon ukrainien Azov, de triste réputation. Protassevitch ne serait donc pas un innocent « influenceur » démocrate mais un drôle de paroissien d’extrême droite. Sa jeunesse pourrait-elle « expliquer » un curriculum vitae aussi lourd ? Son CV, pourtant, ne semble pas avoir effrayé les autorités américaines puisqu’il fut un temps employé comme reporter à l’antenne russe de Radio Free Europe financée par les États-Unis.

Évidemment, avec un Protassevitch aux tendances néonazies – si tout cela est confirmé – on est loin du profil moral avantageux du « combattant de la liberté »… Preuve en est la discrétion gênée qui accompagne cet aspect singulier d’une opération globalement peu ragoûtante. Il reste qu’un opposant politique quel qu’il soit, ne peut être arrêté au mépris de toute légalité. Il doit être traité dans le respect des droits de sa personne et dans le cadre d’un État de droit d’essence démocratique digne de ce nom. Mais le détournement de l’avion de la Ryanair par les autorités biélorusses tend à montrer que le droit n’est pas la meilleure spécialité du régime de Minsk.

On ne joue pas avec le transport aérien

L’usage de la force pour le détournement d’un avion de ligne n’est pas un fait banal. C’est d’abord un acte contraire au droit international, et en particulier contraire à la Convention de Chicago. Celle-ci établit depuis avril 1947 les règles internationales du transport aérien, et installe l’Organisation de l’Aviation Civile Internationale (OACI), agence spécialisée des Nations-Unies chargée de la supervision et de la régulation du transport aérien dans le cadre des normes et des procédures aujourd’hui acceptées par rien moins que les 193 pays membres de l’ONU. Si la formulation de « communauté internationale » peut, exceptionnellement, prendre un sens véritable (c’est rare), ce système international le permet qui a pu installer, et dans l’ensemble garanti depuis 74 ans, une gestion consensuelle du transport aérien.

Enfreindre ces règles collectives constitue un acte grave au titre du droit, mais aussi en regard des potentiels risques pour la sécurité en général. Pour la sécurité des passagers, des personnels, des aéroports, des aéronefs… Jouer avec ça n’est jamais une manifestation de responsabilité. Un détournement d’avion est aujourd’hui un événement assez rare qui suscite étonnement et inquiétude. Un tel acte est souvent associé à du terrorisme dans un contexte de problématiques géopolitiques. Comment faut-il alors traiter un acte de ce type lorsqu’il est perpétré par un État pour des raisons de politique intérieure?

Du « jamais vu », vraiment ?..

Il faut prendre un peu de hauteur. Pour certains, cette opération de détournement d’avion afin de s’emparer d’un opposant politique… c’est « du jamais vu ». Du jamais vu, vraiment ? Il faut bien mesurer de quoi on parle. Il s’agit bien d’un acte de violation délibérée du droit international à des fins relevant strictement de politique nationale et de répression intérieure. C’est effectivement un mode d’action peu habituel. Mais n’ayons pas la mémoire courte et sélective.

Le 2 octobre 2018, Jamal Khashoggi, opposant au régime de Riyad, journaliste de nationalité saoudienne au prestigieux quotidien The Washington Post, est entré dans son consulat d’Istanbul. Il n’en est jamais ressorti vivant. Un rapport de la CIA rendu public le 25 février 2021 met clairement en accusation le prince héritier Mohamed Ben Salman. Un autre rapport, en date du 19 juin 2019, rédigé par Agnès Calamard qui était alors, pour les Nations-Unies, en charge des questions relatives aux exécutions extra-judiciaires, sommaires ou arbitraires, aboutit à la même conclusion. L’opposant Khashoggi fut torturé, étranglé et découpé en morceaux à la scie à os par un commando de 15 exécutants des basses œuvres, venus tôt le matin d’Arabie Saoudite, et reparti le soir même après ces inimaginables exactions criminelles, explicitées avec force détails dans le rapport onusien.

Le Royaume saoudien s’est donc comporté comme un État voyou totalement hors de la légalité internationale. MBS se sentait-il hors d’atteinte, sous la protection de Donald Trump, pour se permettre d’assumer la responsabilité d’un tel crime ? En tous les cas, on est ici aussi dans la configuration d’une violation manifeste du droit, non seulement de toutes les règles diplomatiques, mais aussi, évidemment, des droits humains et des valeurs universelles qui les légitiment, dans le but de faire taire un opposant. Avec une différence de taille : le régime de Loukachenko sera sanctionné, tandis que celui de MBS ne le sera jamais…Evidemment.

Deux poids, deux mesures

Le 2 juillet 2013, le Falcon 900 présidentiel d’Evo Morales décolla de Vnoukovo, en Russie, pour un retour en Bolivie après une visite d’État à Moscou. Une visite au cours de laquelle il évoqua la possibilité d’offrir l’asile à Edward Snowden en Bolivie. Sous la pression de Washington, la France, l’Espagne, l’Italie, le Portugal interdisent le survol de leur espace aérien. L’avion doit donc se poser, contraint et forcé, non pas comme prévu en Espagne pour un plein de carburant, mais en Autriche, à Vienne. Une escale de 13 heures afin de vérifier, sur ordre des États-Unis, si Edward Snowden n’était pas à bord comme une rumeur infondée avait essayé de l’accréditer. Ainsi, les États-Unis, qui condamnent aujourd’hui le régime de Biélorussie pour le détournement de Minsk et l’arrestation de Protassevitch, agirent de la même manière pour pouvoir s’emparer de Snowden au mépris du droit et de toutes les normes diplomatiques, avec la contribution obéissante et empressée de ses principaux alliés de l’OTAN, dont la France alors sous la présidence de François Hollande. Ce détournement d’un avion présidentiel défie toutes les pratiques de la diplomatie et bafoue les règles du transport aérien. Le scandale n’est pas moins grand que celui provoqué par Loukachenko. D’ailleurs, dans toute l’Amérique latine la colère et l’indignation s’exprimèrent avec détermination contre ce qui fut vécu, à juste titre, comme une humiliation volontaire et un mépris de tous les principes. Pourtant, si on voit aujourd’hui qu’il y aura des représailles sévères contre Minsk. On constate en revanche qu’il n’y en aura jamais contre Washington. Évidemment.

On pourrait évoquer d’autres épisodes. Il est souvent mentionné, par exemple, que le 22 octobre 1956, un avion de la compagnie Air Atlas (Maroc) dans lequel voyageaient cinq dirigeants du FLN algérien fut détourné par les services français du SDECE. Il s’agissait cependant d’un acte de guerre coloniale, et pas d’une opération visant à faire taire des opposants… nationaux. Evidemment.

On peut rappeler un détournement d’avion qui a laissé moins de traces médiatiques, même s’il fut lié aux exactions criminelles d’une dictature qui se mettait alors en place, celle de Jaafar Nimeiry au Soudan. Le 22 juillet 1971, un avion de la British Overseas Airways Corporation (BOAC) assurant la liaison Londres – Khartoum fut contraint de se poser à Benghazi, en Libye, sous la menace des chasseurs-bombardiers de Tripoli. A bord, se trouvaient Babiker al-Nour, tout nouveau Chef du Conseil de la Révolution soudanaise, le Commandant Osman Hamada, alors pressenti pour présider un nouveau gouvernement, et le Général Hashim al-Atta. Ces trois personnalités progressistes furent extradées au Soudan sur ordre de Kadhafi pour y être exécutées peu après, à la suite d’un procès qui fut un simulacre de justice. Cette terrible affaire s’inscrivit dans l’histoire politique compliquée du Soudan. Mais une histoire nationale tragique marquée par une répression sanglante, des massacres d’officiers, et par l’exécution, le 28 juillet 1971, du Secrétaire général du Parti communiste soudanais Abdel Khaliq Mahjoub, du Secrétaire général des Syndicats ouvriers Al-Shafei Ahmed el-Sheikh, et de Joseph Garang, responsable politique au Sud Soudan. Le Colonel Kadhafi s’est donc permis de détourner un vol commercial normal pour aider la dictature soudanaise à briser le courant progressiste, à s’attaquer aux syndicats, et à décapiter le Parti communiste, alors le plus puissant d’Afrique.

Tirer la sonnette d’alarme

Alors, lorsque le Président Loukachenko détourne un avion pour arrêter un opposant, on ne peut pas vraiment dire : « c’est du jamais vu »… Et on ne peut pas faire comme si le cynisme était une exclusivité des régimes issus de ce qu’on appelait le bloc de l’Est. Là encore les charges criminelles sont très partagées. Le détournement commis sous les ordres de Loukachenko doit être clairement condamné. Mais les exactions du prince MBS devraient l’être tout autant, et peut-être même davantage en considération de l’ampleur et de la cruauté des crimes commis. Quant au détournement de l’avion présidentiel bolivien…peut-être relève-t-il du « jamais vu » auparavant. A vérifier. Évidemment.

Le détournement biélorusse, le crime saoudien et tous les actes délictueux ou criminels à vocation de politique intérieure posent cependant un autre problème. La violation des régulations « techniques » de la coopération quotidienne dans le transport aérien, ou la négation des pratiques diplomatiques les plus habituelles au nom d’enjeux strictement nationaux, ne sont pas une réalité si courante dans l’ordre international. Mais si ces méthodes devaient se multiplier et se banaliser, comme si tout devenait permis au nom du pouvoir régalien et de ses seules affaires de politique intérieure… alors, on ne ferait qu’en rajouter dangereusement à la férocité actuelle des relations internationales, des confrontations géopolitiques, des rivalités de puissances et des rapports de domination. Alors que le multilatéralisme est déjà en crise, et que montent de façon inquiétante les idéologies identitaires et les extrêmes droites. Le détournement de Minsk, parce qu’il est le plus récent, doit être considéré comme un avertissement. Un avertissement à tout le monde. A tous les acteurs dans l’ordre international actuel. Tous les États, et singulièrement les principales puissances, devraient en effet se comporter avec le sens et l’exigence de la responsabilité et de l’égalité. Les relations internationales ont déjà atteint un trop haut niveau de dégradation collective. Il est temps de tirer la sonnette d’alarme. Est-ce évident pour tous le monde ?

JF 28 05 2021

« Une «guerre»… de l’anti-virus à l’anti-social »

Les Cahiers de Santé publique et de Protection sociale publient leur numéro 37 de Mai 2021, avec une série d’articles portant sur la pandémie du coronavirus et, notamment, ses dimensions internationales. Ce numéro traite de multiples enjeux : question du bien universel, échec du capitalisme néolibéral dans la crise pandémique, modèle cubain, problématiques touchant le Sahel… Je vous suggère d’aller consulter et lire ce Cahier intéressant et j’attire votre attention sur mon article intitulé : « Une «guerre»… de l’anti-virus à l’anti-social ». Voici la présentation qui en est faite par la direction de la revue :

« La réponse des Nations-Unies à la pandémie a été la mise en place d’un système financier ayant pour ambition d’aider les pays démunis à se procurer les vaccins nécessaires ; c’est Covax. L’auteur analyse ici de façon détaillée le mécanisme. Et il montre l’échec relatif de ce système qu’il qualifie d’usine à gaz. Il met en parallèle les échanges commerciaux en matière de vente internationale d’armes. Il analyse et critique particulièrement le cas de la France. 

Merci à Michel Limousin, Rédacteur en chef des Cahiers.

SOMMAIRE

Les cahiers de Santé – n°37 – Mai 2021

EDITORIAL

Tous les humains ont besoin du vaccin

Michel Limousin

ARTICLES

Libre propos. Le système de retraite dans la tempête Covid: touché mais pas coulé!

Vivre et vieillir dans la dignité et le respect des personnes: Une urgence sociale

A la recherche des contrats

Les outils juridiques pour aider à faire du vaccin contre la Covid 19 un bien universel

La crise pandémique ou l’échec du capitalisme néolibéral

Le modèle sanitaire cubain à l’épreuve de la pandémie de Covid

Propositions pour un pôle public du médicament

Santé orale et pandémie de la Covid 19

Dans le Sahel central, la récurrence de l’insécurité impacte la santé des populations

La mal-vie tue. Le capitalisme de plus en plus en cause. Seulement par dérives ou par nature?

Une «guerre»… de l’anti-virus à l’anti-social – Jacques Fath

Psychiatrie: la réforme des isolements et contentions a du mal à passer

Le service sanitaire, levier d’une identité professionnelle intégrant la santé primaire

In memoriam

BRÈVES

NOTES DE LECTURE

«La toute-puissance des Laboratoires», article du Monde diplomatique de Mars 2021.

«État des lieux des biotechnologies en Chine», d’Aifang Ma

«À la folie» de Joy Sorman

Pierre Ivorra, Soigner l’hôpital, éditions Eyrolles, 2021.

COURRIER DES LECTEURS

Fin de vie, libre choix ou choix contraint?

Jérusalem ou la lâcheté européenne et française.

L’explosion de la colère palestinienne révèle ce qui est devenu insupportable pour tout un peuple : l’occupation militaire, la dépossession territoriale, la répression brutale et le mépris. Le mépris des dirigeants israéliens, de leurs forces armées et des colons pour les droits et pour la légitimité de ceux qu’ils écrasent dans l’impunité totale depuis des décennies. Mais cette insurrection de résistance témoigne aussi de la lâcheté des pouvoirs en Europe et en France, et au-delà, évidemment. Les uns et les autres se drapent dans les beaux principes tout en aidant systématiquement Israël à fouler aux pieds le droit international et les résolutions des Nations-Unies. On peux considérer qu’il s’agit de lâcheté. Voici un court récit explicatif sur cette inacceptable démonstration d’indignité.

Il faut s’en souvenir : le 23 décembre 2016, les 15 pays membres Conseil de Sécurité de l’ONU adoptèrent la résolution 2334 par 14 voix… et l’abstention des États-Unis. Après 8 ans de blocage, Obama laissait donc passer une résolution qualifiée « d’historique » notamment dans une déclaration du bureau de presse des Nations-Unies. Dans cette résolution, le Conseil avait alors très fermement placé l’illégalité de la colonisation au centre de la problématique politique. François Delattre, délégué de la France, approuva la démarche en reconnaissant que « c’est la première fois que le Conseil de Sécurité s’exprime ainsi, de manière aussi claire… ». Il annonça dans la foulée l’organisation par la France d’une conférence internationale pour « revitaliser » le processus de paix.

Cette conférence se tint peu après en présence de 75 pays et organisations internationales, mais sans les principaux protagonistes : ni les Israéliens, ni les Palestiniens. Cette initiative fut qualifiée de « conférence témoignage » ou de « conférence symbolique ». Elle n’eut, en effet, aucun résultat permettant de sortir d’une situation d’impasse résultant principalement de la politique permanente de colonisation israélienne. La vacuité de cette initiative confirma l’impossibilité de nourrir l’illusion de l’existence et de la dynamique d’un « processus de paix » sans s’attaquer vraiment au problème essentiel : la colonisation et la politique du pouvoir colonial. En vérité, ce qui restait du « processus » de paix, fut délibérément achevé par Ariel Sharon. Celui-ci fit effectivement comprendre son intention d’en finir avec Oslo lors de la « ballade » provocatrice qu’il effectua sur l’Esplanade des Mosquées, le 28 septembre 2000. Il en résulta le soulèvement de la 2ème intifada, l’intifada El-Aqsa, qui fit plus de 5000 morts et 30 000 blessés…

Droit international et « droits éternels »…

Naturellement, la résolution 2334 de 2016 fut un événement. En soulevant très clairement la question de la colonisation et de l’illégalité de l’acquisition de territoires par la force, en qualifiant Israël de « puissance occupante » (formulation juridiquement pertinente), en condamnant en termes très nets la construction et l’expansion des colonies de peuplement, la confiscation de terres, la destruction de maisons, le déplacement de civils palestiniens, les violations du droit international humanitaire, en rappelant l’obligation faite à Israël de démanteler tous les avant-postes de colonies établis depuis 2001, en soulignant que le Conseil de sécurité ne reconnaîtra aucune modification aux frontières de juin 1967, y compris en ce qui concerne Jérusalem, en demandant à tous les États de faire une distinction entre le territoire de l’État d’Israël et les territoires occupés depuis 1967, en rappelant la nécessité d’une paix globale, juste et durable sur la base des résolutions de l’ONU, du mandat de la conférence de Madrid, de l’Initiative de paix arabe, en appelant à intensifier les efforts pour mettre fin à l’occupation israélienne… en insistant sur l’ensemble de ces exigences de droit légitimes, cette résolution 2334 suscita la hargne israélienne. Le représentant de Tel Aviv, Danny Danon, usa même d’une formule significative : « qui vous a donné le droit de nous priver de nos droits éternels sur Jérusalem ? » Pour ce haut responsable du Likoud, ancien ministre de la science, peu importe le droit international, pourvu qu’on ait… des « droits éternels ». L’observateur de l’État de Palestine, Riyad Mansour, lui, s’était réjoui de l’adoption de ce texte, après des années de paralysie.

Samantha Power, représentante des États-Unis, formula des réserves pour justifier l’abstention de Washington, sans pour autant lâcher l’allié israélien. Cet allié stratégique essentiel et fidèle auquel Obama, quelques mois auparavant, avait promis un accord de défense à hauteur de 38 milliards de dollars, du jamais vu à ce niveau. Mais la résolution 2334 fut donc adoptée…

Pourquoi est-il important de rappeler tout cela aujourd’hui ?

Le 29 avril dernier, le Conseil de l’UE (c’est à dire les États membres) a nommé un Représentant spécial pour le processus de paix, M. Sven Koopmans. Ce Représentant spécial a maintenant la charge d’agir en conformité avec la résolution 2334 du Conseil de Sécurité. C’est son mandat officiel. Ainsi, les pays de l’Union européenne décident de s’engager, de prendre des initiatives en application de cette résolution. On pourrait dire : très bien ! Bravo ! Allez-y !.. Hélas, il n’a fallu guère plus de 8 jours pour démontrer l’hypocrisie des Européens en général, et de la France en particulier. Certes, on pouvait (on devait) s’y attendre… Mais la démonstration est tellement exemplaire et accusatrice qu’il vaut la peine de s’y attarder un peu.

En réponse à la crise concernant Jérusalem, le projet d’expulsions de familles et la colonisation à Sheikh Jarrah, le porte parole du Service Européen pour l’Action Extérieure (le SEAE dirigé par Josep Borell), publia une déclaration d’une grande faiblesse, renvoyant dos à dos Israéliens et Palestiniens, soulignant que « la violence et l’incitation sont inacceptables et les auteurs de toutes parts doivent être tenus pour responsables ». La déclaration appela les dirigeants politiques, religieux et communautaires de tous bords à faire preuve de retenue et de responsabilité, etc… Exit la question essentielle de la colonisation, c’est à dire la cause même des problèmes si bien explicités et si bien dénoncés dans la résolution 2334…Ce n’est pas un recul. C’est un effondrement.

Dans le même esprit, les envoyés du Quartet (dont on a pas entendu parler depuis des années) se sont permis un communiqué conjoint exprimant leur « inquiétude » (quelle audace), dénonçant des « affrontements » et des violences, appelant toutes les parties à maintenir et à respecter le statut quo sur les Lieux saints, etc… Là encore, exit la résolution 2334 et la problématique fondamentale de la colonisation et de l’occupation, donc du droit international et des résolutions des Nations-Unies. Adieu les grands principes. Même le Coordinateur spécial (très spécial…) de l’ONU pour le processus de paix aux Moyen-Orient, Tor Wennesland, s’est exprimé dans le même sens.

De possibles crimes de guerre, dit l’ONU.

Les Nations-Unies ont cependant exhorté Israël à mettre fin à toute expulsion forcée de Palestiniens à Jérusalem-Est, en avertissant que ses actions pourraient constituer des « crimes de guerre ». « Nous demandons à Israël de mettre immédiatement fin à toutes les expulsions forcées », a déclaré Rupert Colville, porte-parole du Haut-Commissariat de l’ONU aux droits de l’homme, au cours d’un point de presse le 7 mai à Genève.

La France et ses partenaires européens perdent ainsi encore un peu plus de leur crédibilité et même de leur dignité dans cette consternante lâcheté face à la répression coloniale israélienne et au mépris de Tel Aviv pour toute légalité internationale. Remarquons que les Européens et la France cherchent en permanence à légitimer leur positionnement en se référant au « processus de paix ». Celui-ci, cependant, c’est l’évidence même, est mort et enterré depuis environ 20 ans. Mais la fiction de l’existence d’un cadre et d’un esprit de négociation qui serait internationalement reconnu leur permet, en dépit des réalités, de traiter sur un pieds d’égalité, l’occupant et l’occupé, le colonisateur et le colonisé, celui qui bafoue le droit et celui qui lutte pour faire respecter le sien. Comme si Israéliens et Palestiniens étaient des alter ego dans la responsabilité et dans une dynamique de règlement politique. Cette fiction n’a réellement jamais existé. Elle est encore plus dénuée de vérité et de légitimité aujourd’hui. Cette fiction, qu’il faut clairement dénoncer, c’est le masque fragile de la lâcheté européenne et française.

Comme réalité juridique, politique et éthique, il n’y a plus aujourd’hui qu’un très brutal face à face qui oblige à choisir : le face à face des Palestiniens et de la puissance coloniale avec ses troupes, ses blindés, ses bombardiers et ses colons armés. En tuant Oslo, les Israéliens ont mis les Européens et la France, mais aussi tous les autres acteurs concernés dans le monde, devant un défi qu’ils ne veulent surtout pas relever : soit vous contribuez, par votre politique, à l’occupation et à la colonisation israélienne, soit vous exigez l’application du droit, et vous prenez réellement des initiatives concrètes dans cette voie. Il n’y a plus de champ intermédiaire qui puisse autoriser la posture hypocrite et mensongère consistant à s’exonérer d’un choix dans l’alternative : ou bien la guerre contre les Palestiniens, ou bien la paix dans l’application du droit et dans la justice. 11 05 2021

Quand la CIA parle du futur…

« Global Trends 2040. A more contested world ». Dans ce dernier rapport, la Communauté américaine du renseignement (dont la CIA) imagine le monde de demain. C’est à a fois terriblement banal et très… intéressant. Ce rapport de 156 pages (« Tendances globales 2040. Un monde plus contesté ») a été publié en mars 2021 par le Conseil national du renseignement des États-Unis. Il traite de multiples enjeux : démographie, environnement, économie, technologie… dans l’ordre des sociétés, des États et de l’international.

Cet exercice Global Trends paraît tous les 4 ans à l’occasion de l’élection d’un nouveau Président. Les rapports du renseignement américain (National Intelligence Council) sont régulièrement publiés et, par la suite, édités en français. Ce rapport Global Trends 2040 n’est pas encore traduit. Il est toujours nécessaire d’analyser le contenu de ce genre d’exercice. Que nous dit cette version pour 2040 ?

On peut dire qu’elle présente des constats, des aveux et des silences. Ces constats, ces aveux et ces silences en disent beaucoup sur les contradictions du système capitaliste, sur le niveau de la crise globale et sur les échecs stratégiques majeurs qui aujourd’hui s’imposent. Dans cet article, j’ai choisi de privilégier, sans préjudices pour une compréhension politique d’ensemble, quelques questions générales ainsi que le chapitre international. Celui-ci est évidemment traversé par l’actualité et la trajectoire périlleuse de la rivalité sino-américaine dans un monde qualifié de plus contesté, plus incertain et plus conflictuel. Ce qui n’est pas faux.

Le rapport confirme donc une évidence : c’est la rivalité Chine/États-Unis qui va constituer le cœur des confrontations de puissances. Et celles-ci vont être vives (elles le sont déjà). La Chine, souligne le rapport, « va vraisemblablement déployer des capacités militaires qui mettront à haut risque les forces alliées dans la région. (…) Les leaders chinois espèrent certainement que Taïwan se rapprochera de la réunification d’ici 2040, possiblement par une coercition soutenue et intensive » (p.94). Ajoutons que Washington n’est pas en reste quant aux initiatives de militarisation du détroit de Taiwan. Celui-ci promet donc d’être un des lieux majeurs de la tension internationale. Le rapport, prudemment, affirme aussi qu’aucun État ne pourra dominer seul l’ensemble des régions et des domaines dans le monde. Ce qui est une façon de refuser d’envisager la perspective d’une Chine à la première place mondiale. On se rassure comme on peut.

On ne pourra pas dire que les auteurs du rapport ne font pas preuve d’une certaine lucidité, comme en témoigne cette formulation : « ces dynamiques de puissance sont susceptibles de produire un environnement géopolitique plus volatile et plus confrontationnel, de remodeler le multilatéralisme, et d’élargir le fossé existant entre les défis transnationaux et les dispositions de coopération nécessaires pour y faire face » (p. 92). En fait, l’idée d’une problématique d’aggravation des tensions et d’impasse mondiale traverse l’ensemble du rapport. Avec le constat selon lequel « durant les deux dernières décennies, l’intensité de la compétition pour une influence globale a atteint son plus haut niveau depuis la Guerre froide » (p. 92). Dans un tel contexte géopolitique les États, selon le rapport, devront faire face (on y est déjà) à une conjugaison d’armes conventionnelles hautement destructrices et précises, d’armes stratégiques, de cyber-activités contre les infrastructures civiles et militaires, dans un environnement déstabilisant de désinformation.

L’Enjeu des très hautes technologies militaires

Cette escalade dans la course aux armements est déjà une réalité. On peut cependant s’étonner que cette invasion des très hautes technologies dans ce qui constitue une mutation en cours des armements et des formes de la guerre, ne soit pas traitée davantage dans sa portée réelle, au-delà des strictes problématiques de sécurité et de défense, alors que la production américaine sur la question (information, expertise, analyse…) est déjà tout à fait considérable. Est-ce pour ne pas trop s’appesantir sur un certain retards des États-Unis sur l’hypersonique par rapport à la Russie, mais aussi par rapport à la Chine ?

L’enjeu est de toutes façons particulièrement élevé. C’est, en effet, la guerre du futur qui se dessine dès aujourd’hui dans l’association de la numérisation, de l’intégration des systèmes d’armes (conventionnel, hautes technologies, nucléaire), et d’une tendance à penser la guerre comme des ensembles d’opérations « multi-domaines » ou de « combats collaboratifs » intégrant l’action dans tous les espaces : terre, mer, air, espace extra-atmosphérique, cyberespace. Tous les domaines existant, de l’espace extra-atmosphérique jusqu’au corps humain, sont de plus en plus investis par des hautes technologies, des bio-technologies, des systèmes d’armements à très haut niveau de puissance et d’efficacité. Et il ne s’agit pas seulement de projets en expérimentations. En 2040, cette guerre du futur aura pris des dimensions concrètes qui, n’en doutons pas, changeront dramatiquement les conditions, déjà très dégradées, de la sécurité internationale. La Communauté américaine du renseignement ne s’aventure guère sur ce terrain pourtant d’actualité.

Rien de tout cela n’apporte des analyses et des informations dépassant les lieux communs de l’expertise la plus commune. On pourrait dire la plus banale. Mais il faut prendre un peu de recul afin de comprendre certains aveux du rapport. Celui-ci montre clairement que ce qui domine l’ordre international, par choix délibéré et par « nécessité » systémique, ce n’est pas le paramètre des droits humains et de la démocratie instrumentalisé aujourd’hui comme clé d’interprétation ou de justification des puissances occidentales dans leur politique d’affrontement avec les régimes qualifiés globalement d’autoritaires et d’agressifs.

Ce qui constitue le vrai moteur des relations internationales, c’est l’affirmation de la puissance et la volonté d’imposer ou gagner une certaine hiérarchie des puissances. Le rapport explicite assez clairement (il y va de sa crédibilité) que les rivalités de puissances dominent, et que la démocratie n’est donc pas ce qui structure réellement l’ordre international. Précisons-le, cela ne veut pas dire, sur le fond, que l’enjeu démocratique est subalterne. La démocratie, c’est une longue histoire des peuples, et c’est aussi l’accompagnant idéologique privilégié des politiques de puissances associées au capitalisme occidental.

La crise du modèle occidental

Par ailleurs, si la Chine et la Russie n’ont pas les caractéristiques d’États démocratiques chérissant les libertés… on peut aussi souligner que les systèmes politiques et institutionnels occidentaux peuvent difficilement être présentés comme des parangons de vertu. Cela ne tient pas à l’analyse. L’épuisement de la démocratie représentative, le démantèlement systématique des droits sociaux, le recul inquiétant des libertés et de l’état de droit au nom de la sécurité, la montée de l’autoritarisme et d’une certaine violence d’État, mais aussi l’appui désinhibé à des régimes alliés répressifs, agressifs et trop souvent si peu respectueux de la légalité internationale (Israël, Turquie, Arabie Saoudite, Émirats du Golfe, Égypte, Colombie, par exemple)… tout cela témoigne, on le sait, d’une dégénérescence des valeurs dans une crise profonde du modèle occidental.

La Russie, la Chine, la Turquie (et quelques autres) assument très explicitement que le « référent démocratique » occidental n’est pas leur choix. Ces puissances confirment qu’elles se définissent d’abord comme les (dissemblables) « challengers » d’un ordre international libéral sous domination américaine, aujourd’hui de facto dépassé. C’est d’abord le choix stratégique explicite de contrer ou remodeler l’ordre international en fonction de leurs propres vision et intérêts. Mais aussi de leur propre histoire. Il y a chaque fois la recherche d’une revanche sur l’histoire, sur les humiliations et les formes d’ascendance ou d’assujettissements subis. Joe Biden, l’OTAN (voir le Rapport OTAN 2030) et même l’UE ont traduit cela en nécessité d’une Nouvelle alliance stratégique globale contre les régimes autoritaires. Avec davantage d’intégration politico-militaire et toujours moins de multilatéralisme. Exit, la vérité des responsabilités et des complexités dans un ordre international où le chacun pour soi et les alliances changeantes font culminer les paramètres de la puissance et de la force, de la sécurité dite nationale, de la méfiance et de l’intimidation, de la recherche de la suprématie politique, idéologique et culturelle…

Mais avions-nous besoin de la Communauté américaine du renseignement pour comprendre cela ? Évidemment non. Il faut souligner cependant que ni l’instrumentalisation occidentale de la démocratie comme justification ou alibi des logiques de puissance, ni la volonté de revanche et d’affirmation stratégique des « challengers » ne produisent en elles-mêmes une légitimité de fait, ou bien une vision du futur par elle-même acceptable. Choisir entre différents types de logiques de puissance, c’est forcément, le plus souvent, privilégier le rapport de force, rechercher la prépondérance et l’affrontement et préparer la possibilité de la guerre. C’est ce choix qui domine outrageusement aujourd’hui dans toutes les stratégies d’ambition et de moyens hégémoniques. Et qui domine d’autant plus, au fur et à mesure de l’affaiblissement de l’ONU, du recul des pratiques de la diplomatie, de l’effondrement du multilatéralisme, du démantèlement de l’architecture internationale de sécurité construite au 20ème siècle avec l’ensemble des traités de contrôle des armements et de désarmement.

Qui sonne à la porte de l’histoire?..

Au fond, ce que la Communauté américaine du renseignement nous rappelle, à son corps défendant, dans sa presque lucidité, et dans ses silences, c’est l’impasse dangereuse pour l’avenir de l’ordre international des stratégies reposant sur l’affirmation de la puissance et sur l’exercice de la force. Le retrait piteux d’Afghanistan, comme défaite stratégique américaine et occidentale, traduit cette vanité de la puissance et de la force… quand ce qui sonne avec tant d’insistance à la porte de l’histoire, ce sont d’abord les urgences sociales, l’effondrement des États les plus faibles, les immenses besoins non satisfaits, la quête de dignité humaine, la colère montante des peuples…et, avec cela, la nécessité absolue de la responsabilité collective et la sécurité collective (principes essentiels dans la Charte des Nations-Unies) face aux risques de chocs majeurs, face aux défis globaux alors que le futur est terriblement incertain.

Évidemment, le rapport ne va pas jusqu’à ce constat pourtant si indéniable. Mais l’inquiétude est là, formulée noir sur blanc. Une inquiétude qui porte sur l’essentiel. Ce que dit assez clairement le rapport c’est, en fait, l’incapacité des gouvernements à faire face, et la méfiance des populations vis à vis des pouvoirs et des institutions. C’est la non pertinence des politiques mises en œuvre . C’est l’inadéquation du mode de développement (p. 3, 6 et 8). « Aucunerégion, aucune idéologie ou système de gouvernance semble exonérée ou être susceptible d’avoir les réponses ». La crise impose ses contraintes en l’absence de stratégies d’adaptation suffisante, explique le rapport.

L’inquiétude politique et sociale est particulièrement visible dans la description d’un déséquilibre essentiel : « au sein des États et des sociétés, il y aura probablement un fossé persistant et croissant entre ce que les gens demandent et ce que les gouvernements et les entreprises peuvent offrir. (…) Alors que les acteurs à tous les niveaux peinent à s’entendre sur de nouveaux modèles de civilisation » (p.3). On peut difficilement être plus explicite sur le constat d’un processus d’épuisement et d’une impasse de nature fondamentale.

Le rapport souligne aussi que ce nouveau contexte « est susceptible de produire à tous les niveaux une contestation plus grande que celle qu’on a pu connaître depuis la fin de la Guerre froide » (p.7). Il nourrit ce constat en notant cependant que de nouvelles « allégeances identitaires » dans un environnement informationnel plus fermé, aggravent les fractures au sein des États, dégradent le civisme et accentue l’instabilité. Ce qui correspond, de fait, à une situation très préoccupante que nous vivons aujourd’hui déjà, avec la poussée (trop souvent sans réponses au moins convergentes sinon communes à la hauteur) de courants très réactionnaires et de forces d’extrême droite, ou qualifiées de populistes.

Le temps des incapacités systémiques

Comme tant d’autres instances, la Communauté américaine du renseignement a besoin de caractériser ce qu’elle perçoit comme « notre monde futur ». Elle définit ainsi cinq scénarios pour 2040. En voici la liste très résumée :

1) Un monde de renaissance démocratique conduit par des États-Unis et leurs alliés

2) Un monde à la dérive, chaotique et instable dans lequel les défis globaux ne sont pas relevés

3) Un monde de coexistence confrontationnel dans la compétition et les rivalités

4) Un monde fragmenté en blocs, incapable de faire face aux défis globaux

5) Un monde mobilisé face à la tragédie climatique, à la catastrophe alimentaire et à la pauvreté

Seul le premier scénario résonne positivement mais sa crédibilité est bien faible. Il figure manifestement comme option formelle incontournable dans un rapport officiel des États-Unis. Les autres scénarios décrivent des situations évidemment alarmantes qui peuvent se conjuguer. La prospective est un art difficile. Rien est écrit à l’avance.

La pandémie du Coronavirus a mis cette thématique du monde futur sur le devant de la scène politico-médiatique. On aura, en effet, rarement autant soulevé cette question du monde de demain. Pourtant, si la pandémie fut un facteur révélateur et déclenchant de nombreux thèmes et réflexions sur le futur, elle n’en est pas le seul moteur. Son moteur principal, c’est l’impasse systémique des « gouvernances », du mode de développement et de l’ordre international aujourd’hui dominants avec un capitalisme à la peine dans une crise structurelle globale. Même les adaptations n’y suffisent plus. C’est ce que nous dit, en réalité, ce rapport de la CIA et consort. Mais avait-on besoin de cette Communauté américaine du renseignement pour en arriver là ? Une fois encore, certainement pas. Mais quand le système qu’il faut combattre avoue à sa façon, sous le poids de ses propres contradictions, ne plus être en capacité ni de maîtriser ses propres perspectives, ni de penser et construire un futur plus positif… on aurait tort de faire les difficiles. Certains experts bien en vue dans le monde du « mainstream » politico-médiatique jugent ce rapport trop « pessimiste ». On les comprend. Mettez-vous à leur place…

Rwanda: une vérité qui reste si difficile d’accès…

La Chaîne France 24 a interviewé Vincent Biruta, Ministre des Affaires étrangères du Rwanda le 27 avril 2021. Dans son commentaire sur le site de France 24, la chaîne souligne que le Ministre rwandais aurait déclaré que « les deux rapports – l’un en France et l’autre au Rwanda – remis ces dernières semaines à propos du rôle de la France pendant le génocide de 1994 au Rwanda « convergent » et permettent d’envisager d’ouvrir une nouvelle page dans les relations entre les deux pays. Le ministre des Affaires étrangères rwandais admet que les accusations passées d’officiels rwandais, à commencer par le président Paul Kagamé, selon lesquelles la France était non seulement complice, mais également coupable d’avoir participé au génocide, ne sont plus d’actualité ».

Cette formulation utilisée par France 24 ne correspond pas à ce que dit le Ministre rwandais. Vincent Biruta, en effet, ne clôt pas le débat politique et historique. Il dit en effet qu’aucune conclusion ne peut être tirée définitivement.

Voici, en une courte synthèse, ce que dit Vincent Biruta dans cette interview :

« Nous avons salué le rapport de la Commission Duclert comme un pas important dans la bonne direction, c’est à dire dans la reconnaissance de la responsabilité de la France dans le génocide

« mais tout n’est pas dit sur le passé

« des archives restent à mettre à disposition

« des responsabilités lourdes et accablantes ont été établies

« ce rapport est une contribution importante à l’histoire

Il précise :

« Ces deux rapports (Duclert et Muse – Voir sur ce site) constituent une contribution importante à la compréhension du passé. Et c’est une base solide sur laquelle on peut construire l’avenir. Mais cela ne veut pas dire que tout a été dit, que tous les actes posés par les uns et les autres ont été examinés à la loupe, que la conclusion est tirée définitivement… »

L’article « Génocide au Rwanda : enquête sur les non-dits français » de Jean-Baptiste Naudet ( publié dans l’Obs du 29 avril 2021) établit d’ailleurs une liste impressionnante (et consternante) d’archives n’ayant pas pu être examinées par la Commission Duclert.

L’article le souligne : « Et les archives les plus sensibles n’ont pas pu être consultées par les historiens faute d’autorisation, ou bien parce qu’elles ont « disparu » ou n’ont jamais existé. Beaucoup d’ordres, surtout dans l’armée, étaient juste oraux. L’Assemblée nationale a refusé la consultation des archives de la mission parlementaire qui a établi le premier rapport officiel sur le Rwanda en 1998 et qui détient toujours des documents. Quant aux archives du conseiller Afrique de François Mitterrand jusqu’en juillet 1992 − son fils aîné, Jean-Christophe Mitterrand −, elles sont « introuvables ». Des notes de la Direction générale de la Sécurité extérieure (DGSE) n’ont pas été déclassifiées en intégralité. Le pire reste la quasi-disparition des archives de l’institution qui mena de façon opaque, parallèle et quasi illégale la politique et la guerre au Rwanda. C’est-à-dire l’état-major particulier (EMP) de François Mitterrand à l’Élysée. Un unique carton subsiste de cette époque. Le « ménage » a été fait. Le degré d’ouverture des archives est un indicateur du niveau de démocratie d’une société. »

Cette question fut aussi (très correctement) abordée au cours de l’émission « La Grande Librairie » (François Busnel) du 28 avril, en présence de deux écrivains, Jean Hatzfeld et Patrick de Saint Exupéry ayant écrit à propos du génocide de 1994 au Rwanda.

On peut décidément conclure de tout cela, qu’au-delà d’exceptions et du travail effectué, il reste bien difficile de s’approcher de la vérité sur cet événement historique majeur que fut le génocide des Tutsis et avec eux des Hutus ayant eu le courage de refuser l’inacceptable.

Proche-Orient : quand l’UE ose prendre une initiative…

LE CONSEIL DE L’UE (= LES ETATS MEMBRES) VIENNENT DE NOMMER UN REPRÉSENTANT SPÉCIAL POUR LE « PROCESSUS DE PAIX » AU MOYEN-ORIENT. IL A LA CHARGE D’AGIR EN CONFORMITÉ AVEC LA RÉSOLUTION 2334 DU CONSEIL DE SÉCURITÉ. AINSI, LES PAYS DE L’UE S’ENGAGENT. ILS FAUT LES PRENDRE AU MOT… ET LES ATTENDRE AU TOURNANT.

VOICI LE COMMUNIQUE DE PRESSE DE L’UE ET LA RÉSOLUTION DE L’ONU.

Conseil de l’Union Européenne

29/04/2021 | Communiqué de presse

Nomination d’un nouveau représentant spécial de l’UE pour le processus de paix au Moyen-Orient

« Aujourd’hui, le Conseil a nommé M. Sven Koopmans en tant que représentant spécial de l’UE (RSUE) pour le processus de paix au Moyen-Orient du 1er mai 2021 au 28 février 2023.

M. Koopmans est un spécialiste des négociations de paix, un diplomate chevronné, un homme politique national et un avocat international. Entre 2017 et 2021, il a été député aux Pays-Bas, où il a été porte-parole pour les affaires étrangères et chef de délégation à l’Assemblée parlementaire de l’OTAN. Avant cela, il a travaillé pour l’Union européenne, les Nations-Unies et d’autres organisations internationales sur les processus de paix pour Chypre, le Kosovo, le Mali, le Soudan et la Syrie, entre autres.

Le mandat du RSUE pour le processus de paix au Moyen-Orient est de fournir une contribution active au règlement final du conflit israélo-palestinien sur la base d’une solution à deux États, conformément à la résolution 2334 (2016) du CSNU (Conseil de Sécurité). Le RSUE maintiendra des contacts étroits avec toutes les parties au processus de paix ainsi qu’avec l’ONU et d’autres organisations compétentes telles que la Ligue des États arabes.

Le RSUE soutiendra également les travaux du Haut représentant de l’Union pour les affaires étrangères et la politique de sécurité, Josep Borrell, sur cette question et maintiendra une vue d’ensemble de toutes les activités régionales de l’UE liées au processus de paix au Moyen-Orient. »

***

Puisque la tâche de ce nouveau représentant de l’UE est de fournir une contribution active à un règlement final, conformément à la résolution 2334 du Conseil de Sécurité, il est utile de relire cette résolution et d’exiger par la suite qu’elle soit suivie d’initiatives réelles, d’action et de résultats. Notons que cette résolution ne dit pas par quels moyens l’UE doit faire avancer une solution respectant les buts et les principes de la Charte de l’ONU, ainsi que le droit international et les résolutions des Nations-Unies. Raison de plus pour suivre avec la plus grande attention ce que l’UE, son nouveau représentant, les pays de l’UE, et notamment la France décideront de faire… Mais que vont-ils oser entreprendre?.. Est-ce qu’ils y croient vraiment ?.. De quelle crédibilité disposent-ils ?.. Poser ces questions c’est déjà commencer à répondre. Voici en tous les cas l’intégralité du texte sur lequel ils s’engagent :

***

Résolution 2334 (2016)

Adoptée par le Conseil de sécurité à sa 7853e séance, le 23 décembre 2016

Le Conseil de sécurité,

Rappelant ses résolutions sur la question, notamment les résolutions 242 (1967), 338 (1973), 446 (1979), 452 (1979), 465 (1980), 476 (1980), 478 (1980), 1397 (2002), 1515 (2003) et 1850 (2008),

– Guidé par les buts et principes énoncés dans la Charte des Nations Unies et rappelant notamment que l’acquisition de territoire par la force est inadmissible,

– Réaffirmant qu’Israël, Puissance occupante, est tenu de respecter scrupuleusement ses obligations et responsabilités juridiques découlant de la quatrième Convention de Genève relative à la protection des personnes civiles en temps de guerre, en date du 12 août 1949, et rappelant l’avis consultatif rendu le 9 juillet 2004 par la Cour internationale de Justice,

– Condamnant toutes les mesures visant à modifier la composition démographique, le caractère et le statut du Territoire palestinien occupé depuis 1967, y compris Jérusalem-Est, notamment la construction et l’expansion de colonies de peuplement, le transfert de colons israéliens, la confiscation de terres, la destruction de maisons et le déplacement de civils palestiniens, en violation du droit international humanitaire et des résolutions pertinentes,

– Constatant avec une vive préoccupation que la poursuite des activités de peuplement israéliennes met gravement en péril la viabilité de la solution des deux États fondée sur les frontières de 1967,

– Rappelant l’obligation faite à Israël dans la Feuille de route du Quatuor et approuvée par sa résolution 1515 (2003) de geler toutes ses activités de peuplement, y compris par « croissance naturelle », et de démanteler tous les avant-postes de colonie établis depuis mars 2001,

– Rappelant également l’obligation faite aux forces de sécurité de l’Autorité palestinienne dans la Feuille de route du Quatuor de continuer de mener des opérations efficaces en vue de s’attaquer à tous ceux qui se livrent à des activités terroristes et de démanteler les moyens des terroristes, notamment en confisquant les armes illégales,

– Condamnant tous les actes de violence visant des civils, y compris les actes de terreur, ainsi que tous les actes de provocation, d’incitation à la violence et de destruction,

– Réitérant sa vision d’une région où deux États démocratiques, Israël et la Palestine, vivent côte à côte, en paix, à l’intérieur de frontières sûres et reconnues,Soulignant que le statu quo n’est pas viable et que des mesures importantes, compatibles avec le processus de transition prévu dans les accords antérieurs, doivent être prises de toute urgence en vue de

i) stabiliser la situation et inverser les tendances négatives sur le terrain, qui ne cessent de fragiliser la solution des deux États et d’imposer dans les faits la réalité d’un seul État, et de

ii) créer les conditions qui permettraient d’assurer le succès des négociations sur le statut final et de faire progresser la solution des deux États par la voie de négociations et sur le terrain,

1.Réaffirme que la création par Israël de colonies de peuplement dans le Territoire palestinien occupé depuis 1967, y compris Jérusalem-Est, n’a aucun fondement en droit et constitue une violation flagrante du droit international et un obstacle majeur à la réalisation de la solution des deux États et à l’instauration d’une paix globale, juste et durable;

2. Exige de nouveau d’Israël qu’il arrête immédiatement et complètement toutes ses activités de peuplement dans le Territoire palestinien occupé, y compris Jérusalem-Est, et respecte pleinement toutes les obligations juridiques qui lui incombent à cet égard;

3. Souligne qu’il ne reconnaîtra aucune modification aux frontières du 4 juin 1967, y compris en ce qui concerne Jérusalem, autres que celles convenues par les parties par la voie de négociations;

4. Souligne qu’il est essentiel qu’Israël mette un terme à toutes ses activités de peuplement pour préserver la solution des deux États, et demande l’adoption immédiate de mesures énergiques afin d’inverser les tendances négatives sur le terrain, qui mettent en péril la solution des deux États;

5. Demande à tous les États, compte tenu du paragraphe 1 de la présente résolution, de faire une distinction, dans leurs échanges en la matière, entre le territoire de l’État d’Israël et les territoires occupés depuis 1967;

6. Demande que des mesures immédiates soient prises pour prévenir tous les actes de violence visant des civils, y compris les actes de terreur, ainsi que tous les actes de provocation et de destruction, demande que les auteurs de tels actes en répondent, et appelle au respect des obligations qu’impose le droit international de renforcer l’action menée pour lutter contre le terrorisme, notamment par la coordination en matière de sécurité, et de condamner sans équivoque tous les actes de terrorisme;

7. Demande aux deux parties d’agir dans le respect du droit international, notamment du droit international humanitaire, et des accords et des obligations qu’elles ont précédemment contractés, de faire preuve de calme et de retenue et de s’abstenir de tout acte de provocation et d’incitation à la violence et de toute déclaration incendiaire, dans le but, notamment, de désamorcer la situation sur le terrain, de rétablir la confiance, de montrer, par leurs politiques et leurs actes, un véritable attachement à la solution des deux États et de créer les conditions nécessaires à la promotion de la paix;

8. Invite toutes les parties à continuer, dans l’intérêt de la promotion de la paix et de la sécurité, de déployer collectivement des efforts pour engager des négociations crédibles sur toutes les questions relatives au statut final dans le cadre du processus de paix au Moyen-Orient et selon le calendrier établi par le Quatuor dans sa déclaration du 21 septembre 2010;

9. Préconise vivement à cet égard l’intensification et l’accélération des efforts diplomatiques entrepris et de l’appui apporté aux niveaux international et régional en vue de parvenir sans tarder à une paix globale, juste et durable au Moyen-Orient, sur la base des résolutions pertinentes de l’Organisation des Nations Unies, du mandat de la conférence de Madrid, y compris le principe de l’échange de territoires contre la paix, de l’Initiative de paix arabe et de la Feuille de route du Quatuor, et de mettre fin à l’occupation israélienne qui a commencé en 1967, et souligne à cet égard l’importance que revêtent les efforts déployés pour faire avancer l’Initiative de paix arabe, l’initiative prise par la France de convoquer une conférence de paix internationale, les efforts récemment entrepris par le Quatuor ainsi que ceux déployés par l’Égypte et la Fédération de Russie;

10. Rappelle qu’il est déterminé à apporter son appui aux parties tout au long des négociations et dans la mise en œuvre d’un accord;

11. Réaffirme qu’il est résolu à examiner les moyens concrets de faire pleinement appliquer ses résolutions sur la question;

12. Prie le Secrétaire général de lui faire rapport tous les trois mois sur la mise en œuvre des dispositions de la présente résolution;

13.Décide de demeurer saisi de la question.

La frappe de Bounty: bavure tragique ou « guerre informationnelle »…

Je publie ci-dessous le texte intégral du rapport public de la MINUSMA concernant la frappe aérienne de Bounty, le 3 janvier 2021 au Mali. Selon l’ONU, cette frappe française aurait provoqué la mort d’au moins 22 personnes, dont 19 civils.

Jusqu’à présent, les autorités françaises affirment que ce bombardement ne visait que des djihadistes, arguant aujourd’hui d’une polémique relevant d’une « guerre informationnelle » et critiquant la méthodologie utilisée par les investigations de la MINUSMA.

Malgré des demandes réitérées, en particulier au Parlement, les autorités concernées et notamment le ministère des Armées, ont systématiquement refusé de produire des éléments de preuve ou d’illustration de leurs affirmations. Le 7 avril, une séance à huis clos de députés membres de la Commission de la défense et des forces armées de l’Assemblée nationale, en présence de François Lecointre, Chef d’état-major des Armées, s’est tenue à propos du rapport de la MINUSMA. Selon Médiapart qui a enquêté et interrogé certains parlementaires, « aucun élément factuel ne leur a été présenté, ni vidéo, ni document déclassifié, ni preuves concrètes ». Cette attitude de refus systématique est officiellement justifiée par une autre méthodologie, celle du secret pour la sécurité et l’efficacité des opérations militaires françaises. Il faut croire que le pouvoir exécutif craint pour la légitimité de même de Barkhane…

La sécurité et l’ efficacité des opérations ont bon dos. C’est tout de même faire bon marché des prérogatives du Parlement et de la transparence indispensable dans un tel cas de figure, lorsqu’il y a des victimes civiles, un doute persistant et pertinent, et une mise en accusation provenant de l’ONU elle-même.

Dans cette tragique affaire, alors que l’intervention militaire française montre en permanence son enlisement et son échec patent, le verrouillage officiel sur l’information, et donc sur la vérité, restera donc comme une atteinte (une de plus) à la démocratie et à l’État de droit en France.

Mission multidimensionnelle intégrée des Nations Unies pour la stabilisation au Mali

Communiqué de presse MINUSMA

NATIONS UNIES

Rapport sur les événements de Bounty du 3 janvier 2021

Bamako, le 30 mars 2021 – La Mission multidimensionnelle intégrée des Nations Unies pour la

stabilisation au Mali (MINUSMA) publie aujourd’hui le rapport de l’enquête sur les évènements de

Bounty du 3 janvier 2021.

Suite aux allégations faisant état de la mort de plusieurs civils suite à une frappe aérienne à proximité du

village de Bounty le 3 janvier 2021, la MINUSMA, à travers sa Division des droits de l’homme et de la

protection (DDHP), a déployé une mission spéciale d’établissement des faits du 4 janvier au 20 février

2021, avec l’appui de la Force et le soutien de la police scientifique des Nations Unies et de l’information

publique, en vue de faire la lumière sur les informations et allégations reçues.

L’équipe de la mission composée de quinze (15) chargés des droits de l’homme, avec le soutien de deux

(2) experts de la police scientifique des Nations Unies et de deux (2) chargés de l’information publique a

effectué ses travaux à Bamako, Mopti, Sévaré, Douentza et Bounty.

Dans le cadre de cette enquête spéciale conduite conformément à la méthodologie du Haut-

commissariat des Nations Unies aux Droits de l’homme, l’équipe a observé des règles strictes de collecte

d’information et de témoignages afin de s’assurer non seulement du respect des plus hauts standards

en la matière, mais également de la crédibilité, la pertinence et fiabilité des éléments collectés. L’équipe

a organisé des entretiens présentiels individuels avec au moins 115 personnes et avec au moins 200

personnes lors des réunions groupées, et réalisé plus d’une centaine d’entretiens téléphoniques. Elle a

également analysé au moins 150 publications, notamment des communiqués et déclarations officiels,

des articles de presse, des déclarations et positions d’autres acteurs et des sources ouvertes ainsi que

des photographies et vidéos concernant la frappe de Bounty. Le 25 janvier 2021, avec l’appui et la

couverture aérienne de la force de la MINUSMA, l’équipe s’est rendue à Bounty et visité le lieu de la

frappe aérienne, l’endroit présumé d’enfouissement des dépouilles des personnes tuées par la frappe

ainsi que le village.

« Je me félicite que ce travail important de la MINUSMA, en conformité avec son Mandat relatif aux

Droits de l’homme, ait pu être réalisé avec la coopération de toutes les parties concernées », a déclaré

le Représentant spécial du Secrétaire général des Nations unies au Mali, et Chef de la MINUSMA,

M. Mahamat Saleh ANNADIF.

Au terme de l’enquête, la MINUSMA est en mesure de confirmer la tenue d’une célébration de mariage

qui a rassemblé sur le lieu de la frappe, une centaine de civils parmi lesquels se trouvaient cinq

personnes armées, membres présumés de la Katiba Serma.

Au moins 22 personnes, dont trois des membres présumés de la Katiba Serma présents sur le lieu du

rassemblement, ont été tuées par la frappe de la Force Barkhane survenue le 3 janvier 2021 à Bounty.

Sur les 22 personnes tuées, 19 l’ont été directement par la frappe dont 16 civils tandis que les trois

autres civils ont succombé des suites de leurs blessures au cours de leur transfèrement pour des soins

d’urgence. Au moins huit autres civils ont été blessés lors de la frappe. Les victimes sont tous des

hommes âgés de 23 à 71 ans dont la majorité habitait le village de Bounty.

L’équipe n’a constaté sur le lieu de l’incident aucun élément matériel qui aurait pu attester la présence

d’armes ou de motos tel qu’établi par le rapport des experts de la police scientifique des Nations unies.

Le groupe touché par la frappe était très majoritairement composé de civils qui sont des personnes

protégées contre les attaques au regard du droit international humanitaire. Cette frappe soulève des

préoccupations importantes quant au respect des principes de la conduite des hostilités, notamment le

principe de précaution dont l’obligation de faire tout ce qui est pratiquement possible pour vérifier que

les cibles sont bien des objectifs militaires.

Au terme de l’enquête, la MINUSMA recommande aux autorités maliennes et françaises de diligenter

une enquête indépendante, crédible et transparente afin d’examiner les circonstances de la frappe et

son impact sur la population civile de Bounty ; d’examiner de manière approfondie les processus de

mise en œuvre des précautions lors de la préparation d’une frappe ainsi que des critères utilisés pour

déterminer la nature militaire de l’objectif aux fins de l’application du principe de distinction y compris

l’appartenance à un groupe armé à la lumière de cet incident et à y apporter des modifications si

nécessaires ; d’enquêter sur les possibles violations du droit international humanitaire et du droit

international des droits de l’homme et d’établir les différentes responsabilités et d’octroyer le cas

échéant une réparation appropriée aux victimes et aux membres de leurs familles.

Rapport Duclert et génocide rwandais. Pourquoi, encore une fois, je ne suis pas d’accord.

Je publie aujourd’hui, sur mon blog, le texte intégral de la conclusion du rapport de la Commission Duclert sur le génocide rwandais. J’aurais volontiers publié la totalité de ce rapport rédigé par une commission d’historiens et de chercheurs, et intitulé « La France, le Rwanda et le génocide des Tutsi (1990-1994) ». Mais son volume (1000 pages) rend la chose impossible. Le rapport Duclert est de toutes façons en libre accès, par exemple à l’adresse suivante : https://www.vie-publique.fr/rapport/279186-rapport-duclert-la-france-le-rwanda-et-le-genocide-des-tutsi-1990-1994

Le rapport Duclert écarte une « complicité » française dans le génocide qui fut alors perpétré. Des personnalités ayant assumé un rôle politique important dans les années 90 se félicitent aujourd’hui du sens de ce rapport. C’est le cas d’Hubert Védrine, à l’époque Secrétaire général de la Présidence de la République alors que François Mitterrand était dans son deuxième mandat de Président.

Il faut lire cette conclusion du rapport. Elle tombe comme une cinglante condamnation de la politique française de l’époque. Le rapport Duclert crée une situation nouvelle. Il est fait pour ça. Et cela me conduit à plusieurs remarques.

Premièrement, il ne faudrait pas que l’évacuation de la complicité de la France par le rapport fasse oublier de quoi on parle : un génocide qui fit environ 1 million de morts parmi les Tutsis et les Hutus démocrates. Devoir assumer ne serait-ce qu’une « responsabilité » dans une page aussi monstrueuse de l’histoire ne pourrait se résumer à un lâche soulagement sur le thème : grâce au rapport Duclert nous avons échappé à l’accusation de complicité… Non, la dimension éthique et politique de ce qui s’est passé est déjà, en soi, un terrible réquisitoire contre ceux qui prirent alors les décisions politiques.

Deuxièmement, le rapport exclut la complicité française, c’est à dire une forme de participation ou de contribution directe à ce crime de génocide. Pourtant, bien des témoignages, hier et aujourd’hui, entretiennent au moins un doute, quand ce n’est pas un net désaccord avec cette argumentation. Je me souviens d’ailleurs des conversations que j’ai alors pu avoir avec mon ami Jean Chatain, comme envoyé de L’Humanité au Rwanda. Il écrivit de remarquables reportages. Il avait plus que des interrogations sur le rôle français. On peut aujourd’hui (re)lire avec profit son excellent livre «  paysage après le génocide. Une justice est-elle possible au Rwanda ? » (Le Temps des cerises, 2007). Mais Jean, à qui je rends ainsi hommage, n’est plus là aujourd’hui pour témoigner.

Même des militaires, cependant, apportent des témoignages qui pèsent dans le débat sur ce lourd, très lourd passé. Guillaume Ancel, à l’époque capitaine de la force de réaction rapide au Rwanda, pose la question dans le quotidien Le Monde du 24 avril 2014 : « En agissant pas, avons-nous été complices ? ». Quelques années plus tard, il est encore plus net. Je mets à la disposition du lecteur la vidéo d’un entretien de cet ancien officier, diffusée par France 24 le 9 avril 2018. Son témoignage est écrasant pour la thèse officielle. Thèse que l’on pourrait réduire sans trop d’excès à la formule : « responsable mais pas coupable »… Et pourtant… En parlant de l’opération Turquoise (présentée officiellement comme une opération humanitaire), Guillaume Ancel dit : « une zone humanitaire qui n’était sûre que pour les génocidaires ». Il ajoute : « nous avons livré des armes aux génocidaires dans des camps de réfugiés du Zaïre, alors que nous étions sous embargo de l’ONU ». Alors, on peut légitimement et même obligatoirement se poser la question : où se termine la « responsabilité » et où commence la « complicité » ? Guillaume Ancel, lui-même, dans cet entretien, est explicite quant à la question d’une une complicité française.

Troisièmement, à l’évidence, Emmanuel Macron veut montrer qu’il est capable de solder le passé colonial et néocolonial de la France, et qu’il ose le faire… Il a commandé ce rapport d’historiens sur le génocide rwandais, comme il commanda celui rédigé par Benjamin Stora sur « les questions mémorielles portant sur la colonisation et la Guerre d’Algérie » (1). Mais d’un passé si complexe et si accablant, on ne peut se débarrasser aisément, par la seule vertu de rapports officiels…

En vérité, ni sur le colonialisme en Algérie et la Guerre d’Algérie, ni sur le génocide rwandais nous ne sommes arrivés au bout du récit, au bout de la recherche, au bout de la vérité, au bout de l’identification des responsabilités et des complicités. La France a décidément beaucoup de mal avec son histoire de puissance impériale, et des tragédies qui l’ont accompagnée.

Nicolas Sarkozy et François Hollande s’étaient permis d’affirmer que la France-Afrique… c’est terminé. Cette façon de vouloir faire taire la critique pour pouvoir en finir était si peu crédible qu’il fallu inventer autre chose. Emmanuel Macron a donc choisi s’adopter une méthode moins désinvolte. Mais qui va-t-il pouvoir convaincre ? Est-ce qu’en France il y aura suffisamment de lucidité (au moins à gauche) pour ne pas, une fois encore, se payer d’illusions ?

1) Voir sur ce blog : « Rapport Stora : pourquoi je ne suis pas d’accord »,

Vidéo de l’entretien de Guillaume Ancel sur France 24 :

Guillaume Ancel, ancien officier : « Au Rwanda, on a vu le génocide sous nos yeux »

France 24 – 9 avril 2018

« La France, le Rwanda et le génocide des Tutsi (1990-1994).

Rapport remis au Président de la République le 26 mars 2021 »

La conclusion

Une interrogation, qui justifie l’entreprise scientifique collective de la Commission de recherche et qu’il est nécessaire de rappeler, a ouvert ce Rapport. Comment expliquer la contradiction entre les espoirs de démocratisation et de règlement négocié du conflit qui marquent les années 1990-1993 au Rwanda et la catastrophe absolue que représente le génocide perpétré contre les Tutsi en 1994 ? Lorsqu’en octobre 1990, la France s’engage au Rwanda, elle affiche l’ambition d’œuvrer à la démocratisation du pays, conformément aux orientations dessinées par le président François Mitterrand au sommet franco-africain de La Baule (juin 1990). Elle favorise ensuite la conclusion d’accords de paix entre le gouvernement rwandais et le Front patriotique rwandais (FPR). Le 4 août 1993, sont signés les accords d’Arusha en vertu desquels les casques bleus de l’ONU prennent le relais de la présence militaire française. Quelques mois plus tard, le 7 avril 1994, le Rwanda bascule dans un génocide. Les Tutsi de ce pays sont exterminés, ainsi que les Hutu modérés, ce qui conduit à la disparition de près d’un million de personnes. Cette catastrophe projette sur le continent africain le fait génocidaire. Après une présentation du travail de la Commission, les conclusions qui suivent sont de deux ordres. D’une part, elles présentent les résultats de la recherche menée en archives sur le rôle et l’engagement de la France au Rwanda entre 1990 et 1994. D’autre part, elles abordent la question des responsabilités qui sont politiques, institutionnelles et intellectuelles, mais aussi éthiques, cognitives et morales.

Le travail de la Commission et ses limites.

La Commission de recherche a reçu comme mandat l’exploitation des archives publiques françaises. Ces dernières lui ont été largement ouvertes. La Commission a consulté tous les fonds qui lui ont été accessibles, soit des milliers de documents qui couvrent principalement les domaines politique, diplomatique et militaire. Tous ses constats et affirmations s’appuient sur une source identifiée en note de référence. Les auteurs du Rapport ont également su aller au-delà de la littéralité de l’archive pour en cerner les non-dits et comprendre ce que disent ses conditions de production et de réception. L’historien doit cependant faire preuve d’humilité et souligner les limites de son travail. Certains documents ont sans doute échappé à la Commission, qu’ils aient disparu ou qu’ils n’aient jamais été déposés dans des centres d’archives publiques. Il n’a pas été possible d’accéder à quelques ensembles de documents pourtant conservés dans des services d’archives. La Commission n’a pu mener, faute de temps, toutes les enquêtes archivistiques complémentaires qu’elle estimait nécessaires, comme cela est écrit dans les annexes méthodologiques disponibles en ligne. On peut, par ailleurs, faire l’hypothèse qu’un certain état d’esprit régnant au plus haut niveau de l’état, en lien avec la politique menée, a pu gêner l’émergence de rapports substantiels sur l’organisation interne du parti présidentiel au Rwanda, qui auraient documenté la préparation du génocide. Les archives publiques françaises ne suffisent pas, à elles seules, à rendre compte de façon exhaustive de l’histoire du rôle et de l’engagement de la France au Rwanda. Il faudrait, pour parvenir à une compréhension vraiment complète de ces cinq années, avoir recours, en France, aux archives de la société civile (associations, ONG, partis politiques) et, pour l’étranger, aux archives de la Belgique, de l’Allemagne, du Royaume-Uni, des États-Unis, du Saint-Siège, et des pays africains dont, bien sûr, le Rwanda. Il serait nécessaire, également, de s’appuyer sur les fonds des organisations internationales. De nouvelles recherches devront assurément être conduites.

Les apports de la recherche

Les travaux de la Commission ont permis d’arriver à une série de constats historiographiques qui ont trait aux dimensions politique, militaire et diplomatique du rôle et de l’engagement de la France au Rwanda. Le premier constat est que les politiques de coopération civile, militaire et de développement, élaborées par la France au Rwanda à partir des années 1970, évoluent fondamentalement à la suite de la crise d’octobre 1990. À partir de cette date, le FPR exerce une pression militaire continue au nord du Rwanda. La France conduit dès lors plusieurs politiques, qui se déploient parallèlement les unes aux autres et finissent par devenir contradictoires. L’impression est celle d’un enfermement des autorités françaises dans des logiques avec lesquelles la rupture s’avère difficile, même durant la crise génocidaire. Dans un premier temps, la politique menée par la France au Rwanda procède du discours de La Baule et vise une démocratisation du régime dictatorial du président Habyarimana, démocratisation qui est la condition d’une aide au développement, assortie, si besoin, d’une protection militaire. Pour le gouvernement français, la démocratisation est définie à la fois par le passage au multipartisme et par l’instauration de l’égalité des citoyens. Cette dernière dimension occupe une place de plus en plus marginale dans les exigences françaises. La France n’accorde, par ailleurs, que très progressivement de l’intérêt aux partis d’opposition qui se créent en 1991 et qui contestent le pouvoir du président Habyarimana. Elle ne leur apporte pas toujours le soutien nécessaire aux moments décisifs. Par ailleurs, elle ne s’interroge pas assez sur le grave problème que pose, dans un régime non démocratique, une assistance à la lutte antiterroriste. Un élément surplombe cette politique : le positionnement du Président de la République, François Mitterrand, qui entretient une relation forte, personnelle et directe, avec le chef de l’état rwandais. Cette relation éclaire la grande implication de tous les services de l’Élysée. De ce fait, même si l’impératif de démocratisation du pays est régulièrement rappelé aux autorités rwandaises comme une condition de l’aide française, dans le même temps, les demandes de protection et de défense du président rwandais sont toujours relayées, entendues et prioritaires. Les réponses françaises au moment des grandes crises rwandaises – octobre 1990, janvier-février 1991, juin 1992, février-mars 1993 – sont toujours plus empressées. Lors de ces temps forts, la pression militaire du FPR et la crainte d’un effondrement de l’état rwandais alimentent un sentiment d’urgence quant à la nécessaire réaction française. Cette urgence, qui est parfois critiquée au sein même des administrations françaises, oblitère la réflexion sur une politique alternative. Celle-ci n’émerge que progressivement et partiellement à l’occasion de la mise en place, en avril 1993, du gouvernement d’Édouard Balladur.

La politique menée au Rwanda s’inscrit aussi dans un contexte de guerre. L’engagement français, dit indirect, est mené de façon constante contre le FPR à partir d’octobre 1990. Quand bien même des analyses divergentes sont développées à différents niveaux de l’état, le président de la République et la présidence adhèrent à l’idée que le Rwanda a été agressé militairement par le FPR mais surtout que ce dernier est un instrument de l’Ouganda, voire que son action s’inscrit dans un contexte géopolitique plus vaste encore. Cette conception gagne progressivement, entre 1990 et 1993, les ministères comme les administrations centrales, même si l’analyse de la nature précise de la menace militaire exercée par le FPR varie selon les services et selon les conseillers. Cette menace est, en octobre 1990, qualifiée d’« ougando-tutsie ». Ce terme, fréquent dans les archives, révèle une lecture ethniciste du Rwanda par les autorités françaises. Cette conception perdure et alimente une pensée où, les Hutu étant majoritaires, la possibilité d’une victoire du FPR est toujours assimilée à la prise de contrôle anti-démocratique par une minorité ethnique. Cette représentation pèse, par exemple, dans les négociations d’Arusha sur le partage du pouvoir au sein de l’armée rwandaise. L’association systématique du FPR et de l’Ouganda, quand bien même cette perception n’est pas unanimement partagée, conduit à faire du FPR le parti de l’étranger. Soutenir militairement le Rwanda contre le FPR est toujours assimilé à une défense contre une agression extérieure. Ainsi sont justifiées la livraison, en quantités considérables et avec la plus grande célérité, d’armes et de munitions au régime d’Habyarimana, tout comme l’implication très grande des militaires français dans la formation des Forces armées rwandaises. De même, la question des réfugiés tutsi qui ont quitté le Rwanda depuis 1959, fuyant les pogroms, n’est jamais pleinement intégrée à l’analyse de la situation. Enfin, une dernière strate de lecture française de la situation rwandaise se fait sous l’angle de la défense de la francophonie. Sur le Rwanda pèserait la menace d’un monde anglo-saxon dont le FPR, l’Ouganda mais aussi leurs alliés internationaux, seraient l’incarnation, ce qui a pour effet d’inscrire le conflit rwandais dans la recherche, à l’issue de la Guerre froide, de nouveaux équilibres à l’échelle du monde et du continent africain. Dans cette représentation française qui s’ajoute aux précédentes, le Rwanda est aussi conçu comme l’avant-poste d’un conflit qui serait plus général. Au travers d’une intervention militaire indirecte mais directive, il s’agit alors de faire de ce pays, sous couvert de la coopération, le laboratoire d’une action française à la fois efficace et discrète. Le deuxième constat fait par la Commission tient à ce qui semble être la volonté française croissante, depuis l’été 1992 et encore plus à partir de 1993, d’inscrire le règlement de la question rwandaise dans un cadre régional. À cette occasion, la diplomatie française se révèle volontariste mais reste largement isolée à l’échelle mondiale, sans soutien fort aux Nations unies. Elle ne bénéficie pas, non plus, de l’appui des pays européens qui ne souhaitent pas être associés à sa politique, jugée trop favorable à un régime de moins en moins fréquentable. Les négociations qui aboutissent, à Arusha en août 1993, à des accords de paix et de partage du pouvoir entre le gouvernement rwandais et le FPR, ont été très suivies par la France qui est à la fois en position d’observateur et de conseil du gouvernement rwandais. Ces accords, qui marquent une victoire diplomatique du FPR, offrent à la France la possibilité de se désengager du Rwanda, alors que leur application se révèle d’une grande complexité, que le pays sombre peu à peu dans la violence et que ses institutions se désagrègent. À la suite de l’attentat du 6 avril 1994, au cours duquel le président Habyarimana trouve la mort, la France évacue ses ressortissants, ainsi que, prioritairement, la parentèle de son épouse. Alors que la phase paroxysmique du génocide des Tutsi débute, les analyses puis la réaction française s’inscrivent toujours dans cette logique de désengagement et de règlement des questions par une action internationale. Ce souhait de la France de ne plus intervenir directement au Rwanda, sans cependant que le FPR prenne totalement et définitivement le pouvoir, conduit à une politique pour le moins passive en avril et en mai 1994, au moment même du génocide. Vis-à-vis de la communauté internationale, la France subit alors les conséquences de ses engagements passés auprès de l’État rwandais qui ne lui permettent pas d’apparaître comme un acteur impartial. Pourtant, dans le même temps, les autorités françaises donnent, dès le 8 avril, des consignes claires pour une suspension des autorisations d’exportation de matériels de guerre au Rwanda, précédemment accordées à des industriels. Le 16 mai 1994, le ministre des Affaires étrangères, Alain Juppé, prend la mesure des massacres perpétrés contre les Tutsi et les qualifie de génocide. La ministre déléguée à l’Action humanitaire et aux Droits de l’Homme, Lucette Michaud-Chevry, affirme à son tour, le 24 mai à Genève, devant la commission des Droits de l’Homme de l’ONU, qu’il s’agit d’un génocide. L’emploi du terme génocide n’entraîne cependant pas une remise en cause fondamentale de la politique de la France, qui demeure obsédée par la menace du FPR, et n’abandonne jamais la condamnation « équilibrée » des massacres commis par les deux camps. Le troisième constat de la Commission porte sur la nature de l’opération Turquoise, sur sa mission, ses moyens et son bilan. Alors que la Résolution 929 des Nations unies, largement inspirée par la France, n’utilise pas le terme de génocide, la mission des militaires est l’objet d’injonctions difficiles à mettre en œuvre : agir dans une perspective humanitaire, « arrêter les massacres », stabiliser la situation militaire. Il est indéniable qu’il y a eu, à partir de la mi-juin, au sein du gouvernement français et de la part de François Mitterrand, un sursaut volontariste face aux massacres et à la crise humanitaire. Il apparaît aussi que l’opération Turquoise intervient à un moment où le gouvernement français table encore sur un retour à une négociation qui permettrait le partage du pouvoir entre le FPR et ce qui peut rester de l’ancien régime. Domine encore, chez certains, le schéma intellectuel qui tend à séparer, quand il s’agit du Rwanda, les questions humanitaires et la logique de relations internationales où l’hypothèse de la prise totale du pouvoir par le FPR est perçue comme une menace existentielle. Si l’opération Turquoise commence avec des consignes très strictes de neutralité vis-à-vis des belligérants, la première source de menace qui est identifiée est néanmoins celle que constituerait le FPR. Cette analyse explique qu’aient été prévus des moyens militaires lourds et pourquoi, dans les premiers jours de l’opération, les unités de reconnaissance ont pour consigne de ne pas rester au Rwanda de manière durable et d’éviter d’approcher les secteurs où ils pensent que se trouvent des forces du FPR. Ainsi, le drame humain de Bisesero et l’échec profond qu’il constitue pour la France ne résultent pas seulement de responsabilités de terrain mais découlent en grande partie de la volonté de maintenir un équilibre entre les parties, de la crainte qu’ont les forces françaises de se trouver confrontées au FPR et à une réaction violente de sa part. Cependant, l’effondrement complet des FAR, début juillet, et la prise de conscience progressive par les forces françaises de l’ampleur de l’implication des élites locales et du Gouvernement intérimaire rwandais dans le génocide des Tutsi obligent à une réévaluation des conditions et des moyens de réalisation de l’opération. De manière générale, les décisions prises, qui suivent les ordres de Paris, s’inscrivent dans le contexte d’incertitude dans lequel se trouvent la force Turquoise et ses chefs militaires, quant au cadre dans lequel ils opèrent et surtout quant à la latitude dont ils disposent face aux réalités terribles du terrain. Si l’effort de protection des Tutsi menacés est réel et se compte en milliers de personnes extraites de situations dangereuses, l’action humanitaire de l’opération Turquoise s’inscrit surtout dans un contexte marqué par l’exode de plusieurs centaines de milliers de personnes, l’importance des pénuries alimentaires et l’émergence d’une épidémie de choléra. Le choix d’entrer par le Zaïre place de fait la France dans une position délicate. Les populations se trouvant en juillet dans la zone humanitaire sûre (ZHS) à l’ouest du Rwanda, soit plusieurs millions de personnes, sont très majoritairement des Hutu et comptent parmi elles non seulement des tueurs mais aussi des commanditaires du génocide, que les autorités politiques françaises se refusent à arrêter. En définitive, on observe une forme de sidération de ces dernières, comme si agir face à un génocide n’entrait pas dans l’horizon des possibles, quand bien même le second XXe siècle est hanté par l’obligation morale de tout faire pour qu’il n’en survienne plus aucun. Devant une telle tragédie, peut-on s’arrêter au constat historiographique ? La crise rwandaise s’achève en désastre pour le Rwanda, en défaite pour la France. La France est-elle pour autant complice du génocide des Tutsi ? Si l’on entend par là une volonté de s’associer à l’entreprise génocidaire, rien dans les archives consultées ne vient le démontrer. La France s’est néanmoins longuement investie au côté d’un régime qui encourageait des massacres racistes. Elle est demeurée aveugle face à la préparation d’un génocide par les éléments les plus radicaux de ce régime. Elle a adopté un schéma binaire opposant d’une part l’ami hutu incarné par le président Habyarimana, et de l’autre l’ennemi qualifié d’« ougando-tutsi » pour désigner le FPR. Au moment du génocide, elle a tardé à rompre avec le gouvernement intérimaire qui le réalisait et a continué à placer la menace du FPR au sommet de ses préoccupations. Elle a réagi tardivement avec l’opération Turquoise qui a permis de sauver de nombreuses vies, mais non celles de la très grande majorité des Tutsi du Rwanda exterminés dès les premières semaines du génocide. La recherche établit donc un ensemble de responsabilités, lourdes et accablantes.

Des responsabilités accablantes.

Ces responsabilités sont politiques dans la mesure où les autorités françaises ont fait preuve d’un aveuglement continu dans leur soutien à un régime raciste, corrompu et violent, pourtant conçu comme un laboratoire d’une nouvelle politique française en Afrique introduite par le discours de La Baule. Les autorités ont espéré que le président Habyarimana pourrait amener son pays à la démocratie et à la paix. Mais, dans le même temps, aucune politique d’encouragement à la lutte contre l’extrémisme hutu et de déracialisation de l’État n’est décidée, en dépit des alertes lancées depuis Kigali, Kampala ou Paris. Nulle réponse n’est donnée non plus aux demandes de négociations directes du FPR dont la perception demeure enfermée dans des catégories ethno-natio nalistes. À l’opposition démocrate rwandaise, il est demandé de choisir son camp, ce qui aboutit à la désintégration d’un champ politique qui tentait de naître et d’une société en plein renouveau. Aux efforts de paix se conjuguent des logiques de surarmement et d’inflation des effectifs militaires. Le Rwanda se militarise tandis que prospèrent les milices des partis extrémistes. Le pays se débat dans de dramatiques problèmes économiques et sociaux et fait face à l’épidémie de sida. En France, à l’inquiétude de ministres, de parlementaires, de haut-fonctionnaires, d’intellectuels, il n’est répondu que par l’indifférence, le rejet ou la mauvaise foi. Cet alignement sur le pouvoir rwandais procède d’une volonté du chef de l’état et de la présidence de la République. L’exercice de l’autorité présidentielle assure des pouvoirs élevés en matière diplomatique et militaire, en particulier en ce qui concerne l’Afrique. La marginalisation des institutions aux positions divergentes et l’exil des pensées critiques caractérisent aussi cette histoire rwandaise de la France qui s’apparente à bien des égards à une crise de l’action publique. Elle révèle la défaillance des pouvoirs de coordination et l’absence de contre-pouvoirs effectifs, jusqu’à la cohabitation tout au moins. Mais, faute de volonté, par crainte d’aborder un sujet qui suscite tant de polémiques et de déchirements, les enseignements de la crise n’ont pas été tirés comme ils auraient dû l’être. Le constat des responsabilités politiques introduit des responsabilités institutionnelles, tant civiles que militaires. La Commission a démontré l’existence de pratiques irrégulières d’administration, de chaînes parallèles de communication et même de commandement, de contournement des règles d’engagement et des procédures légales, d’actes d’intimidation et d’entreprises d’éviction de responsables ou d’agents. Les administrations ont été livrées à un environnement de décisions souvent opaques, les obligeant à s’adapter et à se gouverner elles-mêmes. L’ensemble des faits que documente la recherche présente, et antérieurement, les institutions elles-mêmes, ont décrit des dérives institutionnelles, couvertes par l’autorité politique ou dans une absence de contrôle politique. Des éléments le prouvent, bien que la conservation des pièces écrites n’ait pas toujours été effectuée, renforçant le caractère anormal de ces situations administratives, civiles et militaires. Ces dérives sont d’autant plus préoccupantes qu’elles promeuvent des schémas de pensée ou des argumentaires dogmatiques qui s’opposent à la nécessaire réflexion entourant l’action publique. Au constat de ces responsabilités institutionnelles s’ajoutent des responsabilités intellectuelles qui, cumulées, font système et témoignent d’une défaite de la pensée. Se gardant en permanence du risque d’anachronisme, la Commission a conduit l’étude des cadres intellectuels de la décision française au Rwanda et de son application. La grille principale de lecture de la réalité rwandaise, qui détermine des choix politiques et leur exécution par les administrations de l’état, tant diplomatiques que militaires, demeure la lecture ethniciste, particulièrement mobilisée pour le Rwanda et la région des Grands Lacs. Cette lecture correspond d’autant moins à la réalité rwandaise que le pays montre des ressources politiques et sociales résistant à cette emprise de l’ethnicisation. Les efforts pour promouvoir une autre analyse, critique ou seulement distanciée sur le Rwanda, ont été voués à l’échec mais n’en ont pas moins été faits au point qu’un corpus de réflexion a émergé des archives des institutions publiques. La persistance et même l’obstination à caractériser le conflit rwandais en termes ethniques, à poser l’évidence de l’agression extérieure, à définir une guerre civile là où il y a entreprise génocidaire, minent l’action politique et fragilisent sa traduction administrative. Ce degré de responsabilité intellectuelle interroge sur un dernier ensemble de responsabilités, éthique, cognitive et morale. La responsabilité éthique est posée lorsque la vérité des faits est repoussée au profit de constructions idéologiques, lorsque des pensées critiques, qui tentent de s’y opposer sont combattues, lorsque l’action se sépare de la pensée et se nourrit de sa propre logique de pouvoir, lorsque des autorités disposant d’un pouvoir d’action réelle renoncent à modifier le cours des événements. Celles-ci se résignent alors à une catastrophe prévisible au Rwanda, à l’isolement de la France sur la scène internationale, confiant à l’opération Turquoise le soin de restaurer son image. Les responsabilités éthiques concernant l’action politique mettent gravement en question des décisions au plus haut niveau qui ont méconnu les événements y compris quand toute l’information était disponible. Les responsabilités éthiques renvoient également à la dimension professionnelle, quand des acteurs publics approfondissent la signification du service de l’État et en conçoivent des devoirs supérieurs à la seule technicité de la charge. Dans le dossier rwandais trop de comportements ont été marqués par cette difficulté à conserver une liberté de jugement et d’action dans le cadre professionnel. La responsabilité cognitive découle de l’incapacité mentale à penser le génocide dans sa définition et à le distinguer des massacres de masse. Elle entraîne d’autres impossibilités structurelles, dont l’impossibilité de comprendre que la définition de la démocratie par « le peuple majoritaire » en est la négation dès lors qu’une catégorie ethnique lui était associée. La responsabilité cognitive apparaît aussi quand un pays ne réalise pas que la lecture ethniciste répète un schéma colonial et l’entraîne vers un échec stratégique. La faillite de la France au Rwanda, dont les causes ne lui appartiennent pas toutes en propre, peut s’apparenter, à cet égard, à une dernière défaite impériale d’autant plus grave qu’elle n’est ni formulée ni regardée. Il est possible que l’exclusion du Rwanda du sommet de Biarritz et les exigences hors de propos mises par la France sur un pays exsangue à la fin de l’année 1994 soient la marque, inconsciente, du traumatisme de cette défaite inconcevable. La responsabilité morale se porte vers la volonté des personnes et des sociétés de penser et d’agir selon les fins de l’humanité. Les valeurs universelles sont profondément questionnées lorsque l’on est devant la préparation ou la réalisation d’un génocide.

Comment savoir, comment agir ? C’est « la grande question ! », répond un officier conscient des événements. Que faire en tant que diplomate, militaire, coopérant, journaliste, face aux premiers massacres génocidaires comme ceux-ci l’ont vécu lors d’Amaryllis, quand des personnes survivent et d’autres agonisent ? Dans cette faillite d’une histoire française émergent des individualités politiques et administratives, civiles et militaires, qui ont fait honneur au service de l’État, à la République, à l’éthique. Elles ont défendu la lucidité dans l’action, maintenu la liberté dans la pensée, et espéré dans la venue d’un temps de nécessaire examen critique du passé. Elles ont permis que des institutions tiennent dans la tempête. Affronter le passé en acceptant les faits de vérité qu’il transmet est la seule voie pour se libérer des traumatismes et des blessures. Les enseignements de l’histoire ne doivent pas être combattus, ils permettent au contraire la paix et le souvenir, ils redonnent de l’honneur et de la dignité quand vient ce temps de la conscience, de la connaissance de toute la réalité du monde. La réalité fut celle d’un génocide, précipitant les Tutsi dans la destruction et la terreur. Nous ne les oublierons jamais.

Un « monde d’après » sans vision ni clairvoyance…

De la militarisation, de la force et de la puissance… quand l’Institut Montaigne nous livre UNE inquiétante vision du monde et de la France dans l’ordre international…

Le « monde d’après » est dans tous les médias, dans tous les discours. Pas forcément pour le meilleur. C’est un euphémisme. C’est parfois même inquiétant… mais de façon contradictoire, cela peut, en effet, révéler des enjeux importants. L’Institut Montaigne a récemment rendu public un rapport sur la défense (voir les références en fin de texte) qui relève de ce paradoxe… pas si étonnant. Pas si étonnant parce qu’on connaît déjà les problèmes essentiels relevés dans ce rapport. Mais celui-ci constitue une telle mise en cohérence sur les plans national et international de ce qu’il faut combattre, ici et maintenant, qu’il vaut la peine d’en examiner le sens, les silences et les hypocrisies.

« Nous les pouvons donq bien appeler barbares, eu esgard aux règles de la raison, mais non pas eu esgard à nous, qui les surpassons en toute sorte de barbarie ».

Montaigne. Essais, 1579-1580.

Ce rapport été préparé par un groupe de travail de 12 personnes spécialisées et de 11 rapporteur(e)s et assistant(e)s. Près de 50 personnalités ont été auditionnées préalablement à sa rédaction : universitaires, chercheurs, experts, hauts fonctionnaires, parlementaires, anciens ministres, représentants de groupes industriels de défense, officiers généraux dont le Chef d’état-major des Armées françaises, François Lecointre. Il est précisé que « les opinions exprimées dans ce rapport n’engagent ni les personnes précédemment citées, ni les instituons qu’elles représentent ». Cette formulation de pure convention signifie que ce ne sont pas seulement des personnalités « indépendantes » qui sont auditionnées, mais aussi des personnes appartenant à des institutions et des acteurs économiques privés : Armée, ministères, administrations, groupes industriels. Ce rapport s’inspire donc, même si cela n’est pas officiel, d’apports institutionnels et économiques importants, liés notamment à l’industrie de défense. Nul doute que le rapport de l’Institut Montaigne servira de référence pour bien des pouvoirs… dans des convergences de forces politiques. Raison de plus pour en proposer une (courte) analyse.

Le rapport de l’Institut Montaigne (plus de 150 pages) s’intitule « repenser la défense face aux crises du 21ème siècle ». Il concerne donc d’abord les enjeux militaires. Il va cependant au-delà. Il touche à l’ensemble des crises et des défis globaux de notre période, et pas seulement celui de la sécurité (extérieure et intérieure) considéré comme « décisif ». Cependant, même dans cette approche nettement plus large, la démarche reste essentiellement militarisée. « Les Armées, souligne le rapport, sont conduites à apporter un soutien ponctuel et déterminant à la gestion des crises, quel que soit leur nature. (…) Ainsi, parce qu’elles pourraient être l’acteur principal des prochaines crises, mais surtout parce qu’elles seront certainement en appui dans leur résolution, les Armées méritent une attention particulièrement dans la période qui s’ouvre » (p.29).

Pas un mot sur l’enjeu social.

Dès les premières lignes le rapport énumère les chocs et les crises qui constitue « le propre de l’histoire du 21ème siècle » : krach financier de 2008, tourmente de l’euro, attentats islamistes, vague migratoire, expansionnisme de la Russie en Ukraine et au Moyen-Orient, de la Turquie en Syrie et en Méditerranée. Et, évidemment, la pandémie. Le texte insiste sur la montée des périls planétaires… mais pas un mot sur la crise sociale et sur l’enjeu social, sur les inégalités, sur les injustices comme causes des crises et des chocs d’aujourd’hui et de demain.

Le rapport de l’Institut Montaigne n’est pas seulement dans un « mainstream » qui fait de certains acteurs extérieurs (le terrorisme, la Russie, la Turquie, l’Iran…) les principales origines des menaces et des risques européens et mondiaux : d’emblée, il écarte de l’analyse le social, la pauvreté et ses causes, les difficultés de vie rencontrées au quotidien par des centaines de millions de personnes en France, en Europe et sur tous les continents. C’est une façon assez simpliste, et tellement classique, de se libérer du devoir d’une critique pourtant incontournable des politiques néolibérales, du capitalisme, des formes actuelles de la prédation néocoloniale et de la domination. La cause des problèmes est donc toujours à l’extérieur. Les problèmes c’est toujours… les autres.

Le rapport de l’Institut Montaigne touche à l’état du monde. On pourrait s’en féliciter. Mais il est fondamentalement un des rapports parmi les plus à droite, certainement parmi les plus néoconservateurs récemment produits. Il n’y aurait pas lieu de s’y attarder davantage s’il ne contenait pas une somme considérable d’informations et un cadrage d’orientations pour la France et pour l’Europe en matière de défense. Ces orientations sont déjà connues dans leurs grandes lignes, mais le rapport en fait une synthèse à la fois précise, et très préoccupante pour l’avenir. Ses auteurs, pourtant, l’assument sans barguigner.

Notons donc au passage que ce travail a été piloté par Nicolas Baverez et Bernard Cazeneuve. Le premier, membre du Comité directeur de l’Institut Montaigne, est dans son rôle habituel. Il s’affirme toujours à droite et même très à droite. Quant au second, ancien et dernier Premier ministre éphémère et socialiste de François Hollande, il ne semble pas souffrir ou nourrir de sentiments contraires vis à vis de ce pensum unilatéralement belligène… mais politiquement utile pour celles et ceux qui choisiront de s’en servir, de manière critique, afin de mesurer les enjeux et d’alerter sur l’ampleur et la nature des défis.

« Comment faire face… »

Pour comprendre le sens du rapport de l’Institut Montaigne il faut naturellement en faire ressortir les argumentations essentielles. On y trouve un ensemble de constats et d’affirmations politiques de départ. Des constats et des affirmations censés justifier la question (et ses réponses) : comment faire face ? Il s’agit en particulier de la probabilité grandissante de conflits de haute intensité dans un « climat » général de désinhibition de l’emploi de la force. Dans ce contexte, le modèle d’armée français serait devenu insuffisant en termes de moyens. L’Union européenne serait « cernée par les crises » (ce qui n’est pas faux), avec les crises au Proche-Orient, la menace djihadiste, la pression de la Russie et de la Turquie… La course à la « rupture technologique et stratégique » notamment dans le domaine des armements de la très haute technologie obligerait à l’innovation en matière de défense.

On notera cependant une forte discrétion et des non-dits sur les engagements très concrets de la France dans une politique de développement de ces armements de très haute technologie depuis les années 90. Rien est explicité sur les graves insécurités nouvelles, sur la militarisation sans limite et les risques démultipliés d’un ordre mondial chaotique surplombé par la confrontation des puissances et les très hautes technologies de défense concernant le cyber, l’espace, l’hypersonique, le soldat augmenté… Le rapport souligne pourtant que l’hypothèse d’une escalade militaire non maîtrisée se fait aujourd’hui de plus en plus crédible. Juste constat. Alors pourquoi ne pas expliquer que le risque est dramatiquement accentué avec le développement mondial de ces armes ultra-sophistiquées ? Parce que la France participe activement à cette nouvelle course aux armements ?

Enfin, le rapport souligne que l’amélioration de l’efficience de l’armée constitue un « impératif pour maintenir les ambitions françaises sur la scène internationale » (p.66). Le tableau de départ est donc brossé très clairement : il faut faire face aux menaces extérieures qui s’exacerbent, notamment le terrorisme, la Russie, la Turquie… mais pas trop la Chine qui pose pour l’Europe, un défi stratégique aujourd’hui non directement militaire, ou encore pas trop militaire. Cette situation d’ensemble poserait un problème de moyens pour la défense. La clé serait donc (on s’en doutait) une remontée en puissance durable de l’effort budgétaire de défense.

Naturellement, nul n’est obligé de prendre pour argent comptant ces options initiales. Le rapport prend le soin de les inscrire dans la longue durée pour leur donner de la crédibilité. Ce qui permet aussi de diluer la responsabilité. Ainsi se cumulent comme constats et comme facteurs explicatifs, la désindustrialisation depuis les années 70 ; une vulnérabilité technologique structurelle ; des retards accumulés par plusieurs décennies de réduction de l’effort de défense ; l’inadaptation, depuis des années, des moyens de la police et de la gendarmerie avec des missions qui leur sont assignées dans une « pression opérationnelle » découlant notamment de la menace terroriste et d’un « durcissement de la contestation sociale » (p. 25). Vous avez bien lu : une pression opérationnelle découlant (notamment) d’un durcissement de la contestation sociale. On remarque ainsi au passage que si le rapport ne veut pas connaître de l’enjeu social comme paramètre déterminant dans l’histoire du 21ème siècle… il en considère néanmoins volontiers les manifestations et les conséquences issue d’une montée de la contestation. On veut voir les effets en fermant les yeux sur les causes… Belle gymnastique sémantique.

La contradiction est d’autant plus évidente que le rapport de l’Institut Montaigne, sur cette question, cite explicitement, comme référence, un autre rapport, issu d’une Commission d’enquête de l’Assemblée nationale (1). Ce rapport parlementaire souligne « la prévalence de situations sociales complexes dans les faits de délinquance ». Il précise que « la question sociale a trop longtemps été négligée comme l’une des causes sinon de la délinquance, de son évolution. Ajoutée à des changements plus profonds dans la structure et les interactions dans notre société, elle est pourtant une composante à part entière des situations rencontrées par les agents des forces de l’ordre ». Ces explications, qui rappellent des évidences, sont issues d’une contribution du Groupe des Républicains de l’Assemblée. Le Groupe des Républicains serait-il donc trop à gauche, ou pas assez à droite pour MM. Baverez et Cazeneuve qui ne veulent ainsi considérer le social qu’à travers les conséquences de la dévastation néolibérale, et les réponses sécuritaires issues de la « pression opérationnelle » qui en découle ?

Des scénarios durs.

Cette dérive ultra-sécuritaire conduit en tous les cas les auteurs du rapport de l’Institut Montaigne à recommander (2) d’anticiper des scénarios plus durs et multidimensionnels : « catastrophe climatique ou technologique du type Fukushima, paralysie numérique totale, pandémie à fort taux de mortalité, crise de sécurité intérieure, engrenage dans un conflit armé majeur dans le monde ayant des conséquences sécuritaires et économiques en Europe » (p.112). La puissance serait en conséquence nécessaire dans un tel contexte pour faire face, pour assumer un leadership sur la scène internationale, se maintenir au niveau des principales puissances militaires, affirmer sa place dans les reconfigurations géopolitiques en cours, ne pas se laisser déclasser ou distancier (p.110).

L’idée est de favoriser la résilience (se préparer pour assurer la continuité de la vie de la nation dans un environnement dégradé), et de monter en puissance. Cela dans tous les domaines et particulièrement dans les capacités militaires. Cette double option stratégique résilience / puissance se présente comme la réponse « réaliste » la plus appropriée aux crises à prévoir et à venir. Pourtant, elle a quelque chose de très idéologique. Il n’est guère besoin d’étude prospective poussée, en effet, pour comprendre que les scénarios durs (hélas plausibles) imaginés dans ce rapport ne pourraient être simplement « gérés » comme n’importe quelle crise, avec un avant, un pendant, et avec un après-crise c’est à dire un retour à une situation initiale ou « normale ». Comme si les sociétés d’aujourd’hui, les économies et les rapports sociaux actuels pouvaient faire face à des chocs majeurs sans conséquences structurelles d’un semblable niveau.

On voit déjà que les sociétés frappées par la pandémie ne sortiront pas indemnes de celle-ci. On comprend le niveau potentiellement catastrophique d’un crise climatique aiguë. On mesure la menace existentielle pour la civilisation elle-même d’un conflit de haute intensité, c’est à dire une grande guerre impliquant les plus grandes puissances. Avec les armes nucléaires (aujourd’hui en cours de modernisation), et les armes de la très haute technologie (3) on pourrait assister, au-delà des deux guerres mondiales du 20ème siècle, à une troisième épreuve globale de destructions et d’anéantissement. Les tragédies du siècle précédent n’auront-t-elle servi à rien ? N’a-t-on rien appris ? Pourquoi cette faiblesse du débat national sur les armes nucléaires ? Pourquoi ce silence quasi général sur les très hautes technologies de défense ?

Alors, il y a quelque chose d’indécent dans ce rapport de l’Institut Montaigne à vouloir simplement anticiper le pire, se « préparer », assurer la continuité, assumer un « leadership »… jamais la question décisive n’est posée : qu’est-ce qui ne fonctionne pas avec les politiques mises en œuvre, avec l’ordre international libéral actuel, avec le capitalisme lui-même ? Qu’y-a-t-il de si problématique dans nos institutions, dans notre culture et dans notre civilisation pour que la viabilité et le futur de celle-ci soient devenu un enjeu à ce point existentiel ? Il faut que l’intérêt des classes et des pouvoirs dominant à sauvegarder ce système et cet ordre soit particulièrement élevé pour que ces derniers soient prêts à en payer (ou plutôt à en faire payer) le prix le plus élevé et même le plus irresponsable. On reste stupéfaits devant cette contradiction énorme et permanente entre, d’une part, le niveau des enjeux mondiaux, la gravité inédite des risques et des menaces, et d’autre part, la faiblesse et la vulnérabilité des alternatives politiques existantes.

Une pensée stratégique qui nourrit le désastre.

Le rapport de l’Institut Montaigne rabâche, pour la France et pour l’UE, les choix d’une politique de défense déjà mille fois réitérés : relance de l’OTAN, autonomie stratégique française et européenne, modèle d’armée complet (à reconstruire pour 2030), durcissement des armées pour gagner en force et en masse critique, modernisation nucléaire, développement de la cyberdéfense, maintien d’une trajectoire financière croissante pour la mission défense, etc. Peu importe si les 20 années qui précèdent montrent la vanité et la non pertinence de ce type de choix. Peu importe si l’armée française et ses alliés sont en échec au Sahel. Peu importe si les guerres en Afghanistan, en Irak, en Libye et ailleurs encore sont des faillites politiques sans fin. Peu importe si la militarisation n’est pas la solution mais un moteur des problèmes et des crises. La pensée stratégique fondée sur l’affirmation de la puissance et sur l’exercice de la force continue de nourrir le désastre en marche dans une culture de la puissance et de la force dangereuse et dépassée.

Derrière la belle assurance d’un texte outrageusement centré sur cette culture militarisée pointe cependant de multiples inquiétudes. D’abord des inquiétudes touchant à la montée des rivalités de puissances, à la dépendance technologique, à l’impuissance de la force et du discours sur la force. A l’incapacité à stabiliser le Sahel, zone d’intérêts stratégiques, économiques et sécuritaires français (notamment en raison de l’uranium du Niger) s’ajoute tant d’autres problèmes comme l’incertitude sur l’avenir de la crise libyenne, sur la situation en Méditerranée, en Algérie, au Liban, et puis, évidemment, quant au rôle grandissant de la Russie (y compris en Afrique…), mais aussi de la Chine. Pour faire face à toutes ces situations, il n’y aurait donc d’abord que la force et le militaire ?

Le rapport se félicite des « succès tactiques » des armées françaises au Sahel, qui contribueraient à la « crédibilité politique et militaire française » (p.92), mais la déception n’est pas loin qui se lit dans le constat d’une action politique « qui tarde à prendre le relais ». Le rapport souligne alors qu’il faut « travailler à la sortie de crise. D’abord ne pas croire aux fantasmes d’une opération coup de poing. L’historique montre que l’ordre de grandeur d’un théâtre de guerre est au moins la décennie. Ensuite, travailler à la transformation de succès tactiques en succès politiques avec une approche globale de sortie de crise… » Voilà qui est joliment tourné… mais, depuis 2013, les forces françaises sont en guerre (opération Serval, puis Barkhane avec 5100 soldats) sans voir le bout du tunnel. Avec les forces maliennes et les forces de l’ONU (MINUSMA avec 15000 militaires et policiers), c’est un déploiement de forces au-delà des 20 000 militaires qui a jusqu’ici manifesté son incapacité à faire face. On peut douter que les 1200 soldats tchadiens supplémentaires à venir puissent contribuer à autre chose qu’à de nouveaux… soit disant succès tactiques. Comment peut-on, dans un tel contexte, disserter abstraitement sur « une approche globale » sans prendre en considération, ici aussi, pour l’ensemble des pays et des peuples concernés, les enjeux sociaux, ceux de la sécurité humaine et des conditions structurelles du développement dans toutes ses dimensions et dans la durée ?

L’inquiétude perce aussi sur des terrains plus directement politiques, en particulier quant à l’insuffisance de la réponse sécuritaire de l’UE qui « fait preuve d’une relative apathie » (p.17), mais aussi quant à l’affaiblissement du système multilatéral, la France ne pouvant que de moins en moins compter sur ce système et sur ses alliances. Enfin, on sent poindre une réelle préoccupation concernant la société française elle-même, sa résilience c’est à dire sa capacité à résister aux chocs à venir, aux aux coûts de la préparation à ces chocs.

Préparer les Français…

Il faudrait donc préparer les Français (même si cela n’est pas dit explicitement) aux coûts (financiers et sociaux) de l’effort demandé en prévision des chocs prévisibles, comme un conflit de haute intensité qui ne manquerait pas d’impliquer toute la société. L’enjeu ici est la recréation d’un « esprit de défense » et d’une « culture militaire ». Le rapport souligne ainsi, dans un subtil euphémisme, que « le manque de connaissance en matière de défense peut limiter le débat public » (p.38). Pour être plus direct, disons que l’objectif est d’assurer que la militarisation des esprits, par la pression idéologique et la montée de la peur, puisse suivre et s’adapter à la militarisation des stratégies.

A aucun moment les inquiétudes exprimées ouvrent sur un questionnement plus fondamental quant à la nature des défis mondiaux, quant aux causes des incertitudes stratégiques, des menaces de chocs majeurs et des crises actuelles … Les auteurs du rapport osent même expliquer que « les chocs ont été de nature très différentes : financière, économique, sécuritaire, migratoire et sanitaire. Ils n’ont pas d’explication commune, ni de lien de causalité, même s’ils ont tous eu, dans une plus ou moins large mesure, une origine et des incidences internationales » (p.13). Vous avez bien lu : il n’y aurait pas d’explication commune, ni de lien de causalité… Ainsi, les auteurs du rapport ne veulent pas voir cette évidence des impasses d’une crise globale du système capitaliste et d’un ordre international libéral installé en 1945 sous hégémonie américaine. Pourtant, si les auteurs dénient ainsi la globalité de la crise, ils n’en prônent pas moins… une réponse de stratégie pour eux forcément globale. Il est ainsi clairement souligné que « le politique, le militaire, le diplomatique et l’économique doivent être mis en cohérence et articulés pour obtenir des résultats » (p.11). Ici encore, la contradiction est manifeste. Comment évacuer la nature globale et systémique du problème tout en l’acceptant comme base de réponse stratégique ? Toujours la gymnastique sémantique…

En vérité, d’une certaine façon, on est déjà dans cette globalité puisque les stratégies françaises, européennes et occidentales intègrent l’ensemble de ces enjeux dans un système prédateur qui tend à maintenir sa domination, ses zones d’influence, ses intérêts par l’affirmation de la puissance et l’exercice de la force dans une approche ultra-sécuritaire et militarisée. Celle-ci traduit cependant la conscience inavouée qu’un tel système a ses limites. C’est ce qui transpire du début à la fin de de rapport. Celui-ci affirme qu’il faut donc fermer « la parenthèse des dividendes de la paix » pour revenir à la priorité dite de « l’ultima ratio regum » défini depuis Richelieu comme le « dernier argument des rois », celui de la force, lorsqu’il n’y aurait plus d’autre solution possible (p.38). Quoiqu’un peu usée, cette savante formule latine vise à montrer que l’on sait prendre de la hauteur… Elle permet surtout d’éviter cette autre formule beaucoup plus simple : faire la guerre. Surtout lorsque les guerres que l’on fait sont des échecs. Les vertus du langage peuvent être infinies… On peut aussi relativiser l’argument en considération des évolutions enregistrées… depuis le 17ème siècle.

En vérité, l’inquiétude manifestée et l’indétermination du langage politique traduisent un certain désarroi devant la dimension des problèmes et l’incapacité assez évidente à y faire face. En témoigne cette courte réflexion, à la fin du rapport (p.118), sur ce que l’on appelle « l’état final recherché ». Il s’agit d’une notion essentiellement militaire. Sans « état final recherché », clairement annoncé, dit cependant le rapport, « une stratégie globale est plus difficile à faire partager, à décliner et à mettre en œuvre ». Cette remarque à vocation générale est plutôt pertinente. Elle peut d’ailleurs s’appliquer assez bien au rapport de l’Institut Montaigne lui-même. Ce rapport, en effet, est clair sur la démarche et sur les moyens (c’est le moins qu’on puisse dire), mais il n’explicite en rien un but terminal défini à l’avance, ou un quelconque  « état final recherché ». C’est en effet impossible. Faire face aux défis globaux d’aujourd’hui avec ces mêmes politiques qui ont conduit aux crises et aux impasses que l’on connaît dans tous les domaines… voilà une cause essentielle des incertitudes, des risques et de l’incapacité à prévoir et maîtriser un avenir, et encore moins un « état final ». Ce n’est pas seulement l’impossibilité d’une prospective. C’est l’impuissance à continuer comme avant sans ouvrir des contextes de crises encore plus incertains, encore plus dangereux qu’aujourd’hui. D’ailleurs, même les militaires ne peuvent plus déterminer un « état final recherché » dans les guerres et les conflits en cours, que ce soit au Sahel, en Afghanistan, en Libye, voire dans la grave crise sur le nucléaire iranien. Le rapport de l’Institut Montaigne est en réalité une forme d’aveu qui n’ose pas dire son nom. Au fond, Baverez et Cazeneuve auraient pu logiquement conclure en déclarant : « nous ne pouvons plus continuer comme cela ». Ils ont préféré signer un texte sans vision ni clairvoyance.

Alors, comment faire ?

Il y a évidemment des options politiques (il n’en manque pas dans les programmes) à formuler, à valoriser, à soutenir parce qu’elles sont plus sociale, plus égalitaire, plus écologique, plus pacifique, plus démocratique, plus solidaire… Que la France et l’Union européenne puissent éventuellement y mettre leur poids serait positif… mais dans l’ordre actuel des stratégies dominantes et des rapports de forces on a peine à croire – il faut le dire clairement – que des changements structurels positifs pourraient maintenant advenir. Ni la France, ni l’UE ne veulent aujourd’hui sortir de leurs logiques atlantistes, néolibérales, autoritaires et militarisées. Au contraire. On assiste (ce rapport de l’Institut Montaigne est là pour le montrer) à un resserrement et un durcissement des stratégies adoptées par les puissances occidentales, sur ces logiques-là, en dépit de discours fallacieux sur d’autres valeurs. Notamment sur le multilatéralisme aujourd’hui systématiquement instrumentalisé pour tenter de faire admettre que les logiques propres à ces puissances sont les seules à pouvoir prétendre à la légitimité et à l’universalité face aux régimes autoritaires. Cela ne devrait surprendre personne puisque cette mystification persiste avec l’ordre international libéral depuis 1945… Malgré une forte et positive montée de luttes et de résistances, de mouvements populaires et d’insurrections sociales un peu partout dans le monde, les relations internationales sont aujourd’hui profondément structurées par une géopolitique de la confrontation des puissances et de l’usage de la force, qu’il s’agisse de la force armée ou de toute autre forme de contrainte. Pour faire face, pour se donner quelques chances de peser il faut donc d’abord ré-insuffler l’exigence d’une pensée critique et d’une nouvelle vision du monde, travailler à la réinterprétation du discours dominant, de ses contradictions et des stratégies qu’il sous-tend. Reconstruire une vraie capacité d’analyse et d’alternative.

Références du rapport:  « Repenser la défense face aux crises du 21ème siècle » Rapport de l’Institut Montaigne, Février 2021. https://www.institutmontaigne.org/publications/repenser-la-defense-face-aux-crises-du-21e-siecle

NOTES:

1) «  Rapport de la Commission d’enquête sur la situation, les missions et les moyens des forces de sécurité, qu’il s’agisse de la police nationale, de la gendarmerie ou de la police municipale – Assemblée nationale, rapport n° 2111 du 3 juillet 2019. https://www2.assemblee-nationale.fr/15/autres-commissions/commissions-d-enquete/commission-d-enquete-sur-les-moyens-des-forces-de-securite/(block)/RapEnquete

2) Le rapport formule 12 recommandations.

3) Voir sur cette question « Chaos. La crise de l’ordre international libéral. La France et l’Europe dans l’ordre américain », J.Fath, éditions du croquant, 2020, pages 101 à 142.

Affaire Khashoggi : Selon les États-Unis et la CIA, Mohammed ben Salman a «validé» l’assassinat…

Le court rapport de la CIA affirme que « nous sommes parvenus à la conclusion que le Prince héritier d’Arabie Saoudite Mohammed ben Salman (MBS) a validé une opération à Istanbul, en Turquie, afin de capturer ou tuer le journaliste saoudien Jamal Khashoggi ».

« Le prince héritier considérait Khashoggi comme une menace pour le royaume et, plus largement, soutenait le recours à des mesures violentes si nécessaire pour le faire taire ».

Le rapport souligne aussi que le Prince héritier MBS possédait depuis 2017 d’un « contrôle absolu » sur les services de renseignement et de sécurité du royaume, « ce qui rend très improbable l’hypothèse que des responsables saoudiens aient pu conduire une telle opération sans le feu vert du Prince ».

Les États-Unis ont annoncé des sanctions financières visant une unité d’intervention spéciale ainsi que l’ancien numéro deux du renseignement saoudien, Ahmed el-Assiri. Mais le Prince héritier saoudien Mohammed ben Salmane ne sera pas sanctionné. Selon Anthony Blinken, Secrétaire d’État, «La relation avec l’Arabie saoudite est importante, et nous avons des intérêts mutuels importants. Nous restons déterminés à défendre le royaume». « Les mesures que nous venons de prendre, c’est vraiment pour éviter d’avoir une rupture dans les relations, et pour les recalibrer », a-t-il ajouté. «La relation avec l’Arabie saoudite dépasse les questions de personnes. Ce recalibrage concerne les politiques et les actes de l’Arabie Saoudite», a-t-il encore souligné.

Ainsi donc, MBS sera épargné par l’Administration Biden qui se réclame pourtant d’une éthique et de la protection des droits humains dans la conduite d’une politique censée se distancier de celle de Donald Trump. Il est vrai que dans la confrontation avec l’Iran, l’Arabie saoudite est un allié dont Washington et ses partenaires occidentaux ont besoin. La France et l’Union européenne oseront-elles aller plus loin ? Rien est moins sûr…

Pourtant, les charges qui pèsent sur Ben Salman et donc sur l’Arabie saoudite sont particulièrement lourdes. Avec avec la prise en otage de Saad Hariri, Premier ministre libanais, en novembre 2017, avec l’assassinat de Jamal Khashoggi en octobre 2018, avec la guerre au Yémen ayant conduit à la pire crise humanitaire sur le plan international, on a atteint un niveau inédit dans le cynisme, l’arrogance, le mépris et la violence d’État.… On peut dire que la qualification de voyou peut être imputée à la fois à MBS et au Royaume saoudien lui-même.

Sur ce blog, vous pouvez relire deux articles d’analyse et de commentaires :

– « Arabie saoudite : princes ou voyous ?.. » (26 novembre 2017).

« Affaire Khashoggi : scie à os, crime d’État et géopolitique » (20 octobre 2018)

Aujourd’hui, je publie ci-dessous, dans sa forme originelle, le texte du rapport de la CIA, tel qu’il a été « déclassifié » et rendu public par les autorités américaines. J’avais déjà publié l’intégralité du rapport de l’ONU (beaucoup plus précis) sur la question de l’exécution de Jamal Khashoggi :

« Rapport de l’ONU sur l’exécution de Jamal Khashoggi. Version intégrale. » (19 juin 2019)

Ci-dessous le rapport de la CIA avec les espaces blancs et les formulations noircies après déclassification…relative:

Quand l’Union européenne s’occupe… du multilatéralisme.

La Commission de Bruxelles a récemment transmis une Communication au Parlement européen et au Conseil relative au multilatéralisme (1). Elle nécessite d’être sérieusement analysée.

Cette Communication est signée par la Commission, présidée par Ursula von der Leyen, et par le Haut représentant de l’Union pour les affaires étrangères et la politique de sécurité, Josep Borrell qui est aussi vice-président de la Commission, et souvent désigné, pour faire court, par l’acronyme HR-VP.

Ce texte, très officiel, est censé traduire l’objectif annoncé dès le début : « un renforcement de la gouvernance multilatérale et de la coopération internationale ». Que l’ensemble des instances européennes puissent aujourd’hui accorder une telle attention au multilatéralisme dans un contexte international outrageusement dominé par les logiques de puissance… voilà qui serait normalement de bonne augure. Oui, mais voilà, rien n’est simple. Il faut décrypter sérieusement le texte de la Commission et ses intentions politiques pour en comprendre le sens réel qui n’est pas anodin. Il s’inscrit dans le réalignement stratégique actuel avec la fin du mandat Trump, l’installation de l’Administration Biden, le rapport OTAN 2030.

La Communication de la Commission appelle trois types de remarques critiques liées entre elles, concernant la définition du multilatéralisme, le statut de l’ONU et la nature des ambitions européennes.

Sur le multilatéralisme.

Le texte de la Commission adopte une « définition » et une approche qui relativisent et affaiblissent le concept même de multilatéralisme. Les formulations choisies contournent systématiquement ce qui en fait l’essence même, c’est à dire la volonté, à l’antithèse des logiques de puissance, d’une réponse collective aux problèmes communs. La Communication de l’UE souligne que « par sa nature même, le multilatéralisme fait l’objet d’une constante adaptation. Ce système est certes complexe, mais il apporte des bienfaits concrets à tous ». Il s’agit, dit encore la Commission, du « principe cardinal de l’UE en tant que moyen le plus efficace pour régir les relations mondiales d’une manière mutuellement bénéfique ». Les tournures utilisées se veulent pragmatiques, mais on a l’irrépressible sentiment d’une imprécision et d’une ambiguïté recherchées. Le multilatéralisme, en effet, ce n’est pas qu’un système qui « s’adapte », ou un « moyen » efficace. C’est avant tout la réalisation d’une exigence politique de grande portée et d’un principe fondamental, celui de la « responsabilité collective». En particulier de la « sécurité collective » lorsqu’il s’agit des conflits, des armements, et plus généralement, des enjeux de la paix et de la sécurité internationale (d’ailleurs peu traités dans le texte de la Commission). Vous pouvez chercher, ces formulations pourtant essentielles de la responsabilité collective et de la sécurité collective ne figurent nulle part dans le texte de la Commission.

Ce n’est évidemment pas un hasard si ce qui définit fondamentalement ce que devrait être la responsabilité, disparaît ainsi. Aujourd’hui, plus qu’hier encore, nous avons besoin d’une exigence et d’une démarche collectives. C’est un grand acquis conceptuel, institutionnel et politique issu des leçons administrées par le 20ème siècle et ses deux guerres mondiales. Il est consternant et totalement inacceptable que cette notion historique de responsabilité collective puisse être ainsi effacée sans vergogne alors qu’elle fait partie de notre histoire, c’est à dire de l’histoire collective et tragique la plus récente des peuples du monde. La Commission et le HR-VP se rendent-ils vraiment compte du recul éthique et politique qu’ils signent et qu’ils font assumer à l’Union européenne ? Se rendent-ils vraiment compte de leur… responsabilité ?

Sur l’ONU.

Évidemment, parler de multilatéralisme ne se peut faire sans référence aux Nations-Unies qui, rappelons-le, ont effectivement installé le concept de responsabilité collective et sa légitimité historique dans l’ordre juridique international. Regardons d’un peu plus près le traitement infligé à l’ONU dans la Communication de la Commission. De façon systématique, l’UE définit son rôle international comme si son propre statut était équivalent à celui des Nations-Unies. Comme si son propre rôle pouvait ressortir des mêmes prérogatives que celles appartenant à l’ONU. Le langage utilisé ne cesse d’illustrer ce consternant parti-pris. L’UE contribue, aide, coopère, joue un rôle moteur, appuie des actions… Elle se définit comme une « partenaire » ou une « alliée » naturelle des Nations-Unies. C’est à dire qu’ici encore la Commission de l’UE se refuse clairement à prendre en considération et à respecter ce qu’il y a d’essentiel. En l’occurrence l’ONU comme seule organisation universelle légitime en capacité de dire le droit et de définir l’action collective nécessaire sur le plan international.

L’UE cherche à s’identifier comme un acteur du même niveau, ayant les mêmes responsabilités et fonctions que l’ONU dans l’ordre international. Cette prétention à vouloir monter en selle sur un cheval qui n’est pas le sien a une double conséquence. L’UE s’attribue une compétence qu’elle ne possède pas. Elle contribue ainsi – c’est probablement l’objectif principal – à fragiliser et à dévaloriser (au sens propre d’enlever de la valeur) le rôle et la légitimité des Nations-Unies. C’est naturellement irrecevable. L’UE ne peut ni s’octroyer des pouvoirs qu’elle n’a pas, ni tenter de réduire les Nations-Unies au statut d’acteur ordinaire. Les Nations-Unies constituent en effet, depuis 1945, un système international de valeurs et de droit unique et universel qu’il n’est pas possible de réduire à un statut commun ou subalterne.

Dans son texte l’UE sait parfaitement user de l’ambiguïté des formulations pour faire illusion. « L’UE et ses États membres – souligne la Communication de la Commission – sont et resteront d’ardents défenseurs d’un ordre international fondé sur des règles, qui s’articule autour des Nations-Unies ». Mais pourquoi écrire « autour des… » ? Pourquoi une telle distanciation vis à vis des Nations-Unies ? Non, l’ordre international ne doit pas « s’articuler autour » des Nations-Unies… comme s’il s’agissait là de deux entités ou de deux projets qu’il faudrait conjuguer malgré leurs différences. L’ordre international devrait, en effet, être l’expression même, l’émanation directe de la Charte des Nations-Unies, des buts et des principes définis dans cette Charte. C’est pour cela que l’ONU a été créée après la 2ème Guerre mondiale. Et s’il n’en est pas ainsi aujourd’hui c’est parce que l’affirmation des logiques de puissance et l’exercice de la force dominent les relations internationales et structurent celles-ci d’abord sur les rapports de force et les rivalités. Avec moins d’hypocrisie, l’UE aurait dû rappeler cette réalité géopolitique durable et, hélas, en plein essor actuellement.

On pourrait penser que dans un tel contexte, l’UE cherche à donner aux Nations-Unies un rôle, une dimension, une responsabilité politique plus fortes. Malgré quelques formulations qui visent à le faire croire, il n’en est rien. Dans sa Communication la Commission confirme qu’elle veut agir, lorsqu’elle le décide, sans mandat des Nations-Unies, par exemple pour infliger des sanctions dites « autonomes », ou bien dans le cadre d’opérations politico-militaires de gestion de crises. Dans ce type de configuration, l’UE fait comme si elle disposait des prérogatives nécessaires, les mêmes que celles de l’ONU, pour s’engager dans des missions qu’elle aurait décidé et défini elle-même. A ceux qui pourraient s’étonner de voir l’UE s’octroyer un tel droit unilatéral d’intervention, dont les dimensions relèvent du politique, du sécuritaire et de l’exercice de la force… il faut rappeler que c’est exactement ce que prévoit le Traité sur Union Européenne (TUE) depuis sa finalisation en 2012. Selon le TUE (article 42, §4) les décisions relatives à la politique de sécurité et de défense commune, y compris celles portant sur le lancement d’une mission, sont adoptées par le Conseil statuant à l’unanimité, sur proposition du HR-VP ou sur l’initiative d’un État membre. Il n’est donc nullement question d’un mandat explicite de l’ONU, d’une résolution pour légitimer et légaliser une mission européenne. Il est simplement indiqué (article 4, §1) que l’Union peut user de sa « capacité opérationnelle » en conformité avec les « principes de la Charte des Nations-Unies ». L’ONU ?.. l’UE en parle mais elle ne la respecte pas. Dans les faits elle ne la (re)connaît pas.

Il est donc inadmissible que la Communication de la Commission puisse de facto définir l’UE comme un acteur stratégique qu’elle qualifie « d’autonome » au point de s’exonérer du droit international, des buts, des principes et des compétences propres de l’ONU. Ici encore, l’UE ne veut pas s’inscrire dans le système des Nations-Unies, mais à côté et même contre les règles de ce système. Des règles auxquelles elle ne cesse pourtant de se référer pour tenter de se légitimer elle-même. On peut appeler ça une instrumentalisation du droit et du multilatéralisme au profit une logique unilatérale et d’une ambition de puissance.

Et c’est là le problème… L’idée d’une Europe-puissance n’a cessé de hanter les partisans de l’intégration néolibérale et euro-atlantique depuis des décennies. Et la profonde mutation géopolitique en cours depuis la chute du mur de Berlin pousse effectivement les Européens (mais avec tant de divisions et de difficultés) vers une « autonomie stratégique » qu’ils ne conçoivent qu’en termes de puissance, de rivalités et de capacités militaires. Même ce qu’ils osent appeler le multilatéralisme s’inscrit donc dans cette quête du Graal de la puissance et des moyens pour la guerre.

Sur la nature des ambitions européennes

La « vertu » essentielle du multilatéralisme et du système de l’ONU c’est d’offrir un cadre institutionnel universel dans lequel tous les acteurs, quelles que soient leurs différences, leurs contradictions voire leurs hostilités mutuelles peuvent s’expliquer, se parler et s’écouter, peuvent faire prévaloir la diplomatie, dire le droit, négocier des solutions faisant consensus, coopérer pour créer des missions, des programmes, des budgets… tout cela dans un cadre unique, dans l’esprit et l’exigence de la responsabilité collective. C’est irremplaçable….même si cela mérite aujourd’hui des réformes et des renforcements.

Mais la Communication de la Commission cherche-t-elle vraiment à renforcer ce cadre et les pratiques qui vont avec ? Certainement pas. Malgré ses ambiguïtés et son hypocrisie, ce texte ne peut masquer un choix de fond. Ce choix est celui d’une démarche d’alliances et de coalitions politiques, voire stratégiques, dans un esprit de confrontations. On est loin du multilatéralisme. La Communication de l’UE énonce clairement qu’il est nécessaire de « faciliter la création d’alliances », qu’il faut « constituer et renforcer des coalitions de partenaires partageant les mêmes valeurs ». Elle précise par exemple qu’il est nécessaire de « former une coalition de pays partageant les mêmes intérêts pour une gouvernance des technologies de l’intelligence artificielle ».

L’idée est très explicitement exprimée : « un système multilatéral performant constitue un intérêt stratégique à part entière de l’UE ». L’UE impose et intègre ses propres intérêts stratégiques dans sa conception d’un multilatéralisme conçu comme… instrument de combat. Elle valide ce comportement avec une telle insistance que l’on peut se demander ce qui peut rester du multilatéralisme et de la responsabilité collective dans une telle conception des relations internationales.

Ce choix conduit d’ailleurs l’UE à prôner une approche coordonnée et stratégique pour l’échange d’informations et pour les nominations aux postes de direction au sein des organisations multilatérales.

Certes, on ne peut reprocher à des États membres de l’ONU ou d’une quelconque organisation internationale de se concerter avec d’autres États dans de telles enceintes, mais la démarche de l’UE vise clairement à systématiser et privilégier les alliances et les coalitions stratégiques dans un cadre institutionnel précisément conçu pour les dépasser. Ici non plus il ne s’agit pas d’un hasard mais d’un choix politique. C’est en effet l’orientation définie par Joe Biden, au nom du « retour de l’Amérique », celle de la constitution d’une nouvelle alliance globale dite des démocraties contre les régimes autoritaires. Cette conception de confrontation est très significative des logiques de puissance. Elle s’intègre dans les institutions et les fonctionnements du multilatéralisme onusien. Elle constitue ainsi un problème réel et même une menace pour l’avenir des relations internationales. Le fait que l’UE puisse appuyer, alimenter cette stratégie de la nouvelle Administration américaine confirme, sans surprise, le tropisme otanien de l’Union européenne, mais aussi l’attachement pour le moins très relatif du Président Biden au multilatéralisme. On a pas fini de décrypter les caractéristiques de la phase post-Trump de l’ordre international.

On assiste en réalité, dans le contexte actuel, à un durcissement stratégique et autoritaire global. Partout s’impose, même si c’est à des degrés très divers et dans des formes différentes, le triptyque infernal de la puissance, de la force et de l’autoritarisme dans la décomposition de l’ordre international libéral installé après 1945 sous tutelle américaine. Alors que le défi essentiel serait justement de reconstruire une nouvelle espérance commune dans un ordre de responsabilité collective. On est surpris par la contradiction béante entre la dimension des défis globaux, stratégiques, écologiques, sociaux, sanitaires, démocratiques… et la dangereuse vision, ou l’absence de vision de l’histoire qui domine aujourd’hui malgré les dramatiques avertissements qui assaillent notre quotidien et annoncent un avenir problématique. 22 02 21

1) « Communication conjointe au Parlement européen et au Conseil relative au renforcement de la contribution de l’UE à un multilatéralisme fondé sur des règles », JOIN (2021) 3 final, Bruxelles, 17 02 2021. https://eeas.europa.eu/sites/eeas/files/fr_strategy_on_strengthening_the_eus_contribution_to_rules-based_multilateralism.pdf

Rapport Stora : pourquoi je ne suis pas d’accord.

Le rapport Stora serait donc, enfin, LA bonne réponse, LE bon choix tant attendu ? Emmanuel Macron en aura établi la commande, défini l’esprit et la ligne, et Benjamin Stora les contenus et les propositions. Cependant, si l’on veut bien y regarder d’un peu plus près, il y a un problème qui, naturellement, n’est pas seulement celui du rapport. Ce problème c’est la politique des autorités françaises. Que Benjamin Stora ait pu choisir de s’inscrire dans la démarche présidentielle n’est qu’un aspect de la question. Je crois nécessaire d’en discuter l’opportunité, malgré le respect que l’on peut avoir pour cet historien très engagé, car, à l’évidence, la politique que ce rapport contribue à définir et à nourrir constitue une grave insuffisance ou un recul.

Un recul sur les faits de l’histoire (que Benjamin Stora connaît très bien). Un recul sur les attentes algériennes. Un recul sur les déclarations d’Emmanuel Macron lui-même. Il vaut la peine de rappeler ce qu’en février 2017, en tant que candidat à la Présidence de la République, Emmanuel Macron déclarait à la télévision algérienne :  « La colonisation fait partie de l’histoire française. C’est un crime, c’est un crime contre l’humanité, c’est une vraie barbarie. Et ça fait partie de ce passé que nous devons regarder en face, en présentant nos excuses à l’égard de celles et ceux envers lesquels nous avons commis ces gestes » (1). Et il n’y là qu’une des phrases fortes qu’il osa prononcer…

Évidemment, de tels propos avaient manifestement pour objet de montrer une volonté et une capacité d’être en rupture avec tout ce qui a précédé, avec la pusillanimité des présidences précédentes… Cela voulait dire : moi, Emmanuel Macron, voyez comme j’ose bousculer jusqu’à l’histoire elle-même… Qu’en reste-t-il ? Et puis, comment croire à la sincérité d’Emmanuel Macron, hier, quand celui-ci, depuis, n’a jamais fait que soutenir une autre politique de colonisation, la colonisation israélienne productrice de crimes de guerre voire crimes contre l’humanité ? Des crimes susceptibles maintenant de condamnation par la Cour Pénale Internationale qui vient de se dire compétente pour en juger. Certains plaideront qu’il est difficile de comparer. Mais en politique les valeurs ne sont pas des variables d’ajustement.

Posons-nous la question. Devant quoi, devant qui la France officielle recule-t-elle aujourd’hui ? Devant la peur. La peur politique et la peur électoraliste. La peur des effets d’un langage de vérité. Il est consternant qu’un Président ayant passé son temps à se prévaloir d’un discours de transgression, et à se présenter comme celui qui ose intervenir sur des terrains où personne n’eut l’audace de s’aventurer auparavant, puisse aujourd’hui être pris de vertige devant ce que la vérité historique, systémique et criminelle du colonialisme et de ses atrocités pourrait déclencher : des débats frénétiques et des critiques agressives (n’en doutons pas) dans les réalités de la France d’aujourd’hui. Ne pas avoir la témérité de prendre frontalement les thèses de l’extrême droite et des nostalgiques de l’Algérie française alors que se dessinent des élections décisives… Est-ce vraiment digne ? Ne pas avoir la détermination à regarder l’histoire en face à cause de confrontations politiques et idéologiques inévitables… Est-ce acceptable ? Voilà qui en dit beaucoup sur le manque de courage de la France officielle d’aujourd’hui. Et puis, à ne pas vouloir trancher on entretient justement les thèses de ceux qui ne veulent rien ni accepter, ni reconnaître d’une histoire forcément très accusatrice.

Alors, la solution fut aisément trouvée : abandonner l’idée d’une rupture. S’adapter et continuer autrement. Entreprendre pour cela une démarche de progressivité, de pragmatisme, de pas à pas pour « trouver du commun »… Franchement, ce n’est pas ce que l’on appelle oser « regarder l’histoire en face » alors que cette exigence se fait de plus en plus pressante… Que diront les autorités françaises en Juillet 2022 pour le 60ème anniversaire de l’Indépendance de l’Algérie ? Pourront-elles justifier encore le silence d’État sur la question de la responsabilité, sur la nature de la colonisation, sur la dimension des crimes, sur la fermeture des archives, et sur tant d’autres choses… Tôt ou tard, la France devra produire un acte à la hauteur de l’histoire, en lieu et place de cette tentative pour la contourner et pour tenter échapper à ses propres responsabilités.

La reconnaissance de la dimension historique des crimes commis par l’État français, par son armée et par sa police dans la conquête coloniale et dans le système de domination, prédation, dépossession et humiliation du système colonial… mérite bien autre chose qu’une nouvelle instrumentalisation des attentes et des exigences légitimes en Algérie, mais aussi en France, pour qu’enfin, avec dignité, les crimes et les atrocités, mais aussi le fait historique même de la colonisation comme système, soient reconnus pour ce qu’ils sont réellement. N’oublions pas non plus que la France devra tôt ou tard mesurer et assumer les conséquences des 17 essais nucléaires effectués entre 1960 et 1967, dans le Sahara algérien, notamment quant aux déchets et aux contaminations. La France se doit de coopérer avec l’Algérie sur cette question, et lui apporter une assistance face à ce défi de sécurité et d’exemplarité internationale nécessaire.

Le problème n’est pas de savoir s’il faut ou non approuver et encourager des initiatives, des gestes, des symboles qui pourraient avoir quelque sens et un rapport positif à cette histoire du colonialisme. Qui oserait refuser des actes signifiants s’ils soulignent correctement la responsabilité de l’État français ? Mais est-ce à la hauteur du problème posé… celui du sens politique de la bataille prioritaire à mener : obtenir de l’État français la reconnaissance officielle des crimes commis en son nom, et par lui-même, contre tout un peuple.

Et que l’on cesse de nous opposer l’argument ridicule de la détestation de la repentance et du refus de se « battre la coulpe »… Il ne s’agit pas de morale mais de politique, et de dignité dans la politique. Il s’agit d’histoire et de vérité historique. A force de reculer sur la finalité le pouvoir politique risque d’y perdre beaucoup de sa crédibilité. Mais n’est-ce pas déjà trop tard pour lui ?

1) « Colonisation : les propos inédits de Macron font polémique », Patrick Roger, Le Monde, 16 février 2017. https://www.lemonde.fr/election-presidentielle-2017/article/2017/02/16/pour-macron-la-colonisation-fut-un-crime-contre-l-humanite_5080621_4854003.html